تبليغاتX
تا آزادي...!

تا آزادي...!

 

انسان[1] موجودی رها شده در تاریخ و در تنهایی خویشتن می‌باشد. اما از کجا بایستی آغاز کرد. آیا نقطه‌ی شروع شناخت انسان اخلاق است ؟! یا آرزوی‌هایش ؟! انسان چیست ؟! این پرسش بنیادین است که سال‌ها فکر و ذهن بشر را به خود معطوف مرده است و همچنان جوابی درخود بدان داده نشده است. اما برای جاری شدن در این جاده‌ی شناخت بایستی از کجا شروع کنیم؟! یا بهتر بگویم از کجا نبایستی شروع کنیم.

" مایکل مردی سیه چهره بود که همواره صداقت و پاکی را عنصر بی چون و چرای زندگیش تصور می‌کرد معشوقه‌اش را برای اولین بار در کاباره‌ای در  یکی از مناطق حاشیه‌نشین شهر دیده بود. ماری زنی با قد بلند بود که همواره لبخندی شیطنت‌آمیز بر لب داشت. اما برخلاف مایکل زندگی را دروغی می‌پنداشت که بایستی برای نگه داشتنش دست به هرکاری می‌زد. اغلب پنهان‌‌کاری و در خفا زندگی کردن را می‌ستود و همواره دوست داشت دور از دید دیگران زندگی خصوصی‌اش را بگذراند. در نقطه‌ی مقابل او مایکل زندگی‌ را هنگامی هیجان‌انگیز و آرامش بخش می‌یافت که هیچ نقطه‌ی تاریکی را در آن باقی نمی‌گذارد و همواره آن را با دیگر دوستانش تقسیم می‌کرد. اما هیچ کدام انسانی مذهبی نبودند. هنری که واسط آشنایی آنان بود فردی فوق‌العاده مذهبی و خشک بود تا حدی که سال‌ها خود را به خاطر آنکه این دو نفر را با یکدیگر اشنا کرده بود نمی‌بخشید و هر شب از خدایش طلب بخشش می‌کرد. حقیقت زندگی برای این سه نفر که سال‌های سال است یکدیگر را می‌شناسند متفاوت بود یکی انسانی صادق در پشت اتاق‌های شیشه‌ای که ماوراء و طبیعه را جز برای سرگرمی دوست نمی‌داشت و دیگری محبوسی در رویاهای بچه‌گانه‌اش بود که برای دورنگاه داشتن آنها از چشمان نامحرمان دست به هر کاری می‌زد و هنری نیز انسانی خشن در عین‌حال معتقد به اصولی بود که دیوارهای زندگی او را محصور خود کرده بودند و به چیزی فراتر از آن نمی‌اندیشید.[2] "

انسان چه موجودی است که می تواند تمامی این خصوصیات را که در عین حال با یکدیگر در تناقضند با هم داشته باشد!؟ آیا چیزی که از انسان می‌شناسیم تنها شمای جسمانی اوست که او را از دیگر موجودات جدا می‌گرداند یا اینکه چیزی فراتر وجود دارد که انسان را انسان می‌گرداند مفهومی که ما نام انسان را بر او می‌نهیم چرا می‌تواند تا بدین حد تناقض‌امیز رفتار کند؟!

در عین حال که مایکل و هنری از یک طرف و مایکل و مری از طرف دیگر دو هویتی متناقض را از خود بروز می‌دهند با این وجود همه‌ی انها انسان می‌باشند و مفهومی واحد را منتقل می‌کنند. مفهومی که می‌تواند در عین یگانگی از خود نمودی متناقض بروز دهد که هیچ‌گاه با یکدیگر قابل جمع نمی‌باشند. انسان ماهیتی‌ست که در عین یگانگی و وحدتی که در این مفهوم وجود دارد می‌تواند از خود نمودهایی متناقض را بروز دهد نمودهایی که در قالب رفتار، تفکر و بیان با یکدیگر متفاوت می‌باشند. این تناقض موجود نقطه‌ی گذاری است برای رسیدن به هویتی واحد و مستقل با نام انسان که می‌‌تواند به شکل‌های گوناگونی خود را بروز دهد. برای رسیدن به وحدت نیازمند کلی می‌باشیم که می‌تواند به هنگام بروز از خود جنبه‌های گوناگونی را نشان دهد و همین عامل است که جریان زندگی را تضمین می‌کند و به زندکی و تاریخ سیالیت می‌بخشد. اگر انسان‌ها سازندگان تاریخ در نظر بگیریم همین تضاد‌ها و تناقض‌ها می‌باشد که تاریخ را پویا می‌گرداند و آن را از ساکن بودن خارج می‌کند. همین تضاد و تناقض است که وجود حرکت و تغییر را تضمین می‌کند.

