خوب و بد تعریفیست در ذهن کودکانه ی انسان برای ارضای هوس های بچه گانه اش.
انسان از زمانی که چشم گشود خود را در برابر جهانی عظیم یافت و همواره در پی شناخت هر چه بیشتر آن و پرده برداری از اسرار نهان آن تلاشهای بسیار کرد. طبیعت و جهان پیرامون همچون چمنزار تاریکی بوده است که تا به امروز نتوانسته جز اندکی از آن را روشن گرداند. انسان از روزگار اولیه در جهل بوده و امروز نیز همچنان در همان جهل نسبت به دنیای خارجش قرار دارد. شناخت هرچه بیشتر نه به معنای رفع جهل میباشد نه به معنای شناخت حقیقی، تنها معرفتیست تکامل یافته نسبت به قبل و اکثر منابع امروزی تایید کردهاند که شناخت پدیدهای تکاملی در طول تاریخ، میباشد.
دنیایی که در آن پای گذارد هیچ نشانی از یقین در آن وجود نداشت چرا که احساس به خطا میرود، شهود عاری از خطا نمیباشد و منبع دیگری جز عقل و تفکر برای شناخت او باقی نمیماند. چنانچه در تاریخ نیز بسیار دیدهایم عقل نیز به خطا میرود، و او تنها، در زمان گام بر میدارد و آرام آرام در طول تاریخ پیش میرود. تاریخ را رقم میزند بدینسان اکنون را به ارمغان آورده است و اکنون حاصل پبشرفت تاریخی انسان از گذشته تا به امروز میباشد. زمان حال نه حاصل یک پدیدهی تاریخی نه حاصل یک نفر میباشد بلکه تمامی تاریخ بشر و تمدن بشری در تحویل این ودیعه به انسان در زمان حال موثر میباشد.
نقطهی شروع تمامی اختلافات بشر و مجادلات و حتی پیشرفتهای تاریخی در تضادی بوده که بین یکایک انسانها وجود داشته و میتوان آن را به عنوان نیروی محرکه تاریخ نام برد. اما تضاد، خود محصول طبیعی شناخت دنیای بیرونی است. شناختی که در یکایک افراد متفاوت و بعضاً با یکدیگر در تضاد میباشد. و این شناخت متغیر (در سطح فردی) به دلیل نبود منبعی برای شناخت یقینی میباشد[1]. منبعی که تمامی نوع بشر متحداً آن را تایید کنند و نسبت به آن معرفت داشته باشند تا شناخت حاصل گردد. نبود شناخت یقینی نقطهی آغازی است برای تضاد و اختلاف.
اما بشر از ابتدای تاریخ همواره به دنبال روش و راهی برای دستیابی به شناخت یقینی بوده و هست. او روزی به احساس، روزی به عقل و ساختههای آن از جمله ریاضیات، روزی به ترکیبی از آن دو و … رجوع کرده است که شاید در سایهی آن بتواند برای خود منبعی برای شناخت یقینی بیابد و به کمک آن بتواند نسبت به دنیای پیرامون خود، عاری از هر گونه خطایی، معرفت پیدا کند. با این وجود مشاهده میکنیم که همواره بشر در سایهای از خطا و عدم قطعیت قرار دارد و همچنان درمانی برای این درد تاریخیاش نیافته است تا بر روی زخم تاریخی خود بگذارد و آن را التیام بخشد. دردی که از روزگاران نخستین با بشر همراه بوده است و تا به امروز نیز او را همراهی میکند، درد عدم معرفت یقینی نسبت به دنیای خارج.
همواره این عدم معرفت یقینی در طول تاریخ منشا بروز اختلافات بسیاری بوده است از جنگ و خونریزی گرفته تا انواع مشاجرات سادهی خانوادگی. اما اگر بخواهیم به صورتی دیگر بدان بنگریم این عدم شناخت یقینی را میتوان نیروی محرکهی تاریخ نامید چراکه پیشرفت تاریخی همواره در گرو تضاد در وضع موجود بوده است و این تضاد خود نتیجهی شناخت متفاوت در افراد متفاوت میباشد. نمونهی بارز آن پیشرفتهای علمی و صنعتی میباشد که عدم قبول وضع موجود و عدم قبول شناختِ گذشتگان باعث پدید آمدن نتایج جدید و ابداع ابزار و وسایل و کشف پدیدههای جدید گردیده است. بنابراین عدم معرفت یقینی نه تنها بسیار فاجعهانگیز نمیباشد، بلکه هویت انسانی و تاریخی با این مفهوم در همتنیدگی عمیقی دارد به طوری که بحث دربارهی انسان و یا تاریخ انسانی بدون در نظر گرفتن این مفهوم کاری عبث و بیوده میباشد.
