تبليغاتX
تا آزادي...! - موجودی به نام انسان

تا آزادي...!

 

انسان[1] موجودی رها شده در تاریخ و در تنهایی خویشتن می‌باشد. اما از کجا بایستی آغاز کرد. آیا نقطه‌ی شروع شناخت انسان اخلاق است ؟! یا آرزوی‌هایش ؟! انسان چیست ؟! این پرسش بنیادین است که سال‌ها فکر و ذهن بشر را به خود معطوف مرده است و همچنان جوابی درخود بدان داده نشده است. اما برای جاری شدن در این جاده‌ی شناخت بایستی از کجا شروع کنیم؟! یا بهتر بگویم از کجا نبایستی شروع کنیم.

" مایکل مردی سیه چهره بود که همواره صداقت و پاکی را عنصر بی چون و چرای زندگیش تصور می‌کرد معشوقه‌اش را برای اولین بار در کاباره‌ای در  یکی از مناطق حاشیه‌نشین شهر دیده بود. ماری زنی با قد بلند بود که همواره لبخندی شیطنت‌آمیز بر لب داشت. اما برخلاف مایکل زندگی را دروغی می‌پنداشت که بایستی برای نگه داشتنش دست به هرکاری می‌زد. اغلب پنهان‌‌کاری و در خفا زندگی کردن را می‌ستود و همواره دوست داشت دور از دید دیگران زندگی خصوصی‌اش را بگذراند. در نقطه‌ی مقابل او مایکل زندگی‌ را هنگامی هیجان‌انگیز و آرامش بخش می‌یافت که هیچ نقطه‌ی تاریکی را در آن باقی نمی‌گذارد و همواره آن را با دیگر دوستانش تقسیم می‌کرد. اما هیچ کدام انسانی مذهبی نبودند. هنری که واسط آشنایی آنان بود فردی فوق‌العاده مذهبی و خشک بود تا حدی که سال‌ها خود را به خاطر آنکه این دو نفر را با یکدیگر اشنا کرده بود نمی‌بخشید و هر شب از خدایش طلب بخشش می‌کرد. حقیقت زندگی برای این سه نفر که سال‌های سال است یکدیگر را می‌شناسند متفاوت بود یکی انسانی صادق در پشت اتاق‌های شیشه‌ای که ماوراء و طبیعه را جز برای سرگرمی دوست نمی‌داشت و دیگری محبوسی در رویاهای بچه‌گانه‌اش بود که برای دورنگاه داشتن آنها از چشمان نامحرمان دست به هر کاری می‌زد و هنری نیز انسانی خشن در عین‌حال معتقد به اصولی بود که دیوارهای زندگی او را محصور خود کرده بودند و به چیزی فراتر از آن نمی‌اندیشید.[2] "

انسان چه موجودی است که می تواند تمامی این خصوصیات را که در عین حال با یکدیگر در تناقضند با هم داشته باشد!؟ آیا چیزی که از انسان می‌شناسیم تنها شمای جسمانی اوست که او را از دیگر موجودات جدا می‌گرداند یا اینکه چیزی فراتر وجود دارد که انسان را انسان می‌گرداند مفهومی که ما نام انسان را بر او می‌نهیم چرا می‌تواند تا بدین حد تناقض‌امیز رفتار کند؟!