تناقض، نمودِ بیرونی مفهومی واحد می‌باشد که بایستی با تحلیل صحیح این تناقض، راه را برای بررسی انسان هموار گردانیم یعنی با آشتی دادن تناقض‌ها در سایه‌ای کاملاً فلسفی مفهوم انسان را تبیین و روشن گردانیم. برای این‌ کار نیازمند روشی فلسفی هستیم که بر تناقض‌ها موجود فایق آید و ابهام آن را برطرف سازد و از داخل آن وحدتی را بیرون کشد و انسان را تبیین گرداند.

اما بار دیگر انسان و جنبه‌های گوناگون آن را بررسی می‌کنیم تا ببنیم تا چه حد تناقض در نمود ظاهری انسان جدی می‌باشد.

با توجه به آنچه که در نوشتارها‌ی پیشین با نام تنهایی (1) و (2) آمد به کرات این تناقض‌ها را آشکار کردیم و انها را از دل خصوصیاتی بیرون کشیدیم که تناقض را امری طبیعی می‌داند و انسان بایستی این مفهوم را به همراه خود به دنبال کشد وگرنه هنگامی که این تناقض‌ها از بین رود چرخ زندگی متوقف می‌گردد و انسان دیگر انسان نمی‌باشد. برای برطرف کردن تناقض بایستی از روش دیالکتیکی استفاده کرد. در این روش با در نظر گرفتن تناقضات و روش موجود می‌توان مفاهیم جدیدی را تعریف نمود که در آنها تناقض‌ها موجود برطرف گردند. در این روش پس از به وجود آمدن مفاهیم جدید این تناقض‌ها در مفهوم جدید از بین می‌روندو در کنار یکدیگر قرار می‌گیرند. اما ممکن است خود مفهوم جدید با مفهوم دیگری در تناقض باشد که فهم این مفاهیم در کنار یکدیگر متضمن وجود هر دو مفهوم می‌باشد که خود غیرقابل جمع با یکدیگرند بنابراین دوباره با استفاده از این روش مفاهیم جدیدی تعریف می‌گردد که تمامی موارد قبلی را با یکدیگر در بردارد و تناقض موجود در آنها را حل نموده است. این روش را تا جایی ادامه می‌دهیم که در آن مفهوم نهایی خود دارای تناقض داخلی نباشد و نبایستی با در کنار قرار گرفتن در مفهومی دیگر که متناقض با آن می‌باشد وجودش قابل درک باشد. بنابراین تنها هنگامی می‌توان انسان را تبیین نمود که این مفهوم را که تمامی موارد قبلی را در کنار یکدیگر در بر دارد و همچنین نیازمند مفهومی متناقض نمی‌باشد تا معنا پیدا کند.

 با توجه به آنچه که در بالا در تبیین دیالکتیکی قضیه ذکر گردید نمی‌توان اختیار را نقطه‌ی شروعی در نظر گرفت چراکه نیازمند مفهومی متناقض با خود برای تبیین می‌باشد. اختیار در نقطه‌ی مقابل جبر قرار دارد که نمی‌توان این دو مفهوم را جداگانه و با در نظر نگرفتن مفهوم متضاد خود بررسی نمود و هر دو با یکدیگر معنا و مفهوم پیدا می‌کنند. پس اگر حتی اختیار نقطه‌ی گذاری برای ما باشد باز نمی‌تواند نقطه‌ی نهایی که در آن انسان معنا پیدا می‌کند باشد بنابراین ما بایستی به دنبال آن نقطه‌ی انتهایی بگردیم که شرایط گفته شده را دارا باشد.

در مقالات قبلی با استفاده از مفهوم اختیار و شناخت توانستین از روش‌های قیاسی موارد فوق‌الذکر را روشن کنیم اما برای تبیین انسان به عنوان مفهومی کلی نیازمند هستیم که درباره‌ی اختیار و شناخت نیز انسان را تبیین کنیم تا بتوانیم مفهومی کلی و خودسازگار را برای انسان به وجود آوریم که در آن هم موارد فوق‌الذکر حل شده می‌باشد هم درخود مفهوم ناسازگاری داخلی وجود ندارد. اما شاید با اینکار ما از انسان فراتر رویم و روحی را تبیین کنیم که انسان جزیی از آن کل می‌باشد. حال ما به دنبال تعریف این روح می‌رویم. در قسمت شناخت هگل به اندازه‌ی کافی نوشتار نوشته است و این قضیه را در کتاب " پدیدار شناسی روح " خود روشن نموده است که اگر فرصتی بود شاید در مقاله‌ی بعد به تشریح آن پرداختیم. اما او روح مطلق را به عنوان سوژه‌ی شناخت (عامل شناخت) و همچنین ابژه‌ی شناخت (محمول شناخت) عنوان می‌کند. که در آن مفاهیمی همچون خود-آگاهی در روح و شناخت و علم مطلق را تبیین و بررسی می‌کند و همچنین انسان را جزیی محدود از این روح بیکران مطلق می‌داند.

