خبر كوتاه بود ...!
هيچ نميتوانم ديگر بگويم ...! نه ميتوانم نالهاي سر دهم، نه اعتراضي و نه هيچي ...!
آيا به راستي كمالي كه براي انسانها ميخواهند ارزش چنين رفتاري را دارد؟ آيا به راستي اين جامعهاي رو به كمال است؟ نميدانم، ديگر هيچ نميدانم؟!؟!
در تناقضي از گفتهها و انديشهها و عملكردها گم شدهام ...!
ناجوانمردي، بيعدالتي، فقر، روزمرگي و... همگي جزئي از زندگي روزمرهي اين مردم شده است ...! جنگ بر سر ناسيونالسم و يا انترناسيوناليسم؟ آيا اين به راستي مشكل است؟ و يا اين راه چارهي همهي مشكلات است؟ باز هم جنگ، جنگ انديشهها، جنگ عقايد و ... ولي در آخر قدرت ...! كجا ما ميخواهيم به اتحاد برسيم با وجود تمامي تناقضاتي كه در يكديگر ميبينيم؟ آيا اتحاد معنايي دارد؟
مرگ تدريجي جامعه را فراخواهد گرفت و روزي همگان غرقه در باتلاقي از روزمرگيها خواهند شد كه ذره ذرهي وجود آنها را در خود حل ميكند. ولي با اين وجود هنوز هم فانوس به دستاني در شهر قدم بر ميدارند. ولي اين كافي نيست زيرا كه فانوسها كم نورند و حساس، به وزش نسيمي خاموش ميشوند و آنان كه آتش برافروختند هنگامي كه به قدرت رسيدند جنگل را به آتش كشيدند و تنها خاكستري را از موجودات را بر جاي گزاردند، ولي امروز جوانههايي از خاكسترها سر برآوردهاند و خواهان شناخت نور و روشنايي هستند، نيازمند تجربه و آگاهي ولي دريغا كه آتش همه چيز را در خود ميسوزاند...!
ديگر دريغا و افسوسها چارهساز نميباشد. بايد فانوسي يافت و يا فانوسهاي گذشتهگان را روشن كرد. همگان نيازمندند، نيازمند نور و روشنايي، كه در پرتوي خرد و احساسات جان ميگيرد. آيندهاي روشن در انتظار موجودات است ولي نيازمند تلاش فراوان ميباشد.
ولي هنوز در شهر بوي جسد و كثافت تمامي سطح شهر را پر كرده است. موجودات فرارياند از نور و روشنايي. بايستي تلاش كرد و آن را به موجودات شناساند. نور را بايد به زندگي موجودات برگرداند. ولي آتشافروزان اين راه را به اشتباه رفتهاند.


