تبليغاتX
تا آزادي...!

تا آزادي...!

 

ديروز بود. با امروز فرقي آنچنان نداشت تنها صدايي بود كه ديگر نيست. ديروز امروز بود، اما فردا نيست. صفحات و برگ‌هاي دفترچه بي‌خود پر شده ار كلمات كه پشت سر هم آمده اند و جمله‌هايي را ساخته‌اند. جمله‌ها خود در كنار يكديگر آمده‌اند و پاراگراف‌ها و در انتها كل كتاب را تشكيل داده‌اند. صداها و كلمات يكي هستند. همشان هرزه‌هايي هستند كه وقت را تلف مي‌كنند و باعث مي‌شوند زمان سريع‌تر بگذارد، نه باعث مي‌شود زمان بگذرانم بدون آنكه متوجه شوم، نه، تنها، تخيل را كه از كلماتي پر شده است، از كلمات خالي، و با چيزهاي ديگري جايگزين مي‌كند.

از ته دشت يكي مي‌گفت "خفه شو" دورو برم رو نگاه كردم كسي جز من نبود ولي من كه چيزي نگفته بودم. نه، هيچ صدايي نبود، خودم بودم ولي من كه چيزي نمي‌گفتم. شايد من خودم، خودم نيستم. تصميم گرفتم ديگه بهش فكر نكنم و تنها روي تختم دراز بكشم. ديگه فكر نمي‌كردم ولي نه مثل اينكه نمي‌شد بايد فكر مي‌كردم. خودم نبودم چون من فكر نمي‌كردم ولي يك چيزي بود داشت مي‌يومد تو ذهنم ولي من كه نمي‌خواستم خودش مي‌يومد. فكر كنم كسه ديگه‌اي هم هست، چون من كه نيستم، خودم و بعد از اندي سال مي‌شناسم ديگه. ولي نه مثل اينكه دست بردار نيست هي پر و خالي مي‌شه. نه، دراز كشيدنم خوب نيست. قدم زدن خيلي بهتره آدم زودتر خسته مي‌شه خوابش مي‌بره. از صداي كفشم كه رو زمين كشيده مي‌شه بدم مي‌ياد، حالم رو بهم مي‌زنه. بهتره به يه چيزي گوش بدم شايد صداي پاهام تو گوشم نپيچه اينجوري قدم‌هام هم منظم‌تر مي‌شه. صدا‌ها اين دفعه همش عجيب‌غريبه هيچي ازش نمي‌فهمم، ولي مي‌گن يه سري هستن كه اينجوري حرف مي‌زنن و همشونم مي‌فهمن، مجبور مي‌شم به يه چيز ديگه فكر كنم، اين حرفارو كه هيچي ازش نمي‌فهمم. دلم مي‌خواست بهش بگم خفه شه اما نه دلم و مي‌لرزوند اين حالت و نمي‌دونم شايد دوست دارم. ولي نه دوست ندارم چون من هيچي و دوست ندارم. نه، اصلاً نمي‌خوام دوست داشته باشم. نه، بايد دوست داشته باشم چون چيز ديگه‌اي نيست كه دوستش داشته باشم. بالاخره يه چيزي و بايد دوست داشته باشم تا بهش فكر كنم و عصبي نشم. ولي نه، نمي‌خوام اين يكي و دوست داشته باشم، عصبيم هم نمي‌كنه فقط منو مي‌بره تو فكر.

خسته شدم ديگه نمي‌خوام راه برم، فايده‌اي نداشت بازم بايد فكر كرد و كلمات رو پشت سر هم اورد و بلغور كرد. آرامش، نه، مي‌شه فكر كرد و آرامش هم پيدا كرد. فكر كردن كه يبي نداره آرامش داشته باشم كه بهتره. نه اين جوري كه نميشه آرامش پيدا كرد. آرامش خالي از كلماته. نه مثل اينكه نمي‌شه يه چيزي باشه كه توش كلمه نباشه. باشه قبول كلمه‌ها باشن. ولي ديگه خيلي زياد نشن، چون سخته با همشون خوب برخورد كني. فك كنم يكي دو تا كلمه كافي باشه. نه اينجوري هم نمي‌شه بايد چند تا فعل هم باشه كه كافي بشه. نه، نه،‌اصلاً همين جوري كه هست خوبه. فقط تند تند نيان و برن. آروم آروم بيان و برن، اين جوري بهتره. اصلاً به من چه، دست من كه نيست هميني كه هست خيلي هم خوبه.