اما با توجه به مطالعاتی که من داشتم مواردی را که به بررسی اختیار از روش دیالکتیکی بپردازد پیدا نکردم. (شاید این موضوع به دلیل عدم آگاهی نویسنده از وجود مطلبی در این باره می‌باشد.) همچین دانسته‌های خود را در این زمینه آنچنان کم می‌دانیم که جایز نمی‌دانم در حال حاضر نظری در این باره عنوان کنم.

تا بدین جا انسان را سوژه‌ی صاحب اختیاری تعریف می‌کنیم. اما این مقاله برای تبیینی فلسفی نوشته نشده بود بلکه همانگونه که در مقدمه نیز آمده بود تنها هدفش بررسی انسان به صورتی دقیق‌تر و موشکافی انسان از جوانب گوناگون بود. همچنین با ذکر مطالب فوق‌الذکر توانستیم مواردی را یار کنیم که نمی‌توان تعریف انسان را از آن موارد شروع کرد بیان کردیم.

 

پی‌نوشت: امیدوارم نوشتار بعدی درباره‌ی آگاهی و شناخت باشد با بررسی تاریخی قضیه و همچنین روشن‌تر کردن آگاهی از دیدگاه هگل برآیم.

پی‌نوشت: این نوشتار بسیار ناقص و نادقیق می‌باشد اما شروعی بود برای بازگشت به نوشتن.



[1] این مقاله سیاسی نمی‌باشد بنابراین کسانی که به دنبال یک نوشتار سیاسی می‌گردند توصیه می‌شود آن را نخوانند. این نوشتار تنها هدفش بررسی انسان به معنای عامش می‌باشد.

[2] می‌توانستیم با تصویر ایران سیاست‌زده‌ی امروز به نحوی زیبا‌تر و ملموس‌تر و گویاتر حق مطلب را ادا کنیم اما با توجه به اینکه شاید برداشت‌های سویی از ان می‌شد از این کار خود داری کردیم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت 22:56  توسط آریا  | 

تکرار و تکرار باز هم تکرار

و تاریخ بار دیگر تکرار می شود ....

نمی دانم چرا از تاریخ درس نمی گیریم و ذره ای برای پیشرفت تاریخی اهمیت قائل نیستیم  ....


از امروز تا اطلاع ثانوی که دیر نمی باشد انصراف خود را از نویسندگی اعلام می کنم.

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم تیر 1388ساعت 23:39  توسط آریا  | 

ای کاش سالی ۲ بار انتخابات داشتیم یه ذره تلویزیون از یکدست بودن بیرون میومد و قابل تماشا می شد...

اما دریغ دریغ دریغ .................

دریغ از خیلی چیزا ....

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388ساعت 0:20  توسط آریا  | 

 

nothing more than black and white

 

بر روی دیوار بلند شهر با خون نوشته شده بود: " خوب بنگر، آیا خون من نیز در دسته‌ی سفید و سیاه تو جای دارد؟ "

غول بزرگ در اتاقک تاریک و یخ‌زده‌ی خود، بر روی خانه‌های سیاه و سفید شطرنج، خون می‌ریخت و فریاد می‌زد تو سیاهی، تو سیاهی … نفسش سرد و دست‌هایش یخ زده‌بود و چشمانش خشک و بی‌عاطفه. هر روز در استخر پر از آبش شنا می‌کرد، لخته‌های خون را تمیز می‌کرد و فریاد می‌زد من سپیدم، سپید.

...

