تبليغاتX
تا آزادي...!

تا آزادي...!

تاريخ نقاب از چهره‌ي خيانت‌كاران و مدعيان دروغين خواهد برداشت. روزي در تاريخ ثبت خواهد شد همه‌ي آنچه كه در وراي تصوير روزمره‌ي موجود در جوامع رخ داده‌است. آري، زماني كه تاريخ در دست كتاّب قلم به دست دربار بود گذشت و امروز يكايك اين مردم تاريخ را بازگو مي‌كنند و آن را به ثبت مي‌رسانند. آنان كه در رداي عدالت و آزادي و برابري،‌ دست از هر جنايتي نمي‌شويند، آنان كه در قباي دمكراسي، به هر خيانتي در قبال بشريت دست مي‌زنند و ... همه و همه بدانند كه ديگر تاريخ صفحاتش را بي‌خود پر نمي‌كند. تاريخ، با تمام جزئيات گذشته‌ي شوم را در برابر ديدگان يكايك انسان‌ها قرار خواهد داد. آنان كه از هيچ چيز نمي‌هراسند و همچنان به اعمال شوم و پست خود ادامه مي‌دهند و به آن پرده‌ي فراموشي مي‌كشند بدانند كه تاريخ آگاه و بيدار است و آنان را در خود خورد خواهد كرد. ديگر تاريخ از دستان قدرت‌مردان كوتاه شده است و هر مرد و زن تاريخ را ثبت مي‌كند تا حقايق راستين رسوا گردد.

 

آن زمان گذشت كه هر كس هرچه مي‌خواست مي‌گفت و هر آنچه از دروغ و ريا مي‌خواست را براي آيندگان به جا مي‌گزارد. ديگر تاريخ از چنگال قدرتمردان جدا شده است و به بطن جامعه و در ميان توده‌ي مردم رسوخ كرده است. ديگر نيازي نيست كه فرهنگ و هويت افراد و ملت‌ها را سينه به سينه نقل كرد تا زمان موجب فرسايش آن گردد. آري زماني كه تاريخ فرسايش پيدا مي‌كرد به سر رسيده است و امروز روزگار جديديست كه در آن نه تنها تاريخ با جزئيات آن باقي مي‌ماند بلكه مي‌توان آثار و نتايج وقايع را در طول زمان نگريست.

 

ديگر دفترچه‌ي خاطرات خصوصي معنا و مفهومي ندارد زيرا كه كوچكترين واقعيت‌ها ثبت خواهد شد و براي آيندگان به يادگار خواهد ماند. آنان كه دفترچه‌ي جنايات خود را در صندوقچه‌اي در گوشه‌اي از اين پهنه‌ي پهناور پنهان كرده‌اند بدانند كه نامشان از صفحه‌ي روزگار پاك نخواهد گرديد.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386ساعت 11:8  توسط آریا  | 

 

سده، جشن بزرگ ملي ايران‌زمين كه ديرينه‌ي آن بر مي‌گردد به هزاران سال پيش. اين جشن برآمده از تاريخ كهن اين مرز و بوم با تكيه بر فرهنگ اصيل ايراني مي‌باشد.  ايرانيان هرساله‌ همانند ديگر جشن‌هاي بزرگ اين سرزمين، همچون نوروز، تيرگان و مهرگان، جشن و سرور برپا مي‌كنند و اين روز بزرگ را گرامي مي‌دارند. روايت‌هاي متعددي براي تاريخچه‌ي اين جشن وجود دارد كه در همه‌ي آنها مي‌توان روح ناسيوناليستي را مشاهده نمود. قصه در اين وادي بسيار است اما آنچه كه ارزشمند يا بيهوده به نظر مي‌رسد جان‌فشاني در چنين راهي مي‌باشد.

با تمام اين احوال در تمامي اين جشن‌ها و آداب و رسوم، با تكيه بر تمامي انديشه‌ها وطن‌پرستانه و احساسات ژرف عشق به ميهن، راز و نياز به درگاه پروردگار فراموش نگرديده است. روح خداوندي در بطن همه‌ي اين جشن‌ها وجود دارد و نيايش به درگاه او دعاي شادزيوي براي يكايك جهانيان همواره در جاي جاي برگزاري اين جشن‌ها نمايان است.