فكر كنم بشينم يه چيزي و نگاه كنم بهتره. نه، هرچي و كه مي بينم تفسير مي‌شه. سياه، سفيد. بلند، سنگين، قديمي، ترسناك، نرم .... نه نمي‌خوام هر چيزي تفسيرشه. اصلاً به من چه. من كي باشم كه راجع‌به هر چيزي نظر بدم. اصلاً كي نظر من و خواست. نه، اين جوري هم نمي‌شه،  فكر كنم ولي خودم نيستم. من كه نمي‌خوام همه چيز و ببينم و نظرم و بدم. فكر كنم من، خودم تنها نيستم يكي ديگه هم هست كه مجبورم مي‌كنه. نه ولي هرچي مي‌بينم تنهاي تنهاي هيچ كسي نيست. يه گنجيشك پشت پنجره بود كه بونم رفته. تنهام . صدا مي زنم كسي هست ؟! گوش مي دم ولي كسي جواب نمي ده بازم فكر مي كنم. مثل اينكه نمي فهمه من نمِ‌خوام فكر كنم و نظر بدم. اصلاً صدام هم نمي‌خوام بشنوم. بازم هيچي نمي‌گم. مثل اينكه ول كن نيست همش مي‌پيچه تو گوشام. اَه، چرا نمِ‌فهمه من هيچي نمي‌خوام بشنوم. همون جور كه نمي‌خوام هيچي و ببينم نه مثل اينه كه صفحه سياهِ ول كن نيست. اصلاً هركي هر كاري دلش مي‌خواد بكنه منم خودم و يه جوري خودم و راضي مي‌كنم. آره اين جوري بهتره من كه راضيم.

فكر كنم ديگه خوابم مي‌ياد. نه، خوابم هم نمي‌ياد. اصلاً ولش كن. هرچي هست خوبه قرار بود راضي باشم. بهش فكر نمي‌كنم. نه، مي دوني كه نمي‌شه فكر مي‌كنم ولي هر چي اومد به همون فكر مي‌كنم. نه، شايد يه چيز بدي اومد اين جوري هم خوب نيست. خوب به بداش فكر نمي‌كنم. آره اين جوري خيلي بهتره. مي‌خندم ولي خندم رو كه نمي‌بينم. ولي فكر كنم خنديدم چون ماهيچه‌ةاي صورتم تغيير كرده. وقتي كه حالت ماهيچه‌هام تغيير مي‌كنه مي‌فهمم. نه، شايد اينم فكر مي‌كند. شايد، ولي اينم حتي مهم نيست. هيچي ديگه مهم نيست. خنديدنم مهم نيست اكه ماهيچه‌هام حالتش عوض شده يا نشده. اصلاً نمي‌خوام بدونم چون فقط وقتم رو تلف مي‌كنه. خيلي چيزا دارم بهش فكر كنم. نه، من كه هيچي ندارم، ولي فكر كنم چيزاي زيادي هست.

تنم درد مي‌كنه، ‌حداقل فكر ميكنم كه درد مي‌كنه. پس بهش فكر نمي‌كنم. نه،‌ اين يكي نمي‌شه چون همش درده. پس مجبورم بهش فكر مي‌كنم ولي مي‌تونم بهش اهميت ندم شايد خودش خسته شد و رفت و يه فكر ديگه اومد. نفس كشيدنم جالبه هان،‌به اين يكي اصلاً فكر نكرده بودم ولي مثل اينكه كار خودش و مي‌كنه. اصلاً حالا كه به اينجا رسيد ديگه نمي‌خوام نفس بكشم. نه مثل اينكه اينم نمي‌شه.باشه صبر ميكنم تا اونم خودش خسته بشه و بره .....!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت 17:59  توسط آریا  | 

