تبليغاتX
تا آزادي...!

تا آزادي...!

به دور و برم نگاهي مي‌اندازم و تنها موجوداتي را مي‌بينم كه بر روي زمين سرد قدم مي‌گذارند. آسمان شب را نور ماه است كه روشن نگاه مي‌دارد و ستاره‌ها هستند كه بدان جلوه مي‌دهند. اما جلوه‌ي اين ستارگاه در نگاه اين موجودات كم‌رنگ شده است. شب‌ها به صبح مي‌رسد و صبح‌ها به شب ولي اين موجودات ( از اين پس با اغراق مي‌گويم انسان‌ها ) بر روي اين زمين سرد گام بر مي‌دارند و گهگاهي آنان كه دلشان مي‌سوزد دانه‌اي گندم مي‌كارند. ديگر سياهي و سپيدي فرقي ندارد زيرا كه هر دو رنگي هستند. گهگاهي در شهر باران مي‌بارد نه بدان دليل كه سياهي‌هاي شب را بشويد بدان دليل كه اظهار وجودي كرده باشد. شب و روز انسان‌ها (موجودات) پر شده است از زو زوي گرگ‌هايي كه دندانشان را تيز كرده‌اند براي چاك چاك كردن انسانيتي كه سال‌هاست جاي خود را به بي‌تفاوتي داده‌است. موجودات بي‌تفاوت نيستد بدان علت كه بي‌تفاوتي را دوست دارند. بي‌تفاوت هستند زيرا كه كار دارند و وقتشان پر شده‌ از روزمرگي‌هاي زندگي‌شان. ترس را زياد دوست ندارند زيرا آنها را از روزمرگي‌هاشان جدا مي‌كند. پاكي و صداقت ديگر فرقي با بي‌رنگي‌ها ندارد زيرا كه فكر كردن به اين چيز‌ها، آنها را از كار روزمره جدا مي‌كند. هر كسي وظيفه‌ي خود را انجام مي‌دهد نه بدان دليل كه مي‌خواهد بدان دليل كه مي‌داند كه بايستي انجام دهد. چرخه‌ي روزگار دست عده‌اي را مي‌گيرد و با خود به سرايي ديگر مي‌برد و عده‌اي ديگر را جايگزين آنها مي‌كند كه تعادل نظام روزمره به هم نخورد. توليد مي‌كنند به آن اميد كه آن را مصرف كنند زيرا كه عادت كرده‌اند. آنها كار دارند، وقت كافي ندارند زيرا كه عقب هستند. آنها مي‌دانند كه عقب هستند. دشت‌هاي گل سرخ را دوست دارند نه بدان دليل كه جلوه‌گاه زيبايي است بدان دليل كه مي‌شود در آنجا كار كرد و براي ديگر انسان‌ها دسته گلي درست كرد كه انها دسته گل را درون گلداني بگذارند و چند روز بعد آن را به زباله‌داني تحويل دهند.

 

كودكان با كوله‌هاي پر از هيچ به محلي مي‌روند و در آن تاريخ و فيزيك و شيمي و ... را مي‌خوانند ولي در انتها، كار كردن را بيشتر مي‌پسندند زيرا كه آموخته‌اند كه زندگي براي كار كردن است نه براي آنچه كه خوانده‌اند. روز‌هايي كه برف مي‌بارد را بيشتر دوست مي‌دارند نه بدان علت كه پس از آن آسمان آبي‌تر و نسيم صبح‌گاهي دلنشين‌تر است بلكه بدان علت كه فردا مدسه‌ها تعطيل است و كمتر مي‌آموزند.

 

كوه‌ها پرشده از ماشين‌هاي سنگ‌تراشي كه سنگ‌بناي خانه‌ها را از دل كوه بشكند و از آن خانه‌هايي براي موجودات فراهم آورد كه شب را راحت‌تر بگذرانند تا فرداها بهتر كار كنند. (در ضمن عده‌اي هم مي‌توانند در دل كوه براي شكستن سنگ‌ها كار كنند.)

 

هو هوي جغد شبانگاهي را كسي نمي‌شنود زيرا كه ديگر پنجره‌ها دوجداره شده‌است. (بگذريم كه ديگر جغد‌ها نيز در كنار موجودات هو هوي خود را سر نمي‌دهند.) مردم صداي زنگ را بيشتر دوست مي‌دارند زيرا كه يادآوري مي‌كند كه اكنون زمان چه كاريست.

 

خاك سرد را تاب تحمل ندارند زيرا كه آنها را از روزمره جدا مي‌كند، ولي دريغ كه روزگار بدان موجودات وفادار،‌ بي‌وفايي مي‌كند و آنها را در آغوش سرد خاك مي‌سپرد. ولي هنوز عده‌اي هستند كه روزمره را بگذرانند و كار كنند.

 

+ نوشته شده در  جمعه سی ام آذر 1386ساعت 0:12  توسط آریا  | 

 

اكنون زماني است كه آه از نهاد هر انسان آزاده‌اي بر‌مي‌خيزد!

زيرا كه‌ انسانيت را پايمال كردند و شرف و آبرو را بر باد دادند. 

 

آيا به راستي اين همان كمالي بود كه براي انسان‌ها به ارمغان آوردند؟ ما همچنان در اين چرخه‌ي نكبت‌بار روزمرگي‌هاي خويشتن اسيريم و ناي ديدن،‌شنيدن و گفتن را نداريم. گم شده‌ي جبري هستيم كه وجود ناچيز ما را فرا گرفته است. روزگار چنين رقم خورده‌است كه آزادي را به صلابه بكشند. فانوس‌ها را يكي، يكي خاموش مي‌كنند. انسانيت را زنده‌به‌گور مي‌كنند. آه مظلومان گوش را كر مي‌كند اما آنجا واديگاه حسرت و درديست كه موجودات آن گوش ندارند، ‌چشم ندارند، تنها زباني بي‌تكلم دارند كه ديگر حتي ناي حرف زدن را هم ندارد. آهي سوزناك از نهاد خسته‌گان بر‌مي‌آيد...

