تبليغاتX
تا آزادي...! - جاده

تا آزادي...!

"بگو اي يار بگو

        اي وفادار بگو

از سر بلند عشق ،

        بر سر دار بگو

                    بگو ، از خونه بگو

                                بگو ، از گل پونه بگو

......"

 

جاده چالوس، خطوط سفد و پشت سر مي‌زاره. تونل اول، تونل دوم !!! سد. صدا رو بلندتر مي‌كنه.

 

 

تونل

 

 

"........

بگو از كلاغ پير،

كه به خونه نرسيد

از بهار غصه‌هاي،

كه سر شاخه تكيد

......"

 

بوي عطر همه جا رو پر كرده. صحنه‌ها يكي يكي از جلو چشماش با سرعت مي‌گذره. يه نگا به بقلش مي‌كنه. يه پرادو با سرعت از بقلش رد مي‌شه. چشاش رو مي‌بنده و يه پك به سيگار تو دستش مي‌زنه.

 

تونل سوم. تونل چهارم ...!

 

دكمه Replay رو مي‌زنه.

 

"بگو اي يار بگو

        اي وفادار بگو

از سر بلند عشق ،

        بر سر دار بگو

                    بگو ، از خونه بگو

                                بگو ، از گل پونه بگو"

 

دود همه جا رو پر كرده. يه كمي شيشه رو مي‌ده پايين كه هواي تازه بياد تو. چشماشو مي‌بنده و نفس مي‌كشه. بعد يه پك ديگه به سيگارش مي‌زنه. چند تا فش زير لبش مي‌ده.

 

"بگو اي يار بگو

كه دلم تنگ شده

...."

 

 

پاشو مي‌زاره رو پدال گاز پيچا رو يكي يكي با سرعت رد مي‌كنه. بازم مي‌ندازه تو دست‌انداز-ِ هميشگي. با اينكه مي‌دونه جاش كجاست اما يه عادتِ ديگه، جلو بندي ماشينشم عادت كرده به اين دست‌انداز، انگار كه اگه نندازه توش يه چيزي كم داره و تا شب اعصابش خورده.

 

خطوط ممتده كه از جلو چشماش مي‌گذره انگار كه هيچ جا نمي‌شه سبقت بگيره. اما اون كه كاري به ممتد و غير ممتد نداره كار خودشو مي‌‌كنه.

 

شيشه رو تا ته مي‌كشه پايين تا باد سرد بزنه تو صورتش و سر حال بياردش. چند تا نفش عميق مي‌كشه و ته سيگارشو كه رسيده به فيلترش مي‌ندازه بيرون.

 

Next

 

" ...  مگه بت نگفته بودم

 بي تو روزگار من تيره و تاره؟

حالا يادگار من بعد سفر كردن تو طناب داره

ديگه جون نداره دستام

آخره قصه رسيده

عطر تو مثه نفس بود واسه اين نفس بريده ...."

 

Next

 

"....

مي‌دوني وقتي نيستي

دل من مي‌شه غمگين و خسته

دو تا چشماي گريونم

اگه بري كم‌كم مي‌شه بسته

آسمون بي تو مي‌باره

دلم از بارون بيزاره

دل من

اي بيچاره

......"

 

صحنه‌هاي يكي يكي ازجلو چماش مي‌گذره. خاطره‌‌هاش براش زنده مي‌شه. 23 مهر ولنجك، بام تهران ساعت 10 شب..... 17 دي ساعت 11 شب يه جا تو شهرك ... 3 بهمن ساعت 12 و نيم مي‌رسن دم در خونشون ... يه نخ سيگار ديگه از جلو ماشين بر مي‌داره و با فندك تو دستش روشن مي‌كنه و يه پك مي‌زنه. شيشه‌ها رو مي كشه بالا تا تو دودِ خودش خفه شه. احساس رهايي مي‌كنه اما كم‌كم داره خفه مي‌شه.