 چون به راستی می‌دانستند که دنیای آنها رنگی است و نه سیاه و سپید بنابراین مجبور شدند عینک‌‌های سیاهشان را بر چشم زنند تا همه چیز در پیشگاه آنان سیاه به نظر‌ آید و هر آنچه را که خود می‌خواستند مطهر کردند و نام سپید را بر آن نهادند و غیر از آن را سیاه. مردمان را دو دسته کردند دسته‌ی قلیلی را سپید نام نهادند و دسته‌ی بیشماری را سیاه. تاریخ دو قسمت شد، تاریخ سیاه و تاریخ سپید. دست نوشته‌ها که در ممیزی‌ها تلنبار می‌شدند نیز به دو دسته‌ی سپید و سیاه دسته‌بندی شدند. همه در بهت بودند که چرا سپیدی‌ها این‌چنین نایاب و سیاهی‌ها فراوانند. کم‌کم دنیا را نیز به دو دسته تقسیم کردند؛ دنیای سپید و دنیای سیاه. درختا‌ن، جویبارها، پرندگان همه و همه  در جلوه‌گاه این کاخ‌نشینان به همان دو دسته تقسیم شدند. روی میز هرکدامشان صفحه‌ی شطرنجی باز بود و با سربازهای سوار بر اسب سفید خود، رخ‌های سیاه را می‌دریدند و خونشان را در کیسه می‌کردند. همه جا را بوی گندیده‌ی لاشه‌های کبوتران سپید بال که به خون آراسته شده بودند پر کرده بود و قار قار کلاغ‌ها از ویرانه‌ها شهر به کررات به گوش می‌رسید.

دنیای سپید و سیاه آنان، دنیای رنگی مردمان شهر را تاریک کرده بود. مردم شهر خسته بودند و کم‌کم داشت باورشان می‌شد که به راستی همه چیز سیاه و سپید است وحواس آنان است که مشکل دارد. مداد رنگی‌ها همه دور ریخته شدند. سازها دیگر تنها دو نت داشتند. دیگر کسی شعری نسرود. دیگر صدای آوازی بلند نشد. تنها صدا، صدای کوبیدن چکمه‌ها بر زمین بود و جز آن هیچ صدای دیگری نبود. پرده‌های نمایش تهی شدند و تماشاگران جای بازیگران را گرفتند.  

ویترین مغازه‌ها بوی خون می‌داد. تنگ ماهی‌های قرمز خالی شد. دیگر درختی نمی‌رویید. گل‌ها پرپر شدند چرا که هیچ‌کدام را نتوانستند سپید کنند جز گل لاله، لاله را سپید و سپید‌تر کردند. اما هر روز که مردم شهر بیدار می‌شدند لاله را شبنم زده می‌دیدند. لاله‌ی وحشی کم‌کم اهلی و سرد شد و دیگر گل‌ها خاکستر شدند. دشت‌ها بیابان شد و دریاها منجمد. چشم‌ها تهی شد و گوش‌ها کر. اما همچنان شهر اغشته به رنگ سپید و سیاه بود.

دیگر حتی شازده کوچولو هم به آن سرزمین غبارآلود سفر نکرد چون هیچ چیز جز سیاه و سپید نداشت.
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم فروردین 1388ساعت 1:41  توسط آریا  | 

خیلی وحشتناک بود. خیلی وحشتناک تر از اون چیزی که فکرشو می کردم. هیچ وقت نمی خواستم شاهد چنین صحنه ای باشم.

خدا آخر عاقبت همرو بخیر کنه.

دستانم را می بویم و خدا را شکر می کنم که هنوز دستانم بوی خون نگرفته است.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم اسفند 1387ساعت 11:21  توسط آریا  | 

یکی از مهمترین دغدغه‌های انسان از ابتدای تاریخ تا به امروز مساله‌ی شناخت و معرفت شناسی می‌باشد. این شاخه از فلسفه از زمان پیش از میلاد مسیح در یونان باستان آغاز و همچنان تا به امروز ادامه دارد. زیربنای فلسفی هر مکتب فلسفی را شناخت و معرفت شناسی تشکیل می‌دهد به نحوی که در هر یک از مکاتب کم و بیش به این مساله پرداخت شده است. بنابراین فلسفه تنهایی بدون در نظر گرفتن شناخت به نظر می‌رسد که کاری عبث می‌باشد. هرچند تمامی آنچه که تا بدین جا بیان شد بدیهیاتی بود که پایه‌های این گفتمان فلسفی را تشکیل می‌دادند. با این وجود با توجه به اهمیتی که مساله‌ی شناخت دارد به نظر می‌رسد بایستی بدان پرداخته شود تا پایه‌های این گفتمان قوی‌تر گردد. از این پس می‌خواهم در این باره و نظریاتی که در این زمینه وجود دارد را بیان کنم تا به نتیجه‌ای دقیق‌تر برسیم.

