تبليغاتX
تا آزادي...!

تا آزادي...!

 

صحنه اول: شهرك غرب ...فاز ۴... خيابان زرافشان ... كوچه دوم ... پلاك ....

صداي موسيقي همه جا را پر كرده است. دريك چهارديواري با جمعيتي كه از سويي به سوي ديگر مي‌روند. چراغ‌ها نيمه روشن است(كه گاه گاه كاملآ روشن مي‌شود و مي‌توان همه جا را به وضوح ديد) صداي خنده از جايجاي اين جمعيت شنيده مي‌شود. ظرف‌ها و ليوان‌ها پر و خالي مي‌شوند. بوي انواع عطر‌ها به مشام مي‌رسد. پچ‌پچ گنگ افراد را مي‌توان حس كرد. هيجان فضاي خانه را پر  مي‌كند و در هياهوي اين مجلس زمان است كه بي‌رحمانه مي‌گذرد.

 

صحنه دوم:تقاطع يكي از چهارراه‌هاي اين شهر، پشت چراغ قرمز...

پسركي به طرف يك تويوتاي قرمز رنگ مي‌دود و مي‌گويد :"ميشه يك دسته گل بخرين، ارزونه به خدا، فقط  يه دسته." چراغ سبز مي‌شود و همه مي‌روند و پسرك گل‌فروش است كه به گوشه ديوار مي‌دود و انتظار ‌ميكشد.

 

صحنه سوم:در يكي از كافي‌شاپ‌هاي اين شهر...

روبه‌روي يكديگر نشسته‌اند و در چشمان يكديگر نگاه مي‌كنند، هيچ حرفي نمي‌زنند. شايد به آينده فكر مي‌كنند، آينده‌اي نه‌چندان روشن.

 

صحنه چهارم:در يكي از خانه‌هاي همين شهر...

سكوت در اين خانه حكم فرماست و تنها چراغ مطالعه دخترك روشن است. او كتابش را ورق مي‌زند. شايد او نيز به آرزو‌هايش مي‌انديشد. ولي چند ماهي بيشتر فرصت ندارد.

 

صحنه پنجم:در يكي از زندان‌هاي اين شهر...

تنها صداي قطرات آب است كه پي‌درپي به كاشي ها اصابت مي‌كند و اين سكوت رعب‌انگيز را مي‌شكند. گاهآ صداي ضجه‌اي مي‌آيد كه از درد به خود مي‌نالد و رشته افكارش را پاره مي‌كند. حتي نمي‌داند ساعت چند است. اما خسته است.

 

صحنه ششم:در خانه‌اي ديگر از اين شهر غريب...

موسيقي ملايمي به گوش مي‌رسد، بوي عطرش فضا را پر كرده است. او را نمي‌شناسد. اين فكر عذابش مي‌دهد ولي با لبخندي همه آن درد و رنجي را كه با خود حمل مي‌كند، به درون مي‌كشد. ديگر فكر نمي‌كند و تنها به مانند شب‌هاي قبل تكرار مي‌شود.

 

صحنه هفتم:در يكي از خيابان‌هاي اين شهر، در زير پلي ...

نه آينده‌اي وجود دارد و نه گذشته‌اي را به ياد مي‌آورد. تنها مي‌داند كه احتياج دارد به آرامش، آرامشي كه او را از اين چرخه نكبت باري، كه خواسته يا ناخواسته درون آن سقوط كرده است، بيرون آورد.

 

صحنه هشتم:در يكي از بيمارستان‌هاي اين شهر...

سكوت آنجا با گريه نوزادي كه تازه به اين جهان آمده است مي‌شكند،‌ و هلهله شادي فضا را پر مي‌كند.

 

صحنه آخر:‌يك جا در همين شهر ...

به آرامي چشمانش را ميبندد و پس از آن سكوت است. سكوت ابدي در هياهويي، كه در اين شهر جاريست.

