ديروز بود. با امروز فرقي آنچنان نداشت تنها صدايي بود كه ديگر نيست. ديروز امروز بود، اما فردا نيست. صفحات و برگهاي دفترچه بيخود پر شده ار كلمات كه پشت سر هم آمده اند و جملههايي را ساختهاند. جملهها خود در كنار يكديگر آمدهاند و پاراگرافها و در انتها كل كتاب را تشكيل دادهاند. صداها و كلمات يكي هستند. همشان هرزههايي هستند كه وقت را تلف ميكنند و باعث ميشوند زمان سريعتر بگذارد، نه باعث ميشود زمان بگذرانم بدون آنكه متوجه شوم، نه، تنها، تخيل را كه از كلماتي پر شده است، از كلمات خالي، و با چيزهاي ديگري جايگزين ميكند.
از ته دشت يكي ميگفت "خفه شو" دورو برم رو نگاه كردم كسي جز من نبود ولي من كه چيزي نگفته بودم. نه، هيچ صدايي نبود، خودم بودم ولي من كه چيزي نميگفتم. شايد من خودم، خودم نيستم. تصميم گرفتم ديگه بهش فكر نكنم و تنها روي تختم دراز بكشم. ديگه فكر نميكردم ولي نه مثل اينكه نميشد بايد فكر ميكردم. خودم نبودم چون من فكر نميكردم ولي يك چيزي بود داشت مييومد تو ذهنم ولي من كه نميخواستم خودش مييومد. فكر كنم كسه ديگهاي هم هست، چون من كه نيستم، خودم و بعد از اندي سال ميشناسم ديگه. ولي نه مثل اينكه دست بردار نيست هي پر و خالي ميشه. نه، دراز كشيدنم خوب نيست. قدم زدن خيلي بهتره آدم زودتر خسته ميشه خوابش ميبره. از صداي كفشم كه رو زمين كشيده ميشه بدم ميياد، حالم رو بهم ميزنه. بهتره به يه چيزي گوش بدم شايد صداي پاهام تو گوشم نپيچه اينجوري قدمهام هم منظمتر ميشه. صداها اين دفعه همش عجيبغريبه هيچي ازش نميفهمم، ولي ميگن يه سري هستن كه اينجوري حرف ميزنن و همشونم ميفهمن، مجبور ميشم به يه چيز ديگه فكر كنم، اين حرفارو كه هيچي ازش نميفهمم. دلم ميخواست بهش بگم خفه شه اما نه دلم و ميلرزوند اين حالت و نميدونم شايد دوست دارم. ولي نه دوست ندارم چون من هيچي و دوست ندارم. نه، اصلاً نميخوام دوست داشته باشم. نه، بايد دوست داشته باشم چون چيز ديگهاي نيست كه دوستش داشته باشم. بالاخره يه چيزي و بايد دوست داشته باشم تا بهش فكر كنم و عصبي نشم. ولي نه، نميخوام اين يكي و دوست داشته باشم، عصبيم هم نميكنه فقط منو ميبره تو فكر.
خسته شدم ديگه نميخوام راه برم، فايدهاي نداشت بازم بايد فكر كرد و كلمات رو پشت سر هم اورد و بلغور كرد. آرامش، نه، ميشه فكر كرد و آرامش هم پيدا كرد. فكر كردن كه يبي نداره آرامش داشته باشم كه بهتره. نه اين جوري كه نميشه آرامش پيدا كرد. آرامش خالي از كلماته. نه مثل اينكه نميشه يه چيزي باشه كه توش كلمه نباشه. باشه قبول كلمهها باشن. ولي ديگه خيلي زياد نشن، چون سخته با همشون خوب برخورد كني. فك كنم يكي دو تا كلمه كافي باشه. نه اينجوري هم نميشه بايد چند تا فعل هم باشه كه كافي بشه. نه، نه،اصلاً همين جوري كه هست خوبه. فقط تند تند نيان و برن. آروم آروم بيان و برن، اين جوري بهتره. اصلاً به من چه، دست من كه نيست هميني كه هست خيلي هم خوبه.
فكر كنم بشينم يه چيزي و نگاه كنم بهتره. نه، هرچي و كه مي بينم تفسير ميشه. سياه، سفيد. بلند، سنگين، قديمي، ترسناك، نرم .... نه نميخوام هر چيزي تفسيرشه. اصلاً به من چه. من كي باشم كه راجعبه هر چيزي نظر بدم. اصلاً كي نظر من و خواست. نه، اين جوري هم نميشه، فكر كنم ولي خودم نيستم. من كه نميخوام همه چيز و ببينم و نظرم و بدم. فكر كنم من، خودم تنها نيستم يكي ديگه هم هست كه مجبورم ميكنه. نه ولي هرچي ميبينم تنهاي تنهاي هيچ كسي نيست. يه گنجيشك پشت پنجره بود كه بونم رفته. تنهام . صدا مي زنم كسي هست ؟! گوش مي دم ولي كسي جواب نمي ده بازم فكر مي كنم. مثل اينكه نمي فهمه من نمِخوام فكر كنم و نظر بدم. اصلاً صدام هم نميخوام بشنوم. بازم هيچي نميگم. مثل اينكه ول كن نيست همش ميپيچه تو گوشام. اَه، چرا نمِفهمه من هيچي نميخوام بشنوم. همون جور كه نميخوام هيچي و ببينم نه مثل اينه كه صفحه سياهِ ول كن نيست. اصلاً هركي هر كاري دلش ميخواد بكنه منم خودم و يه جوري خودم و راضي ميكنم. آره اين جوري بهتره من كه راضيم.
فكر كنم ديگه خوابم ميياد. نه، خوابم هم نميياد. اصلاً ولش كن. هرچي هست خوبه قرار بود راضي باشم. بهش فكر نميكنم. نه، مي دوني كه نميشه فكر ميكنم ولي هر چي اومد به همون فكر ميكنم. نه، شايد يه چيز بدي اومد اين جوري هم خوب نيست. خوب به بداش فكر نميكنم. آره اين جوري خيلي بهتره. ميخندم ولي خندم رو كه نميبينم. ولي فكر كنم خنديدم چون ماهيچهةاي صورتم تغيير كرده. وقتي كه حالت ماهيچههام تغيير ميكنه ميفهمم. نه، شايد اينم فكر ميكند. شايد، ولي اينم حتي مهم نيست. هيچي ديگه مهم نيست. خنديدنم مهم نيست اكه ماهيچههام حالتش عوض شده يا نشده. اصلاً نميخوام بدونم چون فقط وقتم رو تلف ميكنه. خيلي چيزا دارم بهش فكر كنم. نه، من كه هيچي ندارم، ولي فكر كنم چيزاي زيادي هست.
تنم درد ميكنه، حداقل فكر ميكنم كه درد ميكنه. پس بهش فكر نميكنم. نه، اين يكي نميشه چون همش درده. پس مجبورم بهش فكر ميكنم ولي ميتونم بهش اهميت ندم شايد خودش خسته شد و رفت و يه فكر ديگه اومد. نفس كشيدنم جالبه هان،به اين يكي اصلاً فكر نكرده بودم ولي مثل اينكه كار خودش و ميكنه. اصلاً حالا كه به اينجا رسيد ديگه نميخوام نفس بكشم. نه مثل اينكه اينم نميشه.باشه صبر ميكنم تا اونم خودش خسته بشه و بره .....!


