در شوروي سابق، مخصوصاً استالين و لنين، فلسفهي كارل ماركس را به عنوان اصل قبول كرد. اما آنان به دنبال پيادهسازي اين فلسفه و طرز تفكر در جامعه و تغيير روابط مالكيت و اقتصاد كشور تئوريهاي انقلابي خود را بيان كردند و آن را در جامعه به اجرا گذاردند. آنان به آگاهسازي تمامي اقشار جامعه اعتقاد داشند و بر اين باور بودند كه با آگاهسازي اقشار گوناگون جامعه همهي آنان به اين فلسفه گرايش پيدا ميكنند و بزرگترين سد در مقابل آن از خود بيگانگي افراد جامعه ميباشد، و هنگامي كه افراد جامعه نسبت به خويشتن آگاه شدند بدين فلسفه گرايش پيدا ميكنند و گرايش بدين فلسفه را تنها راه رهايي بشر ميدانند. بنابر پيش فرضهاي انجام گرفته ميتوان بدين نتيجه رسيد كه جامعهي جهاني بدين سمت ميل ميكند و حكومتهاي كمنيستي ميخواستند ميل بدين جامعه را سرعت ببخشند و جامعهي ايدهآل كمنيستي را به وجود آورند با اين حال تا كنون هيچ يك از كشورهاي كمنيستي موفق به انجام چنين كاري نشدند. حال براي اينكه بدين پروسه و تبديل جامعه به جامعهي كمنيستي سرعت ببخشند روشهاي گوناگوني را بر گزيدند. از جمله قتلعام سرمايهداران، تشكيل سازمان چكاد، محدود سازي مطبوعات، حذف انديشههاي مخالف (حتي آنان كه انديشههاي چپ داشتند با اين وجود با لنين مخالف بودند.)، انحلال مجلس موسسان، ايجاد اردوگاههاي كار اجباري و ....! كه در همهي آنها حذف انديشههاي مخالف با حاكميت بود و همچنين آشنايي افراد جامعه و اجبار براي قبول كردن انديشههاي حاكميت. چراكه آنان تنها راه رهايي بشر را در انديشههاي چپ ميدانستند و غير آن را از خودبيگانگي تفسير ميكردند. بنابراين از هیچ روشي براي رسيدن با آرمانهاي خويش كوتاهي نكردند.
آنان با هر گونه انتشار، اظهار و عملكردي خارج از اندشههاي حاكميت به شدت برخورد ميكردند چرا كه اين انديشههاي مخالف را سدي براي رسيدن به جامعهي آرماني خويشتن تصور ميكردند و همواره به دنبال يكدست سازي جامعه بودند. كه بعدها رماننويسان زيادي جوامع آن دوران را به ترسيم كشيدند. (از آن جمله ميتوان به ميرا اثر كريستوفر فرانك كه به ترسيم جامعهي روزگار خود در در زمان كمونيستها در چك پرداخته است، اشاره كرد.) اما نتيجهي تمامي اين كارهاي نارضايتي عمومي و بيزاري از حاكميت موجود بود. كه در انتها موجب سقوط آنان شد.
تروتسكي در خاطرات خود مينويسد : « همواره در ملاقاتهاي خود با لنين اين مطلب را تاكيد ميكردم كه، دلرحمي و ملايمت در انقلاب خطايي نابخشودني است و جز با ايجاد وحشت و ارعاب و خشونت و بيرحمي نميتوان يك حكومت انقلابي را مستقر ساخت.»
و اما سازمان چكا چه بود :
لنين در بيستم سپتامبر 1917 طي فرماني تشكيل «كمسيون فوقالعاده سرتاسري روسيه براي مبارزه با ضد انقلاب،خرابكاري و احتكار» (چكا) را اعلام كرد و فليپس دزرژينسكي را به رياست آن برگزيد.
اختيارات چكا در بدو تاسسيس عبارت بودند از : مصادرهي اموال، نفي بلد، توبيخ مجرمين، نوشتن اسامي آنان در ليست دشمان خلق، محروم كردن آنان از كوپن ارزاق عمومي و به تدريج مبارزهي كامل با ضد انقلاب و خرابكاري بود.
تشكيل چكا و مأموريت و مسئوليت نامحدود آن در پوشش مبارزه با ضد انقلاب در حقيقت آغاز حكومت وحشت در شوروي ميباشد كه براي مدت هفتاد سال ادامه يافت.
كورياكف مينويسد : «دزرژنيسكي مربي و آموزگار كساني بود كه جنايات دورهي يژوف را مرتكب شدند. او با تعصب خاص خود سياست حزبي را به مرحلهي الوهيت رسانيد و دستگاه چكاد را با هالهي مقدس غير قابل لمس محصور كرد.»
چكا سازماني نيمهاطلاعاتي، نيمه نظامي كه وظيفهي عمدهي آن يكدستسازي جامعه بود. چگا سازماني براي مقابله با هرگونه كارهاي نظامي، عقيدتي مخالف با حاكميت بود. به نحوي كه حتي كوچكترين عقايدي مخالف با عقايد حاكميت را نميتوانست قبول كند. به تدريج نفرت عمومي را در جامعه برانگيخت تا حدي كه ديگر احزاب چپ نيز با آن به مخالفت پرداختند و چند ماه پس از تاسسيس آن با طرح پنج مادهاي به كنگرهي شوراها كه در مادهي اول آن خواستار انحلال چكا شدند.
عموم جامعه نيز با چكا مخالف بودند و همواره در مقابل آن جبهه ميگرفتند. شايد اين جبهه گيري را در سطح كلان منتشر نميكردند اما در محاورات عادي و گپهاي دوستانه ميتوان بدان پي برد. در سطح بالاتر گروهها و احزاب مخالف حكومت به مخالفت با آن ميپرداختند، حتي احزاب نزديك به حكومت كه البته بعدها از حاكميت خارج شدند و لنين حتي دستور به قتل آنان را نيز صادر كرد.
در اين باره سخن بسيار بود كه شايد بعداً آن را ادامه دادم اما اكنون همين كوتاه سخن ناشفاف را كافي ميدانم و نتيجهگيري را به خواننده واگذار ميكنم.
نكته: اين مقاله در پي نفي فلسفهي حاكميت نميباشد بلكه در پي نقد روش اجراي اين فلسفه ميباشد.
نكته: اين مقاله در جواب و نقد حرفهايي است كه در گروپ بچههاي مكانيك به وجود آمد و حاوي نتيجه گيري نميباشد، نتيجهگيري آن را به خواننده كه اين بحث را دنبال كرده است واگذار كردهام. شايد براي خوانندهي بيروني كه در اين بحث نبوده باشد ارزش چنداني نداشته باشد چرا كه بسياري از حرفها را نميتوان به وضوح بيان كرد. اين نوشتار مخصوصاً در جواب مجتبي شكوري ميباشد كه چرا چنين ميشود.
پينوشت: نوشتار حسين بادامچي در اين راستا.
منبع: نيكلاي دوم، لنين، استالين تاليف دكتر ناصر صادقي