 

صداي ساز و دهل، نزديك و نزديك‌تر مي‌گردد. شور و هيجان در جمعيت نمودار مي‌گردد. احساسات برانگيخته مي‌شود و اشك در چشمان نظاره‌گران حلقه مي‌زند. گرماي آتش فضا را پر مي‌كند و گرماي وجود عاشقان، خون را در دل‌ها به جوش مي‌آورد. احساسات به اوج خود مي‌رسد. سرزميني سبز را به خاطر مي‌آورند و با خود عهد و پيمان مي‌بندند براي آباداني اين سرزمين، ديگر انسان‌ها را دوست مي‌دارند و تلاش مي‌كنند براي برقراري صلح و آرامش بين جهان و  جهانيان. احساسات در عمق وجود آنها رخنه مي‌كند و عزمي راسخ در جمعيت به وجود مي‌آيد براي تلاش در راه آباداني و صلح. پس از عهد و پيماني كه با خود و خداي خود مي‌بندند دمي را به جشن و سرور مي‌پردازند تا خود را آماده كنند براي وارد شدن به آنچه كه بدان عهد بسته‌اند. اتحاد‌ و برابري در اين زمان به اوج خود مي‌رسد و همه، يكديگر را به عنوان انساني والا مي‌نگرند. رقابت‌هاي پوچ و ناچيز براي لحظه‌ي رنگ مي‌بازد و گرماي آتش دل‌ها را گرم‌تر،‌ اميد‌ها را راسخ‌تر و عقايد را استوار‌تر مي‌كند. براي لحظه‌اي تمامي قدرت طلبي‌ها و ماديات به فراموشي سپرده مي‌شود و جاي خود را به سوختن آتشي، كه جرقه‌هاي آن در دل هر نظاره‌گري هويدا گرديده است، مي‌سپارد. روشنايي را با چشمان خود نظاره مي‌كنند و با تمام وجود، خود را محو در زيبايي آتش فروزاني مي‌بينند. همگان غرق در نور و شادماني‌اند، تمامي كينه‌ها و پستي‌ها وناجوانمردي‌ها و  بي‌عدالتي‌ها و ... همه و همه محو مي‌شود و جاي آن را صلح و دوستي و برابري و برادري و ... مي‌گيرد. پرتوي نور الهي در دل همگان شعله‌ورتر و گرماي دلنشين آن تا عمق وجود آدمي رسوخ مي‌كند. اين  لحظه‌اي است كه عقل و احساس در ضمير انسان يكي مي‌گردد و سرمستانه طبيعت را نظاره مي‌كند. شب فرخنده به پايان خود نزديك و نزديك‌تر مي‌گردد اما هنوز خاطره‌ي آن سرمستي و احساسات ژرف در دل‌ها تا ابديت باقي مي‌ماند و ابديت با روح اين آتش فروزان جاني دوباره مي‌گيرد.

 

ناسيوناليسم، برانگيختگي احساسات، سرمستي، جان‌فشاني همه و همه در ژرفاي روح اين انسان ريشه مي‌كند و او را تا به ابديت و بي‌كرانه‌هاي شادماني و صلح و آرامش رهنمون مي‌گرداند. آنگاه كه انديشه به بي‌راهه‌هاي ناكجاآباد‌ها رسيد همان زماني است كه احساسات ژرف و زيباي وجود آدمي تبديل به مشتي احساسات پست و فرومايه‌ي حيواني مي‌گردد. احساسات، لبه تيغي است كه انسان را در سراشيبي تندي از رويداها قرار مي‌دهد. اما منطق همواره در راهي پر پيچ و خم استوارانه گام برمي‌دارد. احساسات وجود آدمي را به وجد مي‌آورد و او را مي‌تواند به اندازه‌ي لحظه‌ي رسيدن به محبوب سرمست و شادمان گرداند.

 

 

 

نمي‌دانم ولي در لحظه‌اي غرقه در شادماني آنها بودم براي دقيقه‌اي فرآموش كردم كه عده‌اي هنوز در سياهي‌هاي شب تار در حال ضجه زدن مي‌باشند. آيا اين خيانت بود به مقام انساني ؟ و يا نه آمادگي براي شروع روزي براي پيشبرد جهان و جهانيان به سوي صلح و آشتي و برابري ؟

زيبايي و شكوه را مي‌توانستي در آن لحظه احساس كني. اما به چه قيمتي، به قيمت فراموشي جايگاه خود در هستي يا كسب معرفتي بر اي شناخت خود در صحنه‌ي روزگار ؟

 

 

 

پي‌نوشت: اين نوشته نه در راستاي تاييد ناسوناليسم بود نه در راستاي تخريب آن بلكه تنها چيزي بود كه در گذري از لحظه‌ها براي من پيش ‌آمد. اما هنوز به راستي در ميان برزخي قرار دارم....!  جنگ براي آزادي و برابري و عدالت همچنان ادامه دارد چه در رداي ناسوناليسم چه در هر جامه‌ي ديگري و با هر رنگ و بوي ديگري!