معرفت شناسی (epistemolojy) یکی ا زمهمترین بخشهای فلسفه را تشکیل می دهد.بنیادی ترین سؤالهای فلسفی، سؤالهای معرفت شناسی هستند.سؤالاتی مانند: شناخت یعنی چه؟ آیا اساسا ما می توانیم چیزی را بشناسیم؟ اگر چیزی را می شناسیم، از کجا می دانیم که آنرا می شناسیم و از کجا بدانیم آنرا همانطور که واقعا(در جهان خارج) هست، می شناسیم؟ آیا شناخت همه چیز ممکن است و یا این که بعضی چیزها هستند که نمی توان آنها را شناخت؟ آیا یقین ممکن است یا اینکه همه شناختهایمان حدس و گمان است؟ ازکجا می دانیم که مثلا دزدی عملی زشت است؟ آیا شناخت آینده ممکن است؟ و غیره.  همه این پرسشها در حوزه معرفت شناسی مطرح هستند. با هر جوابی به هر یک از این سئوالات، در جهان بینی ها ، زندگی ها و فلسفه ها تغییرات اساسی ایجاد خواهد شد. به همین دلیل، فلاسفه بخش مهمی از کوشش هایشان را به مسئله شناخت، حدود و ظرفیت معرفت آدمی و ملاکهائی که با آنها بتوان درباره حقیقت و جهان خارج داوری کرد،اختصاص داده اند. معرفت شناسی یا شناخت از سه حوزه‌ی محدوده‌ی شناخت، ابزار شناخت و ... تشکیل شده است که فیلسوفان می‌کوشند در این حوزه‌ها به سوالات مطرحه جواب دهند.

من نیز بر آن شدم تا وبلاگ دیگری را برای مطالعه این حوزه تخصیص دهم تا بتوان زیربنای فلسفه تنهایی بر پایه‌های محکمی بنا کنم.


www.marefat-shenasi.blogfa.com



 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام بهمن 1387ساعت 18:42  توسط آریا  | 

 

تنهایی[1] در ذات و حقیقت وجودی آدمی ریشه می‌دواند و تحلیل انسان خارج از این مفهوم کاری عبث و بیهوده می‌باشد. اما در قالب چنین مفهومی دیگر کلمات را تبیین کردن نیز کاری به همان اندازه عبث می‌باشد چرا که انسان‌ها توانایی وحدت بخشیدن به مفاهیم را ندارند و هر تلاشی در این وادی به معنای نفی هویت و ذات انسان متفکر و صاحب اختیار می‌باشد. هر گونه وحدتی به معنای نفی اصالت انسانی می‌باشد. اما سوال اساسی در این‌جاست پس چه باید کرد؟ آیا بایستی دست بر روی دست گذارد و زمان را به حال خود رها کرد و انجام هر کاری نیز عبث و بیهوده می‌باشد؟ جایگاه دولت و ملت و حاکمیت در این تفکر چه می‌باشد؟ آیا نمی‌توان به وحدت رسید؟ و … جواب تمامی این سوالات را بایستی از بطن تنهایی بیرون کشید چرا که هر چیز خارج از آن با ذات و هویت انسانی در تناقض می‌باشد.

هر کس می‌تواند تعریف و معنایی منحصر به خود به مفاهیم و کلمات ببخشد و این کاملاً طبیعیست و حتی نمی‌توان وجود آن را انکار کرد و بایستی قبول کرد که معنا و مفهوم کلمات از هر فردی به فرد دیگر متفاوت می‌باشد و چاره‌ای جز این نیست.[2] اما هر کس می‌تواند کلمه‌ای را برگزیند و آن را برای خود و دیگران تبیین کند. ما نیز در جای جای این نوشتار همین کار را انجام دادیم و از همان ابتدا کلمه تنهایی را با توجه بدین نکته برگزیدیم. در این جایگاه کلمات تنها رابطی هستند برای ارتباط و هیچ‌گونه کاربرد دیگری ندارند و حقایق را می‌توان با این کلمات تبیین کرد. بنابراین ما هیچ‌گاه در پی وحدت بخشیدن به کلمات نمی‌باشیم بلکه از آنها به عنوان ابزاری برای رابطه و بیان حقایق می‌پردازیم و هدف نهایی نه تبیین کلمات و مفاهیم بلکه روشن کردن حقایقی می‌باشد که وجود دارد.

در ادامه تنها به حقایق می‌پردازیم چرا که راه‌کار دادن بدون اشراف کامل بر حقایق، کاری عبث و بیهوده و تنها برای سرگرمی می‌باشد.

در هر فرهنگ و آیین و نظام‌اخلاقی‌ای کلماتی همچون عشق، نفرت، آزادی، آزادگی، تقدس و … وجود دارد و در هر کدام از آنها (حتی از فردی به فرد دیگر) معنا و مفهومی متفاوت دارا می‌باشند. ما در این‌جا نمی‌خواهیم که آشتی دهنده‌ی این تضاد‌ها باشیم بلکه ما تنها کلمه را بر می‌گزینیم و سعی در موشکافی آن داریم. هیچ‌گاه نمی‌گوییم همگان چنین بیاندیشند و برای وحدت بخشیدن بین انسان‌ها چنین کاری را انجام نمی‌دهیم، بلکه تنها برای توانایی برقراری ارتباط از واژگان استفاده می‌کنیم.

