
سنتوري يا علي سنتوري آيا در واقع بياحترامي به مقدسات بود يا زير پا گذاردن روزمرگي كه لحظهاي از روزمرگي سادهلوحانه و بچهگانهاي، كه به عمق واقعهاي دردناك نشانهميرفت، جدا شده بود.
" ... مگه بت نگفته بودم
بي تو روزگار من تيره و تاره؟
حالا يادگار من بعد سفر كردن تو طناب داره
ديگه جون نداره دستام
آخره قصه رسيده
عطر تو مثه نفس بود واسه اين نفس بريده ...."
نه، بايستي به زندگي برگشت، تنها مسالهي مهم زندگي و آيندهي وجوديت ناچيز انساني با نهايت خودخواهي است. چشمها را بايستي بست و در ناكجاآبادهاي ذهن آنچه كه در روزمرگي اين شهر نكبتبار ميگذرد، محو كرد.
" ... مگه بت نگفته بودم
بي تو روزگار من تيره و تاره؟
حالا يادگار من بعد سفر كردن تو طناب داره
ديگه جون نداره دستام
آخره قصه رسيده
عطر تو مثه نفس بود واسه اين نفس بريده ...."
يكي توي تاريكي شب هست كه خسته از دورغ و تزوير اين جامعه پا به فرار ميگذارد اما به آيندهاي مجهول بدين خيال باطل كه هر كجا باشد بهتر از اين جاست. جهنمي را با چشمانش ديد كه در هيچ خيال باطلي پيش از اين حتي نميتوانست براي خودش تصور كند. تنها راه، فرار بود و جدايي، جدايي از ظلمتي كه هيچ اميدي براي آيندهي اون نميشه ديد. او خسته است چرا كه چهرهي پليد واقعيت او را در خودش هضم كردهبود و زندگياي كه سالها آرزويش را داشت از او گرفته بود. نه، جهنم ديگر جايي براي تغيير باقي نگذاردهبود و همه چيز بايستي فراموش ميشد. او بود كه از واقعيت فرار كرد.
" ... مگه بت نگفته بودم
بي تو روزگار من تيره و تاره؟
حالا يادگار من بعد سفر كردن تو طناب داره
ديگه جون نداره دستام
آخره قصه رسيده
عطر تو مثه نفس بود واسه اين نفس بريده ...."
يك نفر ديگر نيز در ته اين ظلمت از درد به خود ميپيچيد نه بدان خاطر كه خود جزيي از اين ظلمت است. بدان علت لجنزاري كه در آن زندگي ميكرد او را در خود غرق كرده بود و ديگه ناي نفس را از او گرفته بود. تنها دلبسته به دلبستگيها و آرزوهايش بود. او هيچ نميخواست جز حركت و به سوي ناشناختهها و رسيدن به دلبستگيهايش. اما او طرد شدهبود، تنها بدان علت كه او مردود شده بود در ازموني كه بشر جايزالخطا از او گرفته بود. نه، هيچ آزموني در كار نبود تنها مخالفتي بود با ترديدهاي انساني كه هزاران بار به ناكاملي خود اقرار ورزيدهاست. اما امروز در لجنزاري از تفالههاي انسانهاي پست كه به چيزي جز هوچيگريهاي خويشتن نميانديشند، گرفتار بود. او نتيجهي كاري شخصي نبود بلكه نتيجهي جامعهاي دورو و پست بود كه براي او چيزي جز خيانت نميخواست. خيانت به انسانيتي كه براي او تعريف شده است. در انتها كسي جز كليت جامعه تاوان اين ننگ را پس نميدهد.
" ... گوشي و بردار كه صدات يه ذره آرومم كنه
اين نفساي آخره
دلم داره جون ميكنه
همش دارم فك ميكنم
دست يكي تو دستت
دارم ميميرم اي خدا، فك ميكنم حقيقت...."
از عمق اين چاه تاريك و فاسد صداي نياز بلند ميشود اما كدامين احدي لحظهاي به اين صداي تاسفبار گوش داد.؟! آري، هيچ كس كوچكترين زحمتي به خود نميدهد تا اين صداي مظلوم را بشنود و موجودات تنها دامن زنندهي اين چاه نكبت بار هستند. چاهي كه به قيمت قدرت و شهرت عدهاي بدست آمدهاست. حتي لحظهاي نيانديشيدند كه اين نكبت نتيجه افزونخواهي موجوداتي است كه هزاران بار ادعاي آنان گوش فلك را كر كردهاست.
هرزگي را نه در چشمان علي بلكه در چشمان جامعهاي بايستي جستجو كرد كه علي را در اين نكبت همراهي كرد و در انتها او را رها ساخت تا خود به تنهايي راه سقوط را طي كند. جامعهاي دورو و پست كه هزاران بار از آن گله كردند اما كدامين از آنها كمر همت بستند براي مبارزه با اين نفاق و دورويي و خيانتكاري. تنها فرار بود كه چارهساز بود وگرنه قدرت قدرتمداران آنها را نيز در خود هضم ميكرد. همواره براي واقع بينان فرار بر قرار ترجيح دادهشد.
اگر كسي هم كه از اين مرداب به هر نحوي نجات پيدا كرد، هيچ وقت حاضر به بازگشت نيست، بازگشت به زندگي نكبتباري كه جز نابودي انسانيت به هيچ چيز ديگر نميانديشد. او بازنميگردد چرا كه نميخواهد در افيون بازي خودخواهان شركت كند و يا نابود شدهي اين بازي باشد يا نابود كنندهي اين بازي.
" ... مگه بت نگفته بودم
بي تو روزگار من تيره و تاره؟
حالا يادگار من بعد سفر كردن تو طناب داره
ديگه جون نداره دستام
آخره قصه رسيده
عطر تو مثه نفس بود واسه اين نفس بريده ...."


