تبليغاتX
تا آزادي...!

تا آزادي...!

 

در هياهوي اين شلوغي، تنها صداي ناقوس قديمي شهر است كه طنين افكن مي‌شود و طنين آن دل‌ها را به لرزه در مي‌آورد كه شايد روزي اين صداي ناقوس مرگ من باشد. پس از فروكش كردن آواي ناقوس دوباره هياهوي جمعيت، فضاي شهر را سنگين مي‌كند و همه چيز فراموش مي‌شود.

 

مردم در شهر راه مي‌روند و به يكديگر لبخند مي‌زنند، زيرا آموخته‌اند كه بايستي لبخند بزنند. مردم شهر سعي مي‌كنند چشم‌هايشان را ببندند، زيرا اينگونه بهتر مي‌توانند در روياهايي كه آموخته‌اند، غرق شوند. مردم كار مي‌كنند زيرا آموخته‌اند كه كار سرمايه وجودي آنان است. آنها هرچه را كه مي‌بايست مي‌آموختند، آموخته‌اند و خارج از آن همه تصورات غير معقول است وگرنه به آنها آموزش داده مي‌شد.

 

مردم شهر تنهايي را دوست ندارند. دوست دارند زنجير‌هايي را تشكيل دهند كه به هم گره خورده‌اند و راه خروجي از آن وجود ندارد. آنها آموخته‌اند كه انسان‌ها با يكديگر معنا پيدا مي‌كنند و به تنهايي معنايي ندارند.

 

اگر در شهر قدم بگذاري، مردم شهر را مي‌بيني كه دست در دست هم چشمانشان را بسته‌اند و با يكديگر در شهر قدم مي‌زنند و در هياهوي اين رفت و آمد‌ها مي‌توان صداي قهقه‌اي را كه سر مي‌دهند، شنيد. آنان آموخته‌اند كه بايستي يكديگر را بخنداند و خود بخندند. مردم شهر آموخته‌اند كه بايستي ماسك بر چهره زنند زيرا مي‌دانند كه اين گونه زندگي راحت‌تر است و زيباتر جلوه مي‌كنند.

 

ناله‌ي ناقوس سياه رنگ شهر، چون فرياد مرگباري است كه بر سر مردم شهر فرود مي‌آيد زيرا با آموخته‌هاي آنان تناقض دارد. اما آموخته‌اند كه چگونه از دانش خود استفاده كنند و اين فرياد خروشان را براي خود محو كنند. حداقل كاري كه مي‌توان كرد اين است كه هنگامي كه اين ناقوس زنگ‌زده به صدا در مي‌آيد آنان پنبه‌هايي را در گوش خود فرو كنند تا اين فرياد مرگ‌آور كمتر آنان را عذاب دهد.

 

مردم شهر به آنچه كه آموخته‌اند، اعتقاد دارند زيرا آموخته‌اند كه بايستي بدان اعتقاد داشته باشند. مردم شهر باور دارند كه به تنهايي معنايي ندارند، بنابراين هيچگاه با خود همراه نيستند، بلكه با ديگر مردمان شهر همراهند.

 

در اين شهر عده‌اي نيز نگران مردم هستند و در شهر مي‌چرخند و مردم را نظاره مي‌كنند تا كسي بر خلاف آنچه كه آموخته است عمل نكند و مرتكب خطايي نشود و اينان نگبانان اين شهر شلوغ هستند و حافظ اعتقادات و آموخته‌هاي مردم شهر.

 

اما در گوشه‌اي از اين شهر غبار گرفته، هنوز انساني پيدا مي شود كه گهگاهي اين ناقوس كهنه را به لرزه درآورد.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم آبان 1386ساعت 12:6  توسط آریا  |