در عین حال که مایکل و هنری از یک طرف و مایکل و مری از طرف دیگر دو هویتی متناقض را از خود بروز می‌دهند با این وجود همه‌ی انها انسان می‌باشند و مفهومی واحد را منتقل می‌کنند. مفهومی که می‌تواند در عین یگانگی از خود نمودی متناقض بروز دهد که هیچ‌گاه با یکدیگر قابل جمع نمی‌باشند. انسان ماهیتی‌ست که در عین یگانگی و وحدتی که در این مفهوم وجود دارد می‌تواند از خود نمودهایی متناقض را بروز دهد نمودهایی که در قالب رفتار، تفکر و بیان با یکدیگر متفاوت می‌باشند. این تناقض موجود نقطه‌ی گذاری است برای رسیدن به هویتی واحد و مستقل با نام انسان که می‌‌تواند به شکل‌های گوناگونی خود را بروز دهد. برای رسیدن به وحدت نیازمند کلی می‌باشیم که می‌تواند به هنگام بروز از خود جنبه‌های گوناگونی را نشان دهد و همین عامل است که جریان زندگی را تضمین می‌کند و به زندکی و تاریخ سیالیت می‌بخشد. اگر انسان‌ها سازندگان تاریخ در نظر بگیریم همین تضاد‌ها و تناقض‌ها می‌باشد که تاریخ را پویا می‌گرداند و آن را از ساکن بودن خارج می‌کند. همین تضاد و تناقض است که وجود حرکت و تغییر را تضمین می‌کند.

تناقض، نمودِ بیرونی مفهومی واحد می‌باشد که بایستی با تحلیل صحیح این تناقض، راه را برای بررسی انسان هموار گردانیم یعنی با آشتی دادن تناقض‌ها در سایه‌ای کاملاً فلسفی مفهوم انسان را تبیین و روشن گردانیم. برای این‌ کار نیازمند روشی فلسفی هستیم که بر تناقض‌ها موجود فایق آید و ابهام آن را برطرف سازد و از داخل آن وحدتی را بیرون کشد و انسان را تبیین گرداند.

اما بار دیگر انسان و جنبه‌های گوناگون آن را بررسی می‌کنیم تا ببنیم تا چه حد تناقض در نمود ظاهری انسان جدی می‌باشد.

با توجه به آنچه که در نوشتارها‌ی پیشین با نام تنهایی (1) و (2) آمد به کرات این تناقض‌ها را آشکار کردیم و انها را از دل خصوصیاتی بیرون کشیدیم که تناقض را امری طبیعی می‌داند و انسان بایستی این مفهوم را به همراه خود به دنبال کشد وگرنه هنگامی که این تناقض‌ها از بین رود چرخ زندگی متوقف می‌گردد و انسان دیگر انسان نمی‌باشد. برای برطرف کردن تناقض بایستی از روش دیالکتیکی استفاده کرد. در این روش با در نظر گرفتن تناقضات و روش موجود می‌توان مفاهیم جدیدی را تعریف نمود که در آنها تناقض‌ها موجود برطرف گردند. در این روش پس از به وجود آمدن مفاهیم جدید این تناقض‌ها در مفهوم جدید از بین می‌روندو در کنار یکدیگر قرار می‌گیرند. اما ممکن است خود مفهوم جدید با مفهوم دیگری در تناقض باشد که فهم این مفاهیم در کنار یکدیگر متضمن وجود هر دو مفهوم می‌باشد که خود غیرقابل جمع با یکدیگرند بنابراین دوباره با استفاده از این روش مفاهیم جدیدی تعریف می‌گردد که تمامی موارد قبلی را با یکدیگر در بردارد و تناقض موجود در آنها را حل نموده است. این روش را تا جایی ادامه می‌دهیم که در آن مفهوم نهایی خود دارای تناقض داخلی نباشد و نبایستی با در کنار قرار گرفتن در مفهومی دیگر که متناقض با آن می‌باشد وجودش قابل درک باشد. بنابراین تنها هنگامی می‌توان انسان را تبیین نمود که این مفهوم را که تمامی موارد قبلی را در کنار یکدیگر در بر دارد و همچنین نیازمند مفهومی متناقض نمی‌باشد تا معنا پیدا کند.