با ورق زدن صفحات روزشمار تاريخي اين سرزمين كهن در جاي جاي آن غارت و تجاوز به چشم مي‌خورد. از يك طرف اب و خاك اين سرزمين را غارت كردند و از طرف ديگر فرهنگ و تاريخ آن  را به يغما بردند. در ... امرداد ماه يكي از ننگين‌ترين امتيازات تاريخ اين سرزمين با نام عهد‌نامه‌ي «دمرگان» در دربار قاجاريان به امضا رسيد و تا سال‌ها فرهنگ و تاريخ اين سرزمين به غارت رفت. موزه‌هاي فرانسويان را تاريخ و آثار ايران زمين پررونق كرده است وگرنه فرانسه جز تاريخي كه قدمت آن به سدها سال مي‌رسد چيز ديگري براي عرصه ندارد و هر آنچه كه هست تاريخ معاصر فرانسه مي‌باشد اما در موزه‌هاي آن مي‌توان تاريخي با قدمت چندين هزار ساله را مطالعه و مشاهده نمود.   

غارت ميراث تاريخي ايران از سدها سال پيش پس از انتشار سفرنامه‌هاي جهانگردان و مسافرت فرنگيان بدين مرز و بوم آغاز گرديد. اما رسماً در دوره‌ي سلطنت ناصرالدين شاه قاجار فرانسويان كه با گرفتن امتياز حفاري در منطقه‌ي تاريخي شوش بدست آوردند، آغاز گرديد. آن­گاه یک مهندس معمار فرانسوی به نام «مارسل دیولافوا» برای تهیه­ی مقدمات کاوش­های باستان­شناسی در شوش به سال 1883 میلادی (1301 هجری)، وارد ایران شد. سرانجام طی تشریفاتی که ناصرالدین شاه در فرمان خود به «ظلَ السطان» (حاکم وقت اصفهان و خوزستان) متذکر گردید، کاوش فرانسویان در شوش رسما در سال 1885میلادی (1303 هجری) آغاز شد. اين امتياز نقطه‌ي عطفي در تاريخ ايران براي غارت ميراث تاريخي مي‌باشد به طوري كه نزدیک به 95 سال اين كاوش‌ها و حفاري‌ها ادامه پيدا كرد.

«دیولافوا» به همراه همسرش «ژان» و دو دستیار، کار خود را در تپه­ی آپادانای شوش آغاز کرد. معمار فرانسوی بدون در نظر گرفتن مفاد قرارداد با دولت ایران و با توسل به روش­های غیرقانونی، اشیاء مکشوفه و حتی اجزاء معماری را که جابه‌جایی آن­ها به صراحت در توافق‌نامه ایران منع شده بود، به موزه­ی «لوور» پاریس منتقل كرد. کشفیات دیولافواها و گنجینه گرانبهای كه او از حفاري‌ها بدست آورد، مدال لژیون دونور در تاريخ 20 اكتبر 1886 به او اهدا گرديد. فرانسويان به علت زير پا گزادن مفاد قرار داد خشم دربار قاجار را برانگيخت و درباريان از فرانسويان شكايت كردند. فرانسويان براي از بين بردن كدورت‌ها به وجود آمده از ناصرالدين شاه دعوت كردند كه از پاريس ديدن كند. در طول اين سفر او را مجاب نمودند كه از شكايت خود صرف‌نظر كند و قرار داد ديگري را به امضا برساند. در پايان اين سفر کردند امتیاز انحصاری حفاریهای باستانشناسی در کل خاک ایران را به دست آورند و عاقبت هم موفق شدند در 12 ماه می 1895 این قرارداد را به امضاء برسانند. اما با کشته شدن ناصرالدین شاه، این قرارداد هرگز به مرحله­ی اجرا درنیامد.

با توجه به اهميت منطقه‌ي باستاني شوش، فرانسويان بار دیگر در عهد سلطنت مظفرالدین شاه قاجار قدم پیش نهاده و خواستار اجرای قرارداد منعقده شده­ی مذکور گشتند. درسال 1898میلادی (1315 هجری) «ژاک دومُرگان» زمین‌شناس و مهندس معدن که در آن زمان سرگرم کاوش باستان­شناسی در مصر بود، براي اجراي قرارداد به ايران سفر نمود. با اين وجود عبدالمجید میرزا، حاکم وقت خوزستان حاضر به همکاری با او نشد و در نتیجه کاوش­های شوش دچار وقفه گردید. تا زماني كه مظفرالدین شاه به فرانسه سفر نمود. طي اين سفر مقامات فرانسوی از فرصت بدست آمده استفاده كردند. وزیر فرهنگ و وزیر امورخارجه وقت فرانسه پذیرایی گرمی از او به عمل آوردند و مسایل و مشکلات کار هیات شوش را با وی در میان گذاردند. شاه ایران وعده­ی مساعدت داد و همین امر منجر به تحمیل قرارداد جدید و غیرمنصفانه‌ای شد که در سال 1900میلادی (1318 هجری) میان دولت ایران و فرانسه منعقد گردید و در تاریخ باستان­شناسی ایران به قرارداد «دمورگان» مشهور شده است. به موجب این قرارداد نه تنها امتیاز کاوش­های شوش، بلکه مطالعات و حفاری­های باستان­شناسی سراسر ایران به انحصار فرانسویان درآمد.

