
بر روی دیوار بلند شهر با خون نوشته شده بود: " خوب بنگر، آیا خون من نیز در دستهی سفید و سیاه تو جای دارد؟ "
غول بزرگ در اتاقک تاریک و یخزدهی خود، بر روی خانههای سیاه و سفید شطرنج، خون میریخت و فریاد میزد تو سیاهی، تو سیاهی … نفسش سرد و دستهایش یخ زدهبود و چشمانش خشک و بیعاطفه. هر روز در استخر پر از آبش شنا میکرد، لختههای خون را تمیز میکرد و فریاد میزد من سپیدم، سپید.
...
چون به راستی میدانستند که دنیای آنها رنگی است و نه سیاه و سپید بنابراین مجبور شدند عینکهای سیاهشان را بر چشم زنند تا همه چیز در پیشگاه آنان سیاه به نظر آید و هر آنچه را که خود میخواستند مطهر کردند و نام سپید را بر آن نهادند و غیر از آن را سیاه. مردمان را دو دسته کردند دستهی قلیلی را سپید نام نهادند و دستهی بیشماری را سیاه. تاریخ دو قسمت شد، تاریخ سیاه و تاریخ سپید. دست نوشتهها که در ممیزیها تلنبار میشدند نیز به دو دستهی سپید و سیاه دستهبندی شدند. همه در بهت بودند که چرا سپیدیها اینچنین نایاب و سیاهیها فراوانند. کمکم دنیا را نیز به دو دسته تقسیم کردند؛ دنیای سپید و دنیای سیاه. درختان، جویبارها، پرندگان همه و همه در جلوهگاه این کاخنشینان به همان دو دسته تقسیم شدند. روی میز هرکدامشان صفحهی شطرنجی باز بود و با سربازهای سوار بر اسب سفید خود، رخهای سیاه را میدریدند و خونشان را در کیسه میکردند. همه جا را بوی گندیدهی لاشههای کبوتران سپید بال که به خون آراسته شده بودند پر کرده بود و قار قار کلاغها از ویرانهها شهر به کررات به گوش میرسید.
دنیای سپید و سیاه آنان، دنیای رنگی مردمان شهر را تاریک کرده بود. مردم شهر خسته بودند و کمکم داشت باورشان میشد که به راستی همه چیز سیاه و سپید است وحواس آنان است که مشکل دارد. مداد رنگیها همه دور ریخته شدند. سازها دیگر تنها دو نت داشتند. دیگر کسی شعری نسرود. دیگر صدای آوازی بلند نشد. تنها صدا، صدای کوبیدن چکمهها بر زمین بود و جز آن هیچ صدای دیگری نبود. پردههای نمایش تهی شدند و تماشاگران جای بازیگران را گرفتند.
ویترین مغازهها بوی خون میداد. تنگ ماهیهای قرمز خالی شد. دیگر درختی نمیرویید. گلها پرپر شدند چرا که هیچکدام را نتوانستند سپید کنند جز گل لاله، لاله را سپید و سپیدتر کردند. اما هر روز که مردم شهر بیدار میشدند لاله را شبنم زده میدیدند. لالهی وحشی کمکم اهلی و سرد شد و دیگر گلها خاکستر شدند. دشتها بیابان شد و دریاها منجمد. چشمها تهی شد و گوشها کر. اما همچنان شهر اغشته به رنگ سپید و سیاه بود.