 با توجه به آنچه که در بالا در تبیین دیالکتیکی قضیه ذکر گردید نمی‌توان اختیار را نقطه‌ی شروعی در نظر گرفت چراکه نیازمند مفهومی متناقض با خود برای تبیین می‌باشد. اختیار در نقطه‌ی مقابل جبر قرار دارد که نمی‌توان این دو مفهوم را جداگانه و با در نظر نگرفتن مفهوم متضاد خود بررسی نمود و هر دو با یکدیگر معنا و مفهوم پیدا می‌کنند. پس اگر حتی اختیار نقطه‌ی گذاری برای ما باشد باز نمی‌تواند نقطه‌ی نهایی که در آن انسان معنا پیدا می‌کند باشد بنابراین ما بایستی به دنبال آن نقطه‌ی انتهایی بگردیم که شرایط گفته شده را دارا باشد.

در مقالات قبلی با استفاده از مفهوم اختیار و شناخت توانستین از روش‌های قیاسی موارد فوق‌الذکر را روشن کنیم اما برای تبیین انسان به عنوان مفهومی کلی نیازمند هستیم که درباره‌ی اختیار و شناخت نیز انسان را تبیین کنیم تا بتوانیم مفهومی کلی و خودسازگار را برای انسان به وجود آوریم که در آن هم موارد فوق‌الذکر حل شده می‌باشد هم درخود مفهوم ناسازگاری داخلی وجود ندارد. اما شاید با اینکار ما از انسان فراتر رویم و روحی را تبیین کنیم که انسان جزیی از آن کل می‌باشد. حال ما به دنبال تعریف این روح می‌رویم. در قسمت شناخت هگل به اندازه‌ی کافی نوشتار نوشته است و این قضیه را در کتاب " پدیدار شناسی روح " خود روشن نموده است که اگر فرصتی بود شاید در مقاله‌ی بعد به تشریح آن پرداختیم. اما او روح مطلق را به عنوان سوژه‌ی شناخت (عامل شناخت) و همچنین ابژه‌ی شناخت (محمول شناخت) عنوان می‌کند. که در آن مفاهیمی همچون خود-آگاهی در روح و شناخت و علم مطلق را تبیین و بررسی می‌کند و همچنین انسان را جزیی محدود از این روح بیکران مطلق می‌داند.

اما با توجه به مطالعاتی که من داشتم مواردی را که به بررسی اختیار از روش دیالکتیکی بپردازد پیدا نکردم. (شاید این موضوع به دلیل عدم آگاهی نویسنده از وجود مطلبی در این باره می‌باشد.) همچین دانسته‌های خود را در این زمینه آنچنان کم می‌دانیم که جایز نمی‌دانم در حال حاضر نظری در این باره عنوان کنم.

تا بدین جا انسان را سوژه‌ی صاحب اختیاری تعریف می‌کنیم. اما این مقاله برای تبیینی فلسفی نوشته نشده بود بلکه همانگونه که در مقدمه نیز آمده بود تنها هدفش بررسی انسان به صورتی دقیق‌تر و موشکافی انسان از جوانب گوناگون بود. همچنین با ذکر مطالب فوق‌الذکر توانستیم مواردی را یار کنیم که نمی‌توان تعریف انسان را از آن موارد شروع کرد بیان کردیم.

 

پی‌نوشت: امیدوارم نوشتار بعدی درباره‌ی آگاهی و شناخت باشد با بررسی تاریخی قضیه و همچنین روشن‌تر کردن آگاهی از دیدگاه هگل برآیم.

پی‌نوشت: این نوشتار بسیار ناقص و نادقیق می‌باشد اما شروعی بود برای بازگشت به نوشتن.



[1] این مقاله سیاسی نمی‌باشد بنابراین کسانی که به دنبال یک نوشتار سیاسی می‌گردند توصیه می‌شود آن را نخوانند. این نوشتار تنها هدفش بررسی انسان به معنای عامش می‌باشد.

[2] می‌توانستیم با تصویر ایران سیاست‌زده‌ی امروز به نحوی زیبا‌تر و ملموس‌تر و گویاتر حق مطلب را ادا کنیم اما با توجه به اینکه شاید برداشت‌های سویی از ان می‌شد از این کار خود داری کردیم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت 22:56  توسط آریا  |