البته گفتار بالا در نگاه اول حاوی تناقضی منطقی می‌باشد، بدین صورت که ما مفاهیم را تبیین می‌کنیم و بیان می‌کنیم لزومی ندارد همگان چنین بیاندیشند. اگر همگان چنین تبیینی نداشته باشند این تبیین‌ها به چه کاری می‌آیند؟! برای درک این مساله لازم است دوباره متذکر شویم که ما تنها به بیان حقایقی می‌پردازیم که در ذات طبیعت و یا انسان می‌باشد و در واقع ما کلمه‌ها را تبیین نمی‌کنیم بلکه پرده از حقایق برمی‌کشیم و در این راستا برای انتقال آن به دیگران نیازمند واسطه‌هایی می‌باشیم که همان کلمات می‌باشند، بنابراین این تبیین‌ها در ذات کلمات نمی‌باشند بلکه این حقایق هستند که ما آنها را در قالب کلمات در‌می‌آوریم.

آزادگی، در هر فرهنگ و قومی و … آزادگی معنا و مفهومی جداگانه دارد و برداشت هر کس نسبت به آن متفاوت می‌باشد. همانگونه که گفتیم هدف تبیین این کلمه و آشتی بین فرهنگ‌ها نمی‌باشد تنها هدف بیان حقایقیست که نیاز به کلمه‌ای دارد و ما در این جا این نام را برای آن برگزیدیم و خواننده هر نامی را می‌تواند برای آن برگزیند. (تنها به علت شباهت‌هایی که با گفتار عادی روزمره وجود دارد این کلمه را برگزیدیم وگرنه هیچ فرقی بین کلمات نمی‌باشد.) آزادگی چیست و معنا و مفهوم آن چه می‌باشد؟! انسانی را آزاده تعریف می‌کنیم که برای حفظ و دفاع از انسانیت دیگر انسان‌ها عملی را انجام می‌دهند و خویشتن را وقف چنین کاری می‌کند. با نگاه کردن به تاریخ به خوبی در می‌یابیم که آزادگی در تمامی ملت‌ها به گونه‌ای وجود داشته است و ستوده شده است. حال شاید عده‌ای راه را به خطا رفته باشند اما همواره عده‌ای برای این نام جنگیده‌اند و مبارزه کرده‌اند و تاریخ کم از این افراد به خود ندیده است. و در جوامع مختلف و در بازه‌های زمانی گوناگون همواره آزادگی صفتی ستودنی بوده است و رد آن را در ادبیات به خوبی می‌توان دنبال کرد. حال بایستی به تعریف انسانیت پرداخت تا در سایه‌‌ی آن آزادگی معنا و مفهوم پیدا کند. صفتی ستودنی می‌باشد که در تناقض با ذات و هویت انسانی نباشد و این شرط لازم می‌باشد. بنابراین ما برای اینکه بتوانیم عملی یا سخنی را بستاییم، بایستی آن عمل و یا گفتار در تناقض با هویت انسانی نباشد.

انسانیت نمودی است که در انسان بروز پیدا می‌کند و در آن به هویت و شخصیت انسانیِ دیگر انسان‌ها احترام گذارده می‌شود و آن را نه تنها نفی نمی‌کند بلکه در راستای تشدید آن، بدین معنا که هویت و شخصیتِ حقیقیِ انسانیِ انسان‌ها را در نظر می‌گیرد و متناسب با آن برخورد می‌کند و عکس‌العمل نشان می‌دهد، برمی‌آید. هویت انسانی در پیوند جدا نشدنی از تنهایی می‌باشد بنابراین انسانیت به معنای قبول کردن تنهایی و کمک به آن در نمودار شدن در دیگر انسان‌ها می‌باشد و نقطه‌ی مقابلی است برای نفی تنهایی و هر گونه تلاشی برای محو و یا کمرنگ کردن آن. (لازم به ذکر است که هر تلاشی که در این زمینه(محو و یا کمرنگ کردن تنهایی) صورت بگیرد به معنای مقابله با اختیار و قوه‌ی تعقل می‌باشد.) بنابراین معیار قیاس ما برای اعمالی که می‌توان آنها را انسانی یا در تضاد با آن دانست پدیده‌ی تنهایی می‌باشد. تا بدین‌جا معیاری برای مقایسه‌ی یک عمل انسانی با یک عمل غیر انسانی پیدا کردیم.