قرار داد دمرگان دست او را تا حدي باز گذارد كه يكي از بزرگترين غارت‌هاي باستانشناسي را در تاريخ ايران رقم زد. مرگان در كاوش‌هاي خود هيچ‌گونه اهميتي به لايه نگاري نمي‌داد و با استخدام 7000 كارگر به سرعت بدون توجه به لايه نگاري اطلاعات زيادي را از بين برد. اين چنين او با تخريب اين منطقه‌ي تاريخي اشياي نفيسي را كه از اين منطقه بدست آورده بود ،كه در حدود 5000 قطعه تخمين زده شده است، به فرانسه منتقل نمود، كه از مهمترين آنان مي‌توان به لوح حمورابي اولين قانون نوشته‌شده‌ي بشري اشاره كرد. دمورگان برای اینکه هیات فرانسوی را از آسیب و ناملایمات محیط که دیولافوا را آزار داده بود حفظ کند و اردوگاهی دائمی برپا دارد از آجرهای بازمانده معابد و بناهای ایلامی و هخامنشی استفاده کرد و قلعه ای به اسم شاتو را بر مرتفع ترین تل شوش یا آکروپولیس شوش بنا کرد. اینکار ضمن اینکه با شکوه ترین قلعه و موزه آجر ایران را خلق کرد، متاسفانه  باعث نابودی تپه آکروپولیس شوش شد كه جزيي از تاريخ و ميراث اين كشور بود. اين غارت‌ها و تخريب‌ها همچنان تا سال‌ها بعد ادامه پيدا كرد.

بيگانگان به واسطه‌ي امتيازاتي كه پادشاهان قاجار به آنان دادند دست به تخريب و غارت ميراث اين سرزمين زدند تا حدي كه امروزه براي ديدن ميراث خويشتن بايستي از موزه‌هاي انگليسي‌ها و فرانسويان ديدن كنيم. اين برگي از تاريخ باستان شناسي ايران مي‌باشد كه چگونه خود ميراث خود را از بين برديم.

اين‌چنين خود با دستان خود تاريخ و قدمت چندين هزار ساله‌ي خود را تقديم به بيگانگان كرديم به طوري كه سال‌ها بعد براي مطالعه‌ي تاريخ سرزمين خود بايستي كيلومترها آن طرف‌تر به دنبال آثاري از فرهنگ و تمدن چندين هزار ساله خود بگرديم.

افسوس، كشوري با قدمت چندين هزار ساله همچنان موزه‌اي درخور تمدن خويشتن ندارد و آثار آن را بايستي در كشوري با قدمتي چند صد ساله ولي با موزه‌ها و نمايشگاه‌هايي به مراتب شايسته‌تر يافت. شايد اين موضوع زنگ خطري براي ميهن‌دوستان و دوست‌داران تاريخ و فرهنگ اين ملت باشد تا گامي در اين زمينه بردارند و كاري انجام دهند كه شايسته‌ي اين تاريخ و فرهنگ مي‌باشد.  

 

 

بعدا توضیح می دم چرا اینو نوشتم

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم مرداد 1387ساعت 23:37  توسط آریا  | 

هر ماه از سال، صفتي از خداوند را برشمردند و هر روز-ِ آن را فروزه‌اي نام نهادند. چنانچه نام روز و ماه يكي گشت جشن و سروري را بر پا نهادند. بنابه آداب وآيين هر جشن فارغ از كار روزانه خداي خويشتن را ستايش مي‌كردند و زماني را به خود و روح خود اختصاص مي‌دادند.