 

پاشو محكم مي‌زاره رو پدال ترمز نزديك بود بزنه به سنگي كه افتاده بود وسط جاده - بعد اون پيچ هميشگي كه بعدش رودخونه به خوبي معلوم بود – صداي ترمزش تو كوه مي‌پيچه. سنگ رو دور مي‌زنه و مي‌يوفته تو راهش دوباره.

 

" ...

مي‌دوني مي‌دونم

يار مهربونم

مي‌خونم مي‌خونم

پاي تو مي‌مونم

 

مي‌دوني مي‌دونم

يار مهربونم

مي‌خونم مي‌خونم

پاي تو مي‌مونم

 

مي‌دوني مي‌دونم

يار مهربونم

مي‌خونم مي‌خونم

پاي تو مي‌مونم

...."

 

يه پك ديگه به سيگارش مي‌زنه و دودشو مي‌فرسته تو ماشين تا دو باره و سه باره اونو نفس بكشه تا شهيد بقييه چيزا هم يادش بره.

 

"......

چرا مي‌ره جلو عقربه هي

متنفرم از ته دل

من از اول مهر

مي‌خوام مست شم

بكنم خدا رو نيگا

اِنقد  بكشم

تا شُشارو بدم به گ*

......."

 

 

ياد پسر گل فروش سر چهار راه كنار خونشون مي‌يوفته. ياد چشماي معصومش كه چند روز پيش شنيده بود يكي با يه سانتافه زده بود بهش الانم معلوم نبود كجاست. ياد جوونه‌اي افتاده بود كه شبا تو يه كارتون تو پارك سر كوچشون مي‌خوابيد صبح زودم پا مي‌شد مي‌رفت جايي كه حداقل اون نمي‌دونست كجاست. ياد دوست بيچارش افتاده بود كه به خاطر تصادف با يه موتوري افتاده بود گوشه زندون. ياد التماسا و ضجه زدناي اون روز دوستش - اون روز كه با چند تا از دوستاش بعد از سال‌ها رفته بودن بيرون – افتاد كه اصرار مي‌كرد سوار اين وناي گشت ارشادش نكنن. ياد خواهر دوستش كه از گريه چشماش قرمز شده بود. ياد چشماي معصوم دختركي افتاد كه چند روز قبل آگهي ترحيمشو رو ديوار دانشگاه ديده بود كه به علتي نا معلوم خودكشي كرده بود.

 

تونل 6

 

تونل 7

 

كم‌كم داشت به جاي هميشگيش نزديك مي‌شد.

 

Track 45

 

"بگو اي يار بگو

اي وفادار بگو

از سر بلند عشق ،

بر سر دار بگو

        بگو ، از خونه بگو

                    بگو ، از گل پونه بگو

......"

 

پاشو گذاشت رو پدال گاز تا زودتر برسه.

 

"........

بگو از كلاغ پير،

كه به خونه نرسيد

از بهار غصه‌هاي،

كه سر شاخه تكيد

......"

 

 

ديگه به آخرش رسيده بود. بعد از تونل 9. كنار رود خونه.

 

پيچيد تو خاكي و ته سيگارشو انداخت وسط جاده، كه هر ماشيني رد مي‌شه يه بار با چرخاش لهش كنه.

 

"....

مي‌دوني وقتي نيستي

دل من مي‌شه غمگين و خسته

دو تا چشماي گريونم

اگه بري كم‌كم مي‌شه بسته

آسمون بي تو مي‌باره

دلم از بارون بيزاره

دل من

اي بيچاره

......"

 

 

پي‌نوشت: فقط يه داستان بود. يه سري احساسات شخصي.

پي‌نوشت: اينجاست كه دنياي شخصي با دنياي بيرون در هم مي‌پيچه، هر كدام دنيايي متفاوت هستند و شايد هيچ شباهتي بين آنها نباشد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم مهر 1387ساعت 13:51  توسط آریا  |