ما هر عملی را که در راستای حفظ و دفاع از انسانیت انسان، که وابستگی مستقیمی با تنهایی دارد، را عملی انسانی نامیدیم و انسانی را آزاده نامیدیم که خویشتن را وقف حفظ و دفاع از انسانیت دیگر انسان‌ها نماید. در نقطه‌ی مقابل کسانی قرار دارند که به هر شکلی با تنهایی مخالفت و آن را سرکوب می‌کنند. سرکوب تنهایی نیز به معنای سرکوب هویت و ذات انسان می‌باشد و این یعنی نفی انسان و تبدیل آن به موجودی دیگر.

از این مرحله به بعد می‌توان رهنمودهای اخلاقی را ارائه داد اما ما قبل از اینکه رهنمودهای اخلاقی حاصله را ارائه دهیم نیازمند  مقدمات دیگری می‌باشیم که در نوشتارهای بعدی به آنها خواهیم پرداخت.

 



[1] .  خواننده برای درک این مطلب لازم است نوشتارهای قبلی را در این باره خوانده باشد. (1 و 2 )

[2] . بایستی این نکته را ذکر کرد که در اینجا هیچ‌گاه صحبتی نمی‌شود که حتماً بایستی تفاوت وجود داشته باشد اما تفاوت را طبیعی و کاملاً هماهنگ با ذات بشری می داند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم بهمن 1387ساعت 15:3  توسط آریا  | 

 

 تا بدين جا با پديده‌ي تنهايي آشنا شديم و آن را تبيين و تقسير كرديم. حال بايستي ديد تا چه حد اين فرضيه با جوامع انساني سازگاري دارد و آيا مي‌تواند توصيف كننده‌ي يكي از خاصيت‌هاي انساني باشد يا خير ؟! آيا اين پديده متعلق به انسان حال حاضر مي باشد يا از ابتداي زندگي بشر با او همراه بوده است.؟ نمود اين پديده در جامعه چيست و چه آثاري را در پي دارد؟ و انچه كه در انتها باييستي بدان توجه ويژه‌اي كرد اين است كه  بر اساس  اين پديده اخلاق، قوانين، هنجارها، مجازات‌ها، روابط، ساختارهاي اجتماعي و سياسي و اقتصادي و ... را بايستي چگونه تنظيم كرد! اگر اين پديده در معرض سركوب قرار گرفت بر سر انسان‌ها و جوامع انساني چه پيش مي‌آيد؟ و اينكه نگاه اديان آسماني به اين پديده چگونه مي‌باشد.؟! و ...

تمامي موارد ياد شده و حتي بيشتر از آن در چندين صفحه نمي‌گنجد و مستلزم سال‌ها تحقيق و بررسي مي‌باشد. من نيز در اين راستا برداشت‌هاي شخصي خودم را مي‌نويسم.

 

تا بدين جا با توجه به فرضياتي كه در ابتداي نوشتار قبل بيان شد بدين نكته رسيديم كه انسان موجودي تنهاست، زيرا او با توجه به اختياري كه دارد و شناختي كه از محيط اطراف بدست آورده است انتخاب‌هايي را انجام مي‌دهد، افكاري را شكل مي‌دهد و عقايدي را در درون خود مي‌سازد و تبييني براي خود از جهانِ موجود و پديده‌هاي موجود در آن شكل مي‌دهد. كه تمامي اين موارد از انساني به انسان ديگر تغيير مي‌كند و هيچ دو نفري يكسان نمي‌باشند و اين همان تنهايي است بنابراين تضاد‌هايي كه  در انتخاب‌ها و رفتار و عقايد و ... مشاهده مي‌گردد نتيجه‌ي منطقي فرضيات ما مي‌باشد و در ادامه اين پديده را تنهايي ناميديم.

