تبليغاتX
تا آزادي...!

تا آزادي...!

 

خيلي خسته‌ام. حرفي به زبانم نمي‌آيد. خيابان‌ها، كوچه‌ها، درختان، خانه‌ها همه و همه يادآور گذشته هستند. گذشته‌اي كه جز خاطره‌اي سياه و سپيد از آن باقي نمانده است و همه چيز محو شده‌اند در غباري از لحظه‌هاي تلخ و شيرين. حتي ديگر نمي‌‌خواهم از تاريكي و سياهي لحظه‌هايي كه گرفتار آن هستيم بگويم. تنها مي‌خواهم اين لحظه‌هاي غبار گرفته بگذرد و دوباره بازگردم. باز گردم به حال، به شهر پرهياهويي كه در وراي آن هيچ نيست.

 

همچنان لحظه‌ها هستند كه جاي خود را به يكديگر مي‌دهند و گذر را رقم مي‌زنند. گذر از حال به آينده، آينده‌اي مجهول كه تنها به آن اميد دارم، همين و بس. ولي نمي‌دانم سهم من از گذشته و اين گذر چه بوده است؟  تنها اميدوارم كه آينده  را روشن‌تر ببينم!

 

گم شده‌ام در گذشته و حال، و اين است كه عذابم مي‌دهد. زيرا مي‌بينم و نمي‌گويم كه نيست، كيست كه باور كند واقعيت‌ها وجود ندارد اما خيلي‌ها اين‌چنين فرياد مي‌زنند كه نيست، نبوده! اما واقعيت هست وجود دارد همان‌گونه كه ما وجود داريم. دنياي ما شده پرده، پرده‌هايي كه تنها واقعيت‌ها را مي‌پوشانند و حجابي بر روي وجود مي‌كشند و مي‌گويند نيست يا اگر هست اين‌چنين است، چون ما عادت كرده‌ايم همه چيز را با حجاب ببينيم. واقعيت را بد مي‌دانيم و از آن گريزانيم بنابراين همه چيز را با پرده و حجاب مي‌خواهيم چون توانايي مقابله با آن را نداريم نابود مي‌شويم و در ميدان مبارزه شكست خواهيم خورد و ما توانايي شكست را نداريم.

 

هنوز هم خسته‌ام. صدايي، كه اين فضاي غبار گرفته‌ي لحظه‌ها و اين شهر پر هياهو را درهم مي‌شكند، همان صداي نوزادي است كه در گهواره‌ي خود مي‌گريد و صداي ضجه‌ي فردي كه از درد به خود مي‌نالد.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم مهر 1386ساعت 18:28  توسط آریا  |