 

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم بهمن 1386ساعت 14:16  توسط آریا  | 

 

صحنه‌ اول:

موجود خاكي گريه كنان پايش را به مردابي مي‌گذارد كه اگر از آن رهايي نجويد در آن غرق خواهد شد. او گرفتار خواهد شد. او به دام خواهد افتاد. راه درازي در پيش است. بوي گنديده‌ي مرداب وجود ناچيزش را فرا گرفته است. چشم‌هايش بسته و گوش‌هايش كر است. نيازمند است. تهوع براي او عادي است. پست نيست ولي آينده‌ روزي براي او رقم خواهد خورد. اگر با روزمره به پيش رود وجود ناچيزش را سراسر لجن خواهد گرفت و آينده‌اي از پيش تعيين شده ذره‌ذره‌ي وجودش را خورد خواهد كرد. دور و برش را جسدهاي متحرك پر كرده‌اند. همچنان گريه كنان اين گذر دقيقه‌ها را تحمل مي‌كند. اگر روشنايي را نبيند ذره‌هاي وجودش در تاريكي هضم خواهد گرديد.

فانوس‌ها از دورادور روشنايي خود را به اطراف مي‌پراكنند.

 

صحنه‌ دوم:

رشد را تجربه خواهد كرد. ثانيه‌ها يكي يكي به ناكجا آباد مي‌روند. موجود احساس سنگيني مي‌كند. تجربه‌ها را به واسطه‌ي به دور انداختن ثانيه‌ها بدست خواهد آورد. احساس سنگيني در وجودش بيشتر خودناميي مي‌كند. خورشيد هر روز مي‌تابد ولي موجود همواره با متانت سر به پايين مي‌اندازد و خاك سرد و لجن گرفته را تماشا مي‌كند. او كم‌كم چشمانش پر سوتر مي‌گردد و گوش‌هايش شنواتر اما سربه‌زيرانه بر روي خط مورب كشيده شده به قعر مرداب گام بر مي‌دارد. افتاب تابان عالم سوز دير زمانيست كه پشت ابرهاي تيره و تاريك شومي و پليدي دفن شده است. زمين قهوه‌اي رنگ گشته و موجود بوي گند لجنزار را به خود گرفته است. آري موجود تجربيات پيش‌بيني شده را نشخوار مي‌كند و گذر ننگين زمان بر روي دوشش سنگيني. او همچنان سنگين‌تر مي‌گردد.

از گوشه و كنار آواي دلنشيني با صدايي ضعيف به گوش مي‌رسد.

 

صحنه سوم:

گذر زمان ديگر عادي شده است. ديگر سنگين‌تر نمي‌گردد. دستهايش پينه بسته است. پاهايش بوي گند لجنزار را به خود گرفته است. بوي گند جسد و مرداب برايش به عادتي تبديل شده است كه بدون آن زندگيش معنا و مفهومي ندارد. شومي و پليدي و كثافت تا عمق وجود ناچيزش ريشه‌دوانيده است.تاب و تحملش هم زياد شده است زيرا كه عادت كرده است. ثانيه‌ها يكسان و موجود يكنواخت گشته‌است. ديده‌ها و شنيده‌ها همه و همه عادي و يكنواخت و روزمره شده است. ديگر خط مورب معنا و مفهومي ندارد زيرا يكنواختي را با تمام وجود پرستش مي‌كند. از وجوديتش جز لجن‌ و كثافت چيزي باقي نمانده است. تنها قلبي فرسوده در گوشه‌اي از آن بدن سرد مي‌تپد.

از دورادور عده‌اي زمين را شخم مي‌زنند كه در آن دانه‌ي گندم بكارند.

 

صحنه چهارم:

گذر زمان ديگر عذاب‌آور است. همه‌چيز عادي است اما او خسته شده است توانش، آخرين نفس‌هايش را مي‌كشد. زير بار روزمره خورد شده است. كم كم مچاله مي‌شود. نه تنها بزرگ‌تر نمي‌گردد بلكه فرسوده تر و پوسيده‌تر مي‌گردد. ديگر ناي راه رفتن ندارد و خطوط درهم برهمي را مي‌بند كه به يكديگر برخورد كرده‌اند و به انتهاي مسير رسيده است. پشتش خم گشته، چشمها‌يش كم سو و گوش‌هايش كر شده است. ولي خورد شدن استخان‌هايش را احساس مي‌كند.ديگر مرداب تمام وجودش را فرا گرفته است او هم خود جزيي ار لجن و كثافتي شده است. كم‌كم شروع مي‌كند به پوسيدن در اين لجنزار. او ديگر خود عامل بوي گند مرداب است. او جزء جدانشدني مرداب است. قلب فرسوده‌اش در ميان بدن پوسيده‌اش آخرين تپش‌هاي خود را تجربه مي‌كند.

از دور دست‌ها بوي نان گندم مي‌آيد.

 

واپسين صحنه:

آواي ناقوس از جاي جاي اين مرداب به گوش مي‌رسد.

آواي ناقوس از فراسوي مرداب نيز به گوش مي‌رسد.

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم بهمن 1386ساعت 23:34  توسط آریا  |