 

چون هفت روز از ماه چنجم بگذشت، نام روز و ماه يكي گرديد. امرداد روز در امرداد ماه در تقويم شمسي (زرتشتي) در چنين روزي مي‌باشد. امرداد مظهري از جاودانگي خداونديست كه اين زمين و زمان را به ارمغان آورد و در اين سراي خاكي نگهبان و محافط گياه و هر رستني مي‌باشد.

در آن روزگاران مردم را باغ‌ها و مزارع خرمي بود چنان‌كه در گرماي تابستان در سايه‌سار درختان آلبالو دمي را تازه مي‌‌گردانيدند و به كار روزانه مشغول مي‌شدند و به هنگام تشنگي جرعه‌اي از سبوي سفالين خويش مي‌نوشيدند و سپاس يزدان را به جاي مي‌آوردند. خانه‌هاي مردم در يك‌جا جمع بود و اطراف آن را مزارع و باغ‌ها فرا گرفته‌بود و شهر همچون نگيني در ميان سبزي دشت خودنمايي مي‌كرد. شادي، چهره‌ي شهر را پاك و زلال گردانيده بود و دست گرم محبت غبار خستگي را از چهره‌ي شهر مي‌زدود.

در شهر همگان به كار روزانه‌ خود مشغول بودند و چون عصر هنگام فرا مي‌رسيد به دامان گرم خانواده باز مي‌گشتند و خستگي كار روزانه را در آغوش گرم خانواده به فراموشي مي‌سپردند و در انتهاي شب شكر نعمت را به جاي مي‌آوردند.

چون جشني فرا مي‌رسيد همگان گرد هم جمع مي‌شدند و به شادماني و سرور مي‌پرداختند. فراخور آيين هر جشن به اجراي مراسم ديني مي‌پرداختند و در كنار آن پروردگار خويشتن را ستايش مي‌كردند و براي همگان آرزوي سلامتي و نيك‌بختي مي‌كردند.

چون روز اَمرداد با ماه اَمرداد برابر مي‌گشت به سنت هر ماه جشني آغاز مي گرديد. مردم شهر در باغ‌ها و مزارع اطراف شهر گرد هم جمع مي شدند و همانند ديگر جشن‌ها به سرور شادماني مي پرداختند. اما تفاوت آن با ديگر جشن‌ها در آن بود كه مردم در كنار گياهان و در فضاي باز در كنار يكديگر جمع مي‌شدند. چراكه اَمرداد نگهبان گياهان و رستني‌ها مي‌باشد. در فضاي باز آزادانه مي‌ـوان به هر كجا نظر افكند و قدم گذارد و با قرار گرفتن در فضاي  وسيع و بزرگ مي‌توانستند جاودانگي را بهتر درك كنند و سپاس خداي خود را به جاي آورند.

در كنار يكديگر جمع مي‌شدند تا وحدت و يكپارچگي خود و نظام هستي را به نمايش بگذارند، كه هر كدام روحي هستند از خدايي واحد ، كه پس از مرگِ جسمي، فروهر وجود آنان به اصل خود كه همانا پروردگار پاك مي‌باشد، باز مي‌گردد.

اين چنين بود كه پدران ما دغدغه‌يروزمرگي را با برپايي جشني فرآموش مي‌كردند و زماني را خارج از زندگي روزمره مي‌گذراندند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم مرداد 1387ساعت 13:51  توسط آریا  | 

قطره‌ي باران

 

بر آستان شک به زانو در آمد

سپید دانه‌ی برف

که ردای آسمانی به صلت فرمانبرداری اش بخشیده بودند

تن پوش سردآگینش

فتح خدایان جاه پیشه بود بر آتش پاره‌های سینه‌اش

و افسار بردگی بر گُرده‌ی سرکش یوزی که جان مایه‌ی او بود

به فسخ پیمان بندگی، سر از سجده‌گاه یقین بیرون کرد

و بیرق تردید علم بر قبله گاه‌اش

آتش خورشید به خشم خدایان

و به کام اهریمنان

بر او تاخت کرد

و به عصیان نابخشوده دستارِ سپید رنگی‌اش بر دار کرد

تبعیدی آسمان و ننگ آسمانیان

به همت تنِ از کف داده و به عصای چشم نادیده

سقوط را آوازی کرد

.

