تبليغاتX
تا آزادي...!

تا آزادي...!

 

شهر شلوغ است،‌زمين را انسان‌هاي افسار گسيخته‌اي پر كرده‌اند كه در پي هيچ از يك سو به سوي ديگر مي‌دوند. تاريخ ارام آرام گام برمي‌دارد و اين سرزمين نكبت‌بار شلوغ و شلوغ‌تر مي‌گردد. همه چيز در جنب و جوش است. ديگر زماني براي از دست دادن وجود ندارد چرا كه همگان از زمان عقبيم. خيلي عقب. خستگي را با لحظه‌اي استراحت پر مي كنيم و پس از آن دوباره هياهو، جنب‌وجوش. سكون و سكوت مايه‌ي ننگ است.

 

تبليغات بر روي در و ديوار شهر بوي تعفن حركت را مي‌دهد، رسانه‌هاي رنگارنگ همه بوي حركت و جنب‌وجوش دارند. در وراي تمامي كثافت‌هاي روزمرگي، تنها كار است كه تقدس پيدا مي‌كند و آدمي  تبديل به موجودي مي‌گردد كه بدون كار، بيگانه و نفرين شده است. آري روزمرگي خالي از هرگونه سكون و سكوتي است، حتي براي يك لحظه. ثانيه‌ها مي‌گذرد و موجود پست همچنان در لجنزار دست و پا مي‌زند چراكه كاري جز دست و پا زدن را نياموخته است.

 

در وراي تمامي شلوغي شهر و جنب‌وجوش روزمره و كار مقدس، سكون و سكوت و تنهايي جاريست. سكوتي كه انسان را به فكر فرو‌ مي‌برد ، سكوني كه به او انرژي پرواز را مي‌دهد و تنهايي كه او را به قله‌هاي خويشتن باز مي‌گرداند. خودآگاهي به وجود آمده او را از روزمرگي بيرون مي‌اوردو در او بال پرواز تا اوج انسان بودن را مي‌دهد.

 

اين سكون و سكوت و تنهايي از شهرنشينان گرفته مي‌شود تا پرده‌ي تاريكي بر ديدگانشان بكشند و قدرت را در دستان كثيف خويشتن بگيرند. شورش بر عليه روزمرگي، شورش بر عليه حاكميت انسان‌هاي پست و خود‌خواه است. بي ‌تفاوتي كه افلاطون از آن سخن گفت تنها در سايه‌ي تقدس بخشيدن به كار روزمره به وجود مي‌آيد. سايه‌ي سنگين در كنار يكديگر بودن و لحظه‌اي تنهايي را نچشيدن سراسر زندگي شهر‌نشينان را پر كرده است، مردم شهر دست در دست يكديگر آواز مي‌خوانند، با يكديگر قدم بر‌مي‌دارند و خويشتن را در جمعيت غرق مي‌كنند تا ديده نشوند، تا احساس نگردند. آنان جز بيگانه‌اي بيش نيستند كه لحظه‌اي تنهايي را نچشيده‌اند و از آن ترس دارند. ترسي كه قدرت در دل توده‌ها افكنده است تا به خويشتن مشروعيتي والا بخشد.

 

ترس از تنهايي و سكون، ترس از شناخت و آگاهي است. توده‌ها تنها با يكديگر بودن و كار كردن را اموخته‌اند. آموخته‌اند كه نبينند و نشنوند و فكر نكنند چرا كه لاز‌مه‌ي همه‌ي انها سكون و سكوت و تنهايي و خروج از جامه‌ي روزمرگي است. اسارت از نان شب براي زيردستان واجب‌تر است. اسارت در پوچيات و خزعبلات روزمره.

 

 

اما به راستي نمي‌دانند كه آدمي تنهاست. تنهاي تنهاي تنها ...!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387ساعت 14:54  توسط آریا  | 

 

ديرزمانيست كه روز‌ها مي‌گذرد و ما در بيغوله‌گاه تاريخ گام بر مي‌داريم و در برابر آنچه كه از ديگان ما مي‌گذرد خاموش نشسته‌ايم. خاموشي ما از براي ناداني و يا بي‌خردي نمي‌باشد بلكه از براي روزمرگي عميقي‌ است كه سراسر زندگي ما را فراگرفته‌است و از خودبيگانگي‌اي كه به واسطه‌ي آن به وجود آمده است.