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام مرداد 1386ساعت 11:41  توسط آریا  | 

ميرا

 

"....  در دشت مردم راه مي روند و با لبخند به يكديگر برخورد مي كنند. تمام شان اصلاح شده اند. دسته جمعي راه ميروند، بازوهاي هم راگرفته اند. فرد اصلاح شده قادر نيست به تنهايي راه برود، اگر بدون همراه باشد مي ترسد و تعادلش را از دست مي دهد. گاهي آنها را مي بينم كه بدون حركت، در حالي كه سرهايشان خندان به سمت آسمان است و از ترس مي لرزند، روي قير ها دراز كشيده اند. منتظرند كه كسي آنها را بلند كند و به خانه برساند. اگر كسي اين كار را بكند ديگر رهايش نمي كنند و مثل بچه ها تمام راه را به او مي چسبند ....  جملاتم را اين گونه شروع ميكنم :«من معتقدم كه ... » يا « من تصور مي كنم ...» در صورتي كه يك مرد سالم مي گويد :«اعتقاد بر اين است كه ...» يا « معمولا تصور مي شود كه ... » " .... در تاريك و روشن دست، روشنايي خانه هاي اصلاح شدگان ديده مي شود. چون شب را دوست ندارند، موجوديتسان را بدين نحو نشان مي دهند. نديدن برايشان ناراحت كننده نيست، بلكه ديده نشدن برايشان تحمل ناپذير است. گاهي اوقات جفت هاي اصلاح شده تمام شب رو به روي  هم مي نشينند و با نگاه، به يكديگر قوت قلب مي دهند..."       «برگرفته از كتاب ميرا، نوشته كريستوفر فرانك»

 

   آري انسان هاي اصلاح شده همان كساني هستند كه غرق شده اند در روزمرگي هاي پوچ و گذراي خود و هنگام مرگ كه فرا مي رسد فرياد مي زنند « تنهايي گناه است، و با وجود اين من تنها مي ميرم.» اصلاح شده گان تنهاي را دوست ندارند زيرا بايستي همرنگ باشند،‌ همرنگ بقيه اجتماع گمشده، همه يك روح دارند، همه يكي هستند، تفاوتي با هم ندارند، عين هم هستند،‌ همه با هم زمان را مي گذرانند تا پايان آن فرا رسد و دست به گناه بزنند، گناه تنهايي رفتن، آنگاه است كه بايستي از جامعه جدا شوند چون تنهايي تحمل ناپذير است در ميان اصلاح شدگان. شايد به راز وجودي خويش پي ببرند، پي ببرند كه آفريده شده اند تا به كمال وجودي خويش برسند. هر آن كس كه اصلاح نشده است بايستي اصلاح شود تا تنها نباشد. اصلاح نشدگان را مي فرستيم به كانون اصلاح، هر كاري مي كنيم تا اصلاح شوند چون ما آنها را دوست داريم. آنها را بايد دوست داشته باشيم. به ما گفته اند كه بايد آنها را دوست بداريم.

 

    به اميد آزادي همه كساني كه در حال اصلاح هستند.

 

                                                                                               "براي دانشجویان در بند" 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم مرداد 1386ساعت 22:48  توسط آریا  | 

   براي اولين بار مي خواستم از روزمرگي هاي خودم بنويسم.

   مي خواستم اعتراف كنم، اعتراف به اين كه اشتباه كردم. اين دفعه به راستي كم آوردم؛ ‌خيلي زياد. نمي خواهم هيچ كس و هيچ چيز جز خودم را مقصر بدانم هيچ دليلي هم ندارم. شايد اين فرصتي بود براي امتحان من و من در اين امتحان رد شدم.

 ديروز من بايد مي بردمش بيمارستان نه كسه ديگه اي.احساسات مسخره من بر عقل و عقايد من حكم كرد وپا گذاشتم روي همه اونها همه اون حرفايي كه مي زدم. نمي دونم چرا ولي اتفاق افتاد. نبايد اين جوري مي شد ولي شد.

   نمي خوام خودم رو تبريه كنم ولي طلب بخشش مي كنم و اميدوارم ديگه پا نگذارم روي تمام چيزهايي كه داشتم اون هم فقط به خاطر كمي احساسات پوچ و بيهوده. سعي می كنم دفعه بعد جبران كنم جبران همه كارهايي كه بايستي مي كردم ولي نكردم.

  روزمرگي وجود دارد ولي نبايد اين روزمرگي ها جلوي انسان بودن ما را بگيرد سعي مي كنم در اين راه گام بردارم "انسان بودن". همين و بس ....!

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم مرداد 1386ساعت 0:40  توسط آریا  |