انسان موجود بيگانهايست كه غرقه در روياهاي خويشن، دنيايي را براي خود ميسازد. دنيايي نامفهوم. انسان موجودي تنهاست، تنها در بيكرانهگاه هستي و در كنار موجوداتي كه هيچگونه دركي نسبت به آنان ندارد. انسان حتي با موجوديت خويشتن و روح و وجدان و مغز ويرانگرش بيگانه است. كلمات، مفاهيمي نامفهوم هستند كه از انساني به انسان ديگر معنا و مفهوم آنها تغيير ميكند. حتي در بسياري موارد خود انسان توانايي فهم و درك كامل كلمات و تبيين آنها را براي خود ندارد و اين چنين ميگردد كه جدالها آغاز و بشر، در دريايي از كلمات نامفهوم، تنها ميگردد. دريايي سرشار از واژگان نامفهوم كه هر كس تنها در آن شنا ميكند و ميخواهد خود را به سواحل حقيقتها رهنمون سازد.
عشق، نفرت، حسرت، اندوه، وابستگي، عهد، تعهد، مرگريال روزمرگي، دلمردگي، شادي، غم، وفاداري، زيبايي، آزادي، برابري و ... همه كلاماتي نامفهوم هستند كه نويسندگان و متفكران گوناگوني در پي تعريف آن برآمدهاند. با اين وجود همچنان اين كلمات معنا و مفهوم مشخصي از شخصي به شخص ديگر ندارند و از فردي به فرد ديگر متغيير ميباشد، حتي در بسياري از موارد انسان خود به راستي با اين كلمات براي خويشتن-ِ خويش بيگانه است و رفتار و عملكرد او ،در برابر اين موقعيتها و احساسات، برآمده از ذات و حقيقتي است كه تنها به او تعلق دارد و در خفاي هويت او پنهان است و نقش و نگاري بر ضمير ناخودآگاه و وجدان او گرديدهاست. هر چند در بسياري از موارد خود با توجه به آموختههايش در پي تعريف معنا و تبيين مفاهيم اين كلمات برميآيد، با اين وجود تنها روايت غم انگيزي را دنبال ميكند كه ذات و هويت واقعي او را نشان نميدهد (مگر اينكه اين آموزهها تغييراتي بنيادين در هويت او به وجود آورده باشند) بلكه آموختههايي است كه ميخواهد آنها را طوطيوار بيان تخليه كند.
با وجود آنكه انديشمندان، متفكران، نويسندگان و عليالخصوص سياستمداران و روشنفكران به دنبال آن هستند كه با تعريف كردن مفاهيم و بخشيدن معنا و مفهومي واحد و يكتا بدين كلمات تودهها را به يكديگر پيوند دهند، آنان را در غالبي واحد به آيندگان تقديم كنند و آشتي را در ميان آنان جاري سازند تا همگان دست در دست يكديگر، دنيايي بهتر بسازند. با اين حال در مرور زمان انسان به اصل و هويت واقعياش كه مختص خود اوست باز ميگردد و تنهايي را تجربه ميكند. نه تنهايياي كه برخواسته از خشم و كينه و نفرت است بلكه تنهايياي كه از برخواسته از گوهر نابي است كه در وجود انسان نهفته است و به هر انسان معنا و مفهومي واحد ميدهد و پيوند بين تودهها را امكانناپذير ميكند.
تنهايي نتيجهي منطقي عدم ارتباط و پيوندي است كه به واسطهي كلمات نامفهوم بين انسانها به وجود ميآيد. بنابراين تنهايي نه يك پديده و اتفاقِ ناخوشايند بلكه پديدهي و اتفاقي، كاملاً منطقي و تكاملبخش ميباشد چرا كه يكتايي تودهها آنان را از تكامل باز ميدارد و هر دري را بر روي آنان ميبندد.
بنابراين پيوند بين انسانها، همگام كردن آنان و تعريف مفاهيم براي آنان به صورتي واحد و يكتا به صورتي كه همه به يك راه بروند و تنهايي را از آنان بگيرد، عملي خلاف هويت و ذات حقيقي انسانها ميباشد و راه كمال را بر روي آنان ميبندد. هر گونه عملي كه در اين راستا انجام گيرد با مقاومت تودهها روبهرو ميگردد و از بين خواهد رفت.
هر كجا كه مقاومت تودهها و اعتراض و ... وجود دارد، شايد يكي از علتهاي آن سياستِ نادرستِ پيوندِ بين تودهها و قهر با تنهايي باشد. بايستي به تنهايي انسانها احترام گذارد تا خود بتوانند در فراق بال راه كمال را طي كنند و بستن اين درب، بستن راه كمال بر روي تودهها ميباشد كه همواره با مقاومتِ انسانِ كمالگرا روبهرو خواهد شد.
پينوشت1: بار هستي نوشتهي ميلان كندرا اين تنهايي را به زيبايي به قلم ميآورد.
پينوشت2: اين گونه ميشود كه حرفي كه در فيلم مارمولك نيز زده شد معنا و مفهوم پيدا ميكند. براي رسيدن به خدا به تعداد انسانها راه وجود دارد.
پينوشت3: دوستان در پي واحد سازي اين كلمات بر نياييد چرا كه آن هنگام ديگر نيازي به خلقت نميبود و يك انسان كافي بود. تنها ميتوانيد به روشن كردن كلمات نامفهوم در ساختار وجودي خود اشاره كنيد.
پينوشت 4: باز هم خوندن كتاب ميرا رو توصيه ميكنم.

