نگاهی به کتاب بادبادک باز
حسن چهرهاي آشنا از مردم زحمتكشي است كه از هر آنچه كه دارد ميگذرد و در نابرابري كه جامعه او را محكوم كرده است، زندگي ميكند. او عادت كرده است و تصور ميكند كه نابرابري و آنچه كه جامعه به او تحميل كرده است، عين حق و عدالت است. حسن مثال بارزي از يك انسان از خود بيگانه است. كسي كه با بيگانه شدن نسبت به شخصيت و جايگاه والاي انسانياش در راهي قدم برميدارد كه جز نابودي و اسارت نتيجهاي در بر ندارد. او بيعدالتيها و نابرابريهاي موجود را عين عدالت و برابري ميداند.
براي تغيير حسن بايستي بنيانها و ساختارهاي جامعه را به كلي فرو ريخت و همه چيز را تغيير داد وگرنه حسنها همچنان در خواب غفلت و فراموشي خواهند خفت. حسن نسلهاست كه حسن است و اين چيزي جز سنت نميباشد. در اين سنت حسن همواره حسن خواهد ماند و اين عين ازخودبيگانگي و معيشت زوالآوري كه حسن با آن زندگي ميكند و شب را به روز و روز را به شب ميرساند. روزگار حسن را حسن بار ميآورد و او را در دامان خود پرورش ميدهد و از او يك حسن ميسازد. حسن واقعيت راستين جامعه است در حالي كه فرسنگها با حقيقت انساني خويش فاصله دارد.
و اما امير، امير نمونهي بارزي از سرمايهدار ميباشد، سرمايهاي كه از عصيان به دست نيامده است اما در وراي آن از خود بيگانگي عميقي وجود دارد كه جامعه بدان خو گرفته است. قضيه براي امير به كل فرق ميكند، امير حاصل يك سنت نميباشد بنابراين امير همواره امير نميباشد همانگونه كه او همانند پدرش نبود فرزند او نيز همانند او نخواهد بود. براي امير بودن، بايستي جنگيد و اين جنگ، جنگ بر سر قدرت و سرمايه است. كساني كه ضعيفتر هستند در اين نبرد ميبازند و از صحنه حذف ميگردند. روزگار نيست كه امير را امير بار ميآورد. امير خود امير ميشود. قدرت چهرههاي گوناگوني دارد يكي از آن چهرهها هوشمندي ميباشد و امير با هوشمنديي كه از خود نشان ميداد، موقعيتها را به نفع خود تغيير ميداد. اما اين هوشمندي و قدرت همواره زلال و پاك نميباشد چرا كه صحنه، صحنهي نبرد بر سر قدرت و سرمايه است و در اكثر مواقع خيانتي است كه به انساني روا ميگردد تا نيازهاي امير را برآورده كند. امير سنتها را به اجرا در ميآورد و حسن را حسن بار ميآورد. حسن با وجود امير است كه حسن ميشود. امير مجري سنتهاست در حالي كه خود پيرو سنتها نميباشد.
عاصف عين قدرت و سرمايه است. عاصف در ظاهر شبيه امير است اما در واقع عاصف موجودي كاملاً در تضاد با امير است. امير مجري سنتهاست در حالي كه عاصف خود سنت است (يعني به وجود آورندهي سنتهاست). امير سنتها زا به وجود نميآورد چرا كه سنتها وجود دارند و او تنها عاملي است كه آنها را به اجرا در ميآورد تا بتواند در بازي قدرت و سرمايه دست و پا بزند. اوست كه از حسن، حسن ميسازد. اما عاصف، عاصف را هيچ چيزي، براي قدرتخواهي و انحصارطلبي و افزونخواهي او، نميتواند متوقف كند. بنابراين از هر وسيلهاي براي رسيدن به آنها سود ميجويد و سنتها را بنا ميكند تا قدرت را در دستان خويشتن بگيرد، تا تاريخ را آنگونه كه ميخواهد رقمزند و جبر را در جامعه حكمفرما سازد. عاصف عامل رواج و نهادينهسازي ازخودبيگانگي در جامعه است چرا كه همين از خودبيگانگي موجودات است كه به قدرت او مشروعيت ميبخشد و سرمايهي او را محيا ميكند. حسنها مقلدهاي سنتي هستند كه عاصف در جامعه ترويج ميكند و اميرها مجرياني هستند براي نهادينه كردن اين سنتها بنابراين خود(اميرها) سهمي ار اين قدرت و سرمايه ميبرند.
ازخودبيگانگي حسن موجب ميگردد كه اين سنتها را عين عدالت و حتي آزادي و برابري بداند. و هنگامي كه به آنها عدالت و آزادي و برابري تلقين گرديد و قتي آنها با سنتها خو گرفتند و آن را عين حق دانستند به قدرت مشروعيتي ناخواسته ميبخشند و خود عاملاني ميشوند براي رسيد عاصف به قدرت و سرمايهي بيشتر.
بادبادكباز رماني واقعي است كه در آن حسن و عاصف و امير شخصيتهايي با نمودهاي كاملاً حقيقي هستند كه به كرات در جوامع بشري مشاهده ميگردد. بادبادكباز هيچ نقشهي راهي را به ما نشان نميدهد و تنها جامعهاي واقعي را ترسيم ميكند و در انتهاي آن تنها كاري را كه انجام ميدهد برافروختن شعلههاي اميد است، اميد به آيندهاي كه هيچ از آن نميدانيم اما گذشتهي شوم و پليد آن را به خوبي ميشناسيم.
پينوشت1: اين نوشتار برداشتي بود از كتاب بادبادكباز اثر خالد حسيني.
پينوشت2: در ادامهي تخريب ملي- مذهبيها همچنان رويدادها ادامه دارد.
پينوشت3: رويدادهاي ديگري نيز در حال وقوع است. نشريات، مقالات، نوشتارها، اخبار همه حاكي تحولات فرهنگي است كه بعضاً نام مهندسي فرهنگي، انقلاب فرهنگي و ... بر روي آن ميگذارند.


