به دور و برم نگاهي مياندازم و تنها موجوداتي را ميبينم كه بر روي زمين سرد قدم ميگذارند. آسمان شب را نور ماه است كه روشن نگاه ميدارد و ستارهها هستند كه بدان جلوه ميدهند. اما جلوهي اين ستارگاه در نگاه اين موجودات كمرنگ شده است. شبها به صبح ميرسد و صبحها به شب ولي اين موجودات ( از اين پس با اغراق ميگويم انسانها ) بر روي اين زمين سرد گام بر ميدارند و گهگاهي آنان كه دلشان ميسوزد دانهاي گندم ميكارند. ديگر سياهي و سپيدي فرقي ندارد زيرا كه هر دو رنگي هستند. گهگاهي در شهر باران ميبارد نه بدان دليل كه سياهيهاي شب را بشويد بدان دليل كه اظهار وجودي كرده باشد. شب و روز انسانها (موجودات) پر شده است از زو زوي گرگهايي كه دندانشان را تيز كردهاند براي چاك چاك كردن انسانيتي كه سالهاست جاي خود را به بيتفاوتي دادهاست. موجودات بيتفاوت نيستد بدان علت كه بيتفاوتي را دوست دارند. بيتفاوت هستند زيرا كه كار دارند و وقتشان پر شده از روزمرگيهاي زندگيشان. ترس را زياد دوست ندارند زيرا آنها را از روزمرگيهاشان جدا ميكند. پاكي و صداقت ديگر فرقي با بيرنگيها ندارد زيرا كه فكر كردن به اين چيزها، آنها را از كار روزمره جدا ميكند. هر كسي وظيفهي خود را انجام ميدهد نه بدان دليل كه ميخواهد بدان دليل كه ميداند كه بايستي انجام دهد. چرخهي روزگار دست عدهاي را ميگيرد و با خود به سرايي ديگر ميبرد و عدهاي ديگر را جايگزين آنها ميكند كه تعادل نظام روزمره به هم نخورد. توليد ميكنند به آن اميد كه آن را مصرف كنند زيرا كه عادت كردهاند. آنها كار دارند، وقت كافي ندارند زيرا كه عقب هستند. آنها ميدانند كه عقب هستند. دشتهاي گل سرخ را دوست دارند نه بدان دليل كه جلوهگاه زيبايي است بدان دليل كه ميشود در آنجا كار كرد و براي ديگر انسانها دسته گلي درست كرد كه انها دسته گل را درون گلداني بگذارند و چند روز بعد آن را به زبالهداني تحويل دهند.
كودكان با كولههاي پر از هيچ به محلي ميروند و در آن تاريخ و فيزيك و شيمي و ... را ميخوانند ولي در انتها، كار كردن را بيشتر ميپسندند زيرا كه آموختهاند كه زندگي براي كار كردن است نه براي آنچه كه خواندهاند. روزهايي كه برف ميبارد را بيشتر دوست ميدارند نه بدان علت كه پس از آن آسمان آبيتر و نسيم صبحگاهي دلنشينتر است بلكه بدان علت كه فردا مدسهها تعطيل است و كمتر ميآموزند.
كوهها پرشده از ماشينهاي سنگتراشي كه سنگبناي خانهها را از دل كوه بشكند و از آن خانههايي براي موجودات فراهم آورد كه شب را راحتتر بگذرانند تا فرداها بهتر كار كنند. (در ضمن عدهاي هم ميتوانند در دل كوه براي شكستن سنگها كار كنند.)
هو هوي جغد شبانگاهي را كسي نميشنود زيرا كه ديگر پنجرهها دوجداره شدهاست. (بگذريم كه ديگر جغدها نيز در كنار موجودات هو هوي خود را سر نميدهند.) مردم صداي زنگ را بيشتر دوست ميدارند زيرا كه يادآوري ميكند كه اكنون زمان چه كاريست.
خاك سرد را تاب تحمل ندارند زيرا كه آنها را از روزمره جدا ميكند، ولي دريغ كه روزگار بدان موجودات وفادار، بيوفايي ميكند و آنها را در آغوش سرد خاك ميسپرد. ولي هنوز عدهاي هستند كه روزمره را بگذرانند و كار كنند.


