دغدغه هاي ما
ساعت يك و نيم بعد از نصفه شب با صداي زنگ اس.ام.اس از خواب بيدار شدم.نوشته بود:" فقط مي خواستم ببينم خوابي يا بيدار."
ساعت ده صبح دوستم گفت شب شام بريم دربند.وقتي من پيشنهادش را رد كردم شروع كرد به غر زدن كه من هميشه دنبال بهانه هستم و همه از اين ناراحتند.
وبلاگ يكي از بچه ها رو داشتم مي خوندم از خاطره عشق ناكامش نوشته بود و اينكه از اين به بعد زندگي برايش چقدر سخت مي گذرد.
تلويزيون را روشن كردم.تا روشن كردم ديدم جناب آقاي دكتر در حال سخنراني هستند و يكي از بزرگترين مشكلات ملت را موانعي مي دانستند كه غرب درست كرده است در دستيابي ما به انرژي هسته اي.
گفتم كمي پياده روي كنم تا شايد كمي حالم بهتر شود.رفتم ميدان ونك كه از آنجا پياده برگردم خانه.خيابان شلوغ بود.مردم را نگاه مي كردم كه چطور بي هدف (شايدم هدفمند)از اين طرف به آن طرف مي روند.چند نفر گوشه ديوار ايستاده اند و سيگار مي كشند.كمي كه جلو مي روم دو نفر را مي بينم كه از مهماني شب قبل حرف مي زدند و ناراحت بودند كه كمي كيفيت غذاهاش خوب نبود و اينكه چرا فلاني نيامده بود.جلوي دكه روزنامه فروشي مي ايستم كه تيتر روزنامه ها را نگاه كنم.حرف تازه اي نيست فقط ظواهري كه هر روزه مشاهده مي كنيم.در همين بين سه جوان پشت سرم مي ايستند به خانمي بيست و دو،سه ساله مي گويند :"خواهر روسري ات را بكش جلو.همه مشكل جامعه ما امثال شماها هستند كه جامعه را به فساد كشانده اند.شما موجب عقب افتادگي جامعه ما هستيد." طرف ديگه رو نگاه مي كنم يكي از بچه هاي دانشگاه رو مي بينم مي رم جلو سلام مي كنم.او هم كه انگار دنبال يكي مي گشت كه شروع كنه به درد و دل كردن.شروع ميكنه كه آره حالا من چه كار كنم، فلان كلاس به من نرسيد. فلان درس نيم نمره به من كم داده و ... من هم كه ديدم حال و حوصله اين حرف ها رو ندارم خداحافظي كردم و رفتم.كم كم ديگه داشت حالم بد مي شد.يه تاكسي در بست گرفتم و رفتم خونه تا صبح روز بعد خوابيدم.
گوشه اي از دنيا روزانه مردم به خاطر سرما جان خود را از دست مي دهند. عده اي نان شب ندارند بخورند.گوشه اي ديگر مردان،زنان و كودكان بي گناهي كه به خاطر جنگ هايي كه فقط به خاطر هوسراني هاي دولتمرداني كه جنگ ها را راه مي اندازند جان خود را از دست مي دهند و ...
چرا راه دور رويم در همين تهران خودمان عده زيادي كه هر شب در زير پل ها و كنار جوي ها جان خود را از دست مي دهند.حلبي آباد هايي كه تا به حال رنگ يك شب خواب بدون دغدغه را نديده اند.در خانه هايي كه در هر صد متر مربع آن شش نفر بدون هيچگونه امكانات رفاهي زندگي مي كنند.دختراني كه براي تأمين معاش خانواده خود دست به چه كارهايي كه نمي زنند.پسر بچه هايي كه به خاطر يك لقمه نان شب دست به هر كاري مي زنند.
دانشجوياني كه به خاطر عقايدشان از تحصيل محروم مي شوند.اساتيدي كه به خاطر افكارشان از كار بر كنار مي شوند.
زندانياني كه به جرم نا معلوم در زندان ها بسر مي برند،در شرايطي كه حتي از عادي ترين حقوق انساني خود محروم هستند.
معلماني كه به خاطر دفاع از حق قانونی صنفی شان ضرب و شتم مي شوند و به زندان مي روند.
كارگراني كه با حقوق حداقل ۱۸۳ هزار تومان در ماه بايد خرج خانواده اي را بدهند.در حالي که خط فقر بر اساس پيش بيني کارشناسان رقمي در حدود ۵۰۰ هزار تومان است.
و...!
آنگاه ما از عشق هاي ناكام خود حرف مي زنييم و مي گوييم زندگي ديگر امكان پذير نيست و يا فقط به فكر مهماني هايي هستيم كه مي رويم و حتي بدتر عده اي تنها مشكلات جامعه را در جلو و عقب بودن روسري يا كوتاه و بلند بودن مانتو ها مي بينند، و يا افرادي كه مشكل جامعه ما را در موانع موجود در راه دست يابي به انرژي هسته اي مي دانند.
و آيا به راستي اين است دغدغه هاي ما ...؟
دوباره به ياد اس.ام.اس نصفه شب آن روز مي افتم. :" فقط مي خواستم ببينم خوابي يا بيدار."
.........
چشم ها را بايد شست
جور ديگر بايد ديد
...........