در همتنیدگی انسان و تاریخ و عدم معرفت حقیقی از نوعی نیست که بتوان اجزا را از بکدیگر جدا کرد و هر کدام را بدون در نظر گرفتن دیگری بررسی کرد. از طرف دیگر به نظر میرسد برای تببین انسان بایستی این خصوصیت را یکی از خصوصیتهای بارز انسان برشمرد. از طرفی میتوان گفت که تاریخ به دست انسانی بدون معرفت یقینی رقم میخورد و مقهوم تاریخ از این مفاهیم جدا نیست همچنین مغهوم انسان نیز از مفهوم عدم معرفت یقینی جدا نیست بنابراین نمیتوان این سه مفهوم را جدای از یکدیگر توصیف و تبیین نمود. انسان مولد تاریخ، انسان نادانیست که حوادث را در دامان طبیعت رقم میزند.
از اینجاست که تنهایی، که بسیاری از نویسندگان در پی توصیف آن برآمدهاند، معنا پیدا میکند و انسان فلسفی جدای از این مفهوم معنایی ندارد. چرا که انسان موجودی تنهاست و تنهایی یک مشخصهی انسانی میباشد. انسان تنها آفریده شد و تنها از دنیا میرود و تا زمانی که تنها باشد انسان است. روزی که تنهایی از بشر گرفته شود دیگر انسان انسان نیست بلکه موجودیست بیگانه با هویت واقعی خویشتن. دنیای مدرن امروز در پی راهیست که تنهایی انسان را که پایههای هویت او را تشکیل میدهد میخواهد از بین ببرد و زمانی که این تنهایی از بشر گرفته شود بدان معناست که انسانیت انسان از او گرفته شده است و دیگر او انسان نیست بلکه موجودیست در این پهنهی پهناور هستی که هیچ اختیاری از خویش ندارد.
انسان بیاغراق، تنها، در پرتوی این تنهایست که میتواند خویش خود را ارضا کند، هویت خویش را باز شناسد و پرتو بر حقیقت وجودیش افکند. انسانِ تنها، به حقیقت وجودی خویش دست مییابد و دیگر ان را دستمایهی بازیچهی دیگران قرار نخواهد داد بنابراین حاکمیتهای خودکامه به دنبال از بین بردن تنهایی و هویت واقعی انسانها میباشد که در سایهی آن بر انسانها حکمرانی کنند.
تا به امروز تاریخ محصولِ دستِ انسانهایِ تنها بوده است انسانهایی که خویششان را فدای خودخواهیهای دیگران نکردهاند و هویتشان را به خودکامهگان نفروختهاند. شاید از نگاهی دیگر بتوان انسان تنها را به انسان جاهل تشبیه کرد چراکه انسانِ تنها، نتیجهی عدم معرفت یقینی به دنیای خارج است و اگر جهل را همان عدم معرفت یقینی در نظر بگیریم، انسان تنها، همان انسان جاهل میباشد[2].
انسان جاهل است که تاریخ را رقم میزند.
[1] بایستی توجه کرد که نوشتار کنونی و نتایج حاصله تماماً نتایجی است که نویسنده بر اساس مشاهدات، مطالعات و تجربیات و تفکرات خویش تا بدین لحظه بدست آوردهاست. بنابراین مطلقاً چنین نظری ندارد و خود ممکن است شامل تکامل تاریخی گردد و در آینده تصحیح و تکمیل شود. در این باره نیز نقد یکایک دوستان عزیز میتواند مفید فایده واقع شود.
[2] هدف این دست نوشتارها توصیف انسان است نه ارایهی راهکار. ما همچنان در مرحلهی توصیف قرار داریم.