.

بر آنِ گذار نخستین‌اش بر زمین

خاک دانه‌ای به وسوسه‌ی پاداش تن پاره‌ای سرخ‌گون

و بخشش یادگاری جاودان

به بستر وصل‌اش خواند

.

دریغ و درد خاک را

که قطره دانه تنِ ناپیدا به زهر وسوسه نیالود

که خاک یادگار بی‌دلان

و قاموس از جان بی‌خبران است

.

به گاه سفر بر گودِ خاک

یکی دانه‌ای خرد

به رویای زایش ریشه‌ای در انبوه خاک

و فتح قله‌گاهی در آستان فلک

در کنار خواند قطره را

.

ولیکن در آیین او ریشه از آنِِِ جنبنده نیست

که ریشِ رونده ز بي‌ریشه ‌گی ‌ست

.

ز آسمان و زمین ننگ‌اش آمد

به اندیشه‌ی وصل یاران آهنگ رود کرد

به جامه‌ی جماعت درآمد

و هیئت قطره از کف‌اش بیرون

آغوش هم ریشه‌گان‌اش دروازه‌ی نیستی شد

.

از ایمان هم کیشان به کفر یگانگی بیرون شد

و به پای افزارِ یکه گی راه خود برگشود

.

.

یقین او را

که نخواهد جستن عطش آفتاب کام از او

و قبای خاک دنی به چنگال درنگیرد جان او

هم خوابه‌ی خشک دانه نشاید شدن

و به زلالِ فریب رود تن نخواهد سپردن

.

.

صد ایمان او را

که به آهنگِ روح خود باد خواهد نواخت

و به زیستن گام خواهد نهاد .....

.

.

به قطره باران، " آریا فرهی" برای تازه شدن تقویم لحظه‌های زیست‌اش ..

.

سارا

1387.05.07          

پي‌نوشت:  واقعاً نمي‌دونم چه جوري اين محبت و جبران كنم و چه جوري ازش تشكر كنم به خاطر اين همه لطفي كه به من داره. هميشه خجالتم داده.

پي‌نوشت: برايت در روز تولدت بهترين‌ها رو آرزو مي‌كنم. اميدوارم هميشه مثل قطره‌ي باران پاك و زلال باشي و همچون باران آزاده و رها باشي.

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم مرداد 1387ساعت 13:43  توسط آریا  | 

 انسان موجود بيگانه‌ايست كه غرقه در روياهاي خويشن، دنيايي را براي خود مي‌سازد. دنيايي نامفهوم. انسان موجودي تنهاست، تنها در بي‌كرانه‌گاه هستي و در كنار موجوداتي كه هيچ‌گونه دركي نسبت به آنان ندارد. انسان حتي با موجوديت خويشتن و روح و وجدان و مغز ويرانگرش بيگانه است. كلمات، مفاهيمي نامفهوم هستند كه از انساني به انسان ديگر معنا و مفهوم آنها تغيير مي‌كند. حتي در بسياري موارد خود انسان توانايي فهم و درك كامل كلمات و تبيين ‌آنها را براي خود ندارد و اين چنين مي‌گردد كه جدال‌ها آغاز و بشر، در دريايي از كلمات نامفهوم، تنها مي‌گردد. دريايي سرشار از واژگان نامفهوم كه هر كس تنها در آن شنا مي‌كند و مي‌خواهد خود را به سواحل حقيقت‌ها رهنمون سازد.

عشق، نفرت، حسرت، اندوه، وابستگي،‌ عهد، تعهد، مرگريال روزمرگي، دل‌مردگي، شادي، غم، وفاداري، زيبايي، آزادي، برابري و ... همه كلاماتي نامفهوم هستند كه نويسندگان و متفكران گوناگوني در پي تعريف آن برآمده‌اند. با اين وجود همچنان اين كلمات معنا و مفهوم مشخصي از شخصي به شخص ديگر ندارند و از فردي به فرد ديگر متغيير مي‌باشد، حتي در بسياري از موارد انسان خود به راستي با اين كلمات براي خويشتن-ِ خويش بيگانه است و رفتار و عملكرد او ،در برابر اين موقعيت‌ها و احساسات، برآمده از ذات و حقيقتي است كه تنها به او تعلق دارد و در خفاي هويت او پنهان است و نقش و نگاري بر ضمير ناخودآگاه و وجدان او گرديده‌است. هر چند در بسياري از موارد خود با توجه به آموخته‌هايش در پي تعريف معنا و تبيين مفاهيم اين كلمات بر‌مي‌آيد، با اين وجود تنها روايت غم انگيزي را دنبال مي‌كند كه ذات و هويت واقعي او را نشان نمي‌دهد (مگر اينكه اين آموزه‌ها تغييراتي بنيادين در هويت او به وجود آورده باشند) بلكه آموخته‌هايي است كه مي‌خواهد آنها را طوطي‌وار بيان تخليه كند.