روز و ماه و سال ديگري فرا خواهد رسيد. اما نتيجه‌ي آن براي اين انسان تا به امروز جز بيگانگي و روزمرگي و فراموشي چيز ديگري نبوده‌است. ثانيه‌ها مي‌گذرد و موجودات در پناه حقارت خويشتن آواره و سرگشته‌اي در زمان مي‌گردند. آنان مي‌گذرانند. موجودات از براي هيچ كار مي‌كنند و روز‌ها را به شب مي‌رسانند،‌ هيچ را بازيچه‌اي در دستان خويش كرده‌اند و بهره‌ي آن آينده‌اي براي قدرت‌مداران و انحصار‌طلباني است كه جز خويشتن ديگر چيزي اهميت ندارد.

تا به امروز اقتصاد، هنر، سياست، معنويت و حتي علم بازيچه‌اي است كه انحصار‌طلبان و قدرتمداران از آن استفاده‌ مي‌كنند و به قدرت خويشتن مشروعيت مي‌بخشند و بر بالاي تخت مي‌نشينند و تاريخ را آنچنان كه مي‌خواهند به پيش مي‌رانند.

اما امروز خانواده و سنت و آيين، كه برخواسته‌ از عمق تاريخي چندين هزار ساله و يا چندين صد ساله بيرون آمده‌است و تا به امروز فرصتي بوده براي جدايي انسان‌ها از خزغبلات و پوچيات و بازيچه‌هايي كه قدرتمداران براي زيردستان خويشتن فرآهم آورده‌اند، بازيچه‌اي در دستان انحصار‌طلبان براي تحكيم هدف‌هاي پوشاليشان شده است. آنان حتي به اين فرصت‌هاي جدايي از روزمرگي كه هدف آنها بازگشت به خويشتن است، هم رحم نكردند و آن گونه‌كه مي‌خواهند همه چيز را به نفع خود و براي تاريخي كه خود دوست مي‌دارند تغيير مي‌دهند. آري سنت‌ها و آيين‌ها در تاريخ به وجود نيامندند تا وسيله‌اي باشند براي رسيدن به تاريخ‌انحصار‌طلبي بلكه وسيله‌اي بودند براي لحظه‌اي جدايي از تاريخ پوچ انحصار‌طلبان و انديشيدن به خويشتن. اما ديگر انحصار‌طلبان نمي‌توانند ذره‌اي جدايي از روزمرگي و دور شدن از تاريخ پوشالي خويشتن را ببيند بنابراين حتي به سنت‌ها و آيين مردم احترام نگذاردند و آنها را نيز تغيير مي‌دهند تا با روزمرگي و تاريخ پوشاليشان همراه كنند. اين‌گونه است كه عده‌اي فلسفه‌باف و تئوريسين مي‌نشينند و مساله را تحليل و بررسي مي‌كنند و حتي آيين و رسوم يك ملت را زير سوال مي‌برند چيزي كه هزاران سال است بشر با آن خو گرفته است و نمادي از بيداري و آگاهي بوده است تا به امروز.

 

اما راه حل چيست؟ شورش بر عليه سنت‌ها و رسوم؟ نه، شورش بر عليه سنت‌ها و رسوم، شورش بر عليه خودآگاهي و شناخت است، بايستي بر انحصار‌طلبي و روابطي كه آنان براي اين آيين‌ها به وجود مي‌آورند شوريد تا اين، زمانِ جدايي از روزمرگي، را از توده‌ها نگيرند تا توده‌ها بتوانند در پناه آن چندي را جدا از روزمرگي بگذرانند و لحظه‌اي به خويشتن و رسالتشان بيانديشند. نابودي و يا تغيير(آنگونه كه قدرت‌مداران مي‌خواهند) سنت‌ها و آيين‌ها نتيجه‌‌اي جز از خود‌بيگانگي بيشتر و غرق شدن در روزمرگي ندارد. بنابراين آنچه را كه از گذشته براي ما به ارث رسيده‌است را به آيندگان هديه مي‌كنيم تا اندك زمان‌هاي موجود براي جدايي از روزمرگي و فكر كردن به خويشتن را از دست ندهند.
+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم فروردین 1387ساعت 12:19  توسط آریا  |