 

 به اميد روزي روشن كه ديگر حتي نيازي به فانوس نباشد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم آذر 1386ساعت 1:37  توسط آریا  | 

 

بهاي بي‌تفاوتي انسان‌هاي نيك‌ نسبت به امور عمومي، تن دادن به حاكميت انسان‌هاي پست است.

 

      (افلاطون)

 

+ نوشته شده در  شنبه دهم آذر 1386ساعت 23:45  توسط آریا  | 

 

با مشاهده تاريخ مشاهده مي‌كنيم كه همواره نيرو‌هاي جدا از قدرت جنگيده‌اند، در راه آزادي، عدالت و از بين بردن ظلم و ارتجاع. اما اين همه تلاش و فرياد براي چه بوده است؟

هدف ايجاد جامعه‌اي است كه انسان‌ها در آن رشد كنند و در سايه‌ي روابط اجتماعي به كمالي، كه فلسفه‌ي اصيلي كه بر آن جامعه غالب گشته است، برسد. اما همواره اين راه را قدرت و ارتجاع به هم زده است و جامعه را براي كسب خواسته‌هاي خود هدايت كرده است.حال فراتر از آنكه كدامين فلسفه به راستي كمال واقعي انسان است مساله‌ي اصلي آن است كه هيچ جامعه‌اي در چنين راهي قدم بر نمي‌دارد، چه جامعه‌اي كه اصول خود را بر اصول ديني قرار داده است. چه جامعه‌اي اساس اصول خود را بر پايه اصول ماركسيسم يا اصول ديگر فلسفه‌هاي موجود قرار مي‌دهد، هدف همه‌ي اين جوامع تكامل انسان است. اما آنچه كه امروزه مشاهده مي‌گردد، نه تنها جامعه سراي كمال انسان‌ها نيست بلكه خود متلاشي كننده‌ي وجوديت انسان‌ها مي باشد. اين چنين است كه عده‌اي قيام مي‌كنند، فرياد بر مي‌آورند و خود را از چرخه‌ي جامعه‌بيرون مي‌رانند و جدالي منطقي بين قدرت و انسان‌هاي خواهان كمال به وجود مي‌آيد.

انسان‌ها نبايستي در تلاش باشند كه آينده را رقم بزنند،‌بلكه آينده به وقوع مي‌پيوندد كه انسان‌ها در اين در اين گذر به كمال وجودي خويشتن نايل شوند،‌نه اينكه انسان‌ها نابود شوند تا آينده‌اي ايده‌آل ساخته شود. هدف انسان است نه آينده.

از خود بيگانگي انسان‌ها موجب مي‌شود هدف را فراموش كنند و تلاشي بيهوده را در پي بگيرند تا آينده‌اي مجهول را رقم بزنند، به قيمت نابود كردن خود در اين گذر. قدرت و ارتجاع با سلب آزاذي‌هاي مشروع افراد در پي ايجاد بستري براي ساختن آينده مي‌باشد، بدون اينكه به انسان‌ها توجهي كند.

آلبر كامو انسان را به تشويق به پوچ شدن مي‌كند تا از اين راه او را به خود بازگرداند و آينده‌ي مجهول را از او بگيرد. زيرا انسان براي اينده به وجود نيامده است بلكه براي ساختن وجود خويشتن آمده است. او را همواره در پوچي نگه‌مي‌دارد تا اين شناخت را همواره داشته باشد و اين شناخت را بسيار مهم مي‌داند براي رسيدن به جامعه‌اي پويا. آزادي را به قيمت پوچي به او مي‌دهد كه بتواند خود را بسازد و اسير جبر دنياي بيرون نشود و هرگاه‌از اين تفكر(انسان پوچ) دور شود در تناقضي منطقي گم مي‌شود و انگاه است كه ديگر شناخت خود را از دست داده و به از خود بيگانگي مي‌رسد.

تلاش توده‌ها در راه پيشرفت و كمال مي‌باشد ولي تصفيه و شستشوي فكري بشر او را از اين هدف والاي زندگي منحرف كرده و او را تبديل به موجودي، از خود بيگانه، مي‌كند. جامعه تبديل مي‌شود به محل زندگي به محل زندگيِ ، از خود بيگانگان، و نتيجه‌ي آن انحراف جامعه در مسير اصيل خويشتن است. در اين ميان عده خود را از چرخه روزمره‌ي جامعه بيرون مي‌آورند و به شناختي نسبت به خود مي‌رسند و اين زماني است كه فرياد عدالت‌خواهي، آزادي و برابري سر مي‌دهند و حتي حاضرند در اين راستا جان خود را بدهند زيرا بدين شناخت والا رسيده‌اند كه زندگي به معناي گذراندن آن و ساختن آينده، خود به تنهايي معنا و مفهومي ندارد.

براي از بين بردن ، از خود بيگانگي‌اي، كه گريبان‌گير انسان‌ها شده است شناخت مهمترين نقش را ايفا مي‌كند و پس از آن اين شناخت تبديل به عمل مي‌شود. شناخت وسيله‌اي است براي رهايي از ، از خود بيگانگي، و بازگشت انسان به انسانيت خوشتن.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم آذر 1386ساعت 12:33  توسط آریا  |