با وجود آنكه انديشمندان، متفكران، نويسندگان و علي‌الخصوص سياست‌مداران و روشنفكران به دنبال آن هستند كه با تعريف كردن مفاهيم و بخشيدن معنا و مفهومي واحد و يكتا بدين كلمات توده‌ها را به يكديگر پيوند دهند، آنان را در غالبي واحد به آيندگان تقديم كنند و آشتي را در ميان آنان جاري سازند تا همگان دست در دست يكديگر، دنيايي بهتر بسازند. با اين حال در مرور زمان انسان به اصل و هويت واقعي‌اش كه مختص خود اوست باز مي‌گردد و تنهايي را تجربه مي‌كند. نه تنهايي‌اي كه برخواسته از خشم و كينه و نفرت است بلكه تنهايي‌اي ‌كه از برخواسته از گوهر نابي است كه در وجود انسان نهفته است و به هر انسان معنا و مفهومي واحد مي‌دهد و پيوند بين توده‌ها را امكان‌ناپذير مي‌كند.

تنهايي نتيجه‌ي منطقي عدم ارتباط و پيوندي است كه به واسطه‌ي كلمات نا‌مفهوم بين انسان‌ها به وجود مي‌آيد. بنابراين تنهايي نه يك پديده و اتفاقِ ناخوشايند بلكه پديده‌ي و اتفاقي، كاملاً منطقي و تكامل‌بخش مي‌باشد چرا كه يكتايي توده‌ها آنان را از تكامل باز مي‌دارد و هر دري را بر روي آنان مي‌بندد.

 

بنابراين پيوند بين انسان‌ها، هم‌گام كردن آنان و تعريف مفاهيم براي آنان به صورتي واحد و يكتا به صورتي كه همه به يك راه بروند و تنهايي را از آنان بگيرد، عملي خلاف هويت و ذات حقيقي انسان‌ها مي‌باشد و راه كمال را بر روي آنان مي‌بندد. هر گونه عملي كه در اين راستا انجام گيرد با مقاومت توده‌ها روبه‌رو مي‌گردد و از بين خواهد رفت.

 

هر كجا كه مقاومت توده‌ها و اعتراض و ... وجود دارد، شايد يكي از علت‌هاي آن سياستِ نادرستِ پيوندِ بين توده‌ها و قهر با تنهايي باشد. بايستي به تنهايي انسان‌ها احترام گذارد تا خود بتوانند در فراق بال راه كمال را طي كنند و بستن اين درب، بستن راه كمال بر روي توده‌ها مي‌باشد كه همواره با مقاومتِ انسانِ‌ كمال‌گرا روبه‌رو خواهد شد.

 

پي‌نوشت1: بار هستي نوشته‌ي ميلان كندرا اين تنهايي را به زيبايي به قلم مي‌آورد.

پي‌نوشت2: اين گونه مي‌شود كه حرفي كه در فيلم مارمولك نيز زده شد معنا و مفهوم پيدا مي‌كند. براي رسيدن به خدا به  تعداد انسان‌ها راه وجود دارد.

پي‌نوشت3: دوستان در پي واحد سازي اين كلمات بر نياييد چرا كه آن هنگام ديگر نيازي به خلقت نمي‌بود و يك انسان كافي بود. تنها مي‌توانيد به روشن كردن كلمات نامفهوم در ساختار وجودي خود اشاره كنيد.

پي‌نوشت 4: باز هم  خوندن كتاب ميرا رو توصيه مي‌كنم.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم مرداد 1387ساعت 19:11  توسط آریا  |