با مروري اجمالي در تاريخ مي‌توان ديد كه اين پديده از ابتداي تاريخ بشر با او همراه بوده است و تا امروز ادامه پيدا كرده است. بنابراين تنهايي مختص به قرن حاضر و جوامع امروزي نمي‌باشد بلكه قدمت آن به ابتداي تاريخ انسانِ آزادِ انتخابگر بر مي‌گردد چرا كه فرضيات ياد شده از ابتداي تاريخ بشر با او همراه بوده است و تا به امروز ادامه پيدا كرده است و نمود‌هاي ظاهري آن كه تضادها مي‌باشد را مي‌توان در تاريخ به كررات مشاهده نمود. براي مثال اختلافات قومي، قبيله‌اي، انقلاب‌ها، كشمكش‌هاي بر سر قدرت، به وجود آمدن جريان‌هاي فكري گوناگون، آثار هنري و به وجود آمدن سبك‌هاي گوناگون هنري، ادبي و فلسفي از جمله‌ي اين موارد مي‌باشد كه در تمامي آنها مي‌توان روح اين تضاد و تنهايي بشر را يافت. تنهايي پديده‌اي است كه از ابتداي زندگي بشر با او همراه بوده است و نمي‌توان به درستي درباره‌ي مثبت يا منفي بودن اين پديده نظر داد. تنها چيزي كه به قطعيت دراين‌باره مي‌توان گفت اين است كه: پديده‌ي تنهايي از ابتداي زنگي باشر با او همراه بوده است و همچنان با او همراه خواهد بود. بنابراين، اين پديده در ذاتِ انسانِ انتخابگر وجود دارد و جزء خواص ذاتي و جدا نشدني او مي‌باشد و هرگز نمي‌توان آن را از انسان جدا كرد (بنا به دلايلي كه در گذشته آورده شده است همچون داشتن اختيار و شناختي كه در بشر وجود دارد.) حال بايستي براي تبيين وضع موجود (گذشته و حتي آينده) اين پديده را در بررسي در نظر گرفت و با توجه به آن سيستم‌ها را بررسي نمود چرا كه خواص ذاتي سيستم‌هايي مي باشد كه انسان در آنها نقش اصلي را بر عهده دارند و به وجود آورنده‌ي آنها مي‌باشند.

انسان و تنهايي دو مفهومي جدايي ناپذير و وابسته به يكديگر هستند. با اين شرايط شايسته است تنهايي را پديده‌اي مثبت تلقي كنيم، چرا كه منفي نگريستن به آن هيچ چيز را تغيير نمي‌دهد و در تبيين و تغيير شرايط موجود (همراهي انسان و تنهايي) تاثيري ندارد و تنها نوعي آزار رواني را به همراه مي‌آورد. مثبت نگريستن به اين قضيه آرامشي را القا مي‌كند و تحمل شرايط موجود را ساده‌تر و زندگي  را لذت‌بخش‌تر مي‌گرداند. بنابراين خواننده مختار است كه آن را از ديدگاه خود مثبت يا منفي تلقي كند تنها اين نكته اهميت دارد كه اين پديده با ذات انسان و وجود او همراه است و جزء جدايي ناپذير انسان مي‌باشد.

 

تا اينجا به تكميل تنهايي پرداختم و تكرار مكررات و حاوي نكته‌ي جديدي نبود تنها حاوي بديهياتي بود و روشن كردن ابعاد موضوع و اهميت آن. حال شايسته است در ادامه اين پديده را در چند مورد اجتماعي و تاريخي بررسي كنيم و در ادامه بپردازيم به نتايج و راه‌كارهايي كه وجود اين پديده براي جوامع انساني به همراه دارد. در نوشتار بعدي 16 آذر را و حواشي آن را با اين پديده تحليل و بررسي مي‌كنم.

 

پي‌نوشت: ذكر اين نكته حايز اهميت است كه نبايستي پديده‌ي تنهايي را با برداشت عادي و روزمره‌ي تنهايي در هم آميخت. معنا و مفهوم آن همان چيزي است كه در نوشتار قبلي كاملاً تشريح گرديده است.

پي‌نوشت: شايسته است براي درك بهتر خواننده  نوشتار قبلي را در اين مورد خوانده باشد.

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آذر 1387ساعت 23:37  توسط آریا  | 

 

در يك كلمه تنهايي انسان دليل روشني است كه وقايعي اين‌چنيني را به وجود مي‌آورد. در پي تشويش عقايد يا نفي وضع موجود نيستم بلكه خواهان تبيين وضع موجود و شناسايي هويت انساني مي‌باشم با استفاده از وقايع اخير و وقايعي اين‌چنيني. (با ذكر اين نكته كه من وضع موجود را بررسي مي‌كنم و هويت واقعي انسان را بر ملا مي‌كنم، در پي پيشبيني آينده و راه حلي براي تغيير وضع موجود نمي‌باشم. در انتها مي‌توان نتيجه‌گيري كرد اما چون اين نتيجه‌گيري ممكن است آثار نامطلوبي داشته باشد هيچ‌گونه نتيجه‌گيري نمي‌كنم.)

 

نكته‌ي بسيار بسيار بسيار مهم‌ : من تنها در پي آن هستم كه بگويم تنهايي وجود دارد (بنا به تعريفي كه از آن خواهد شد.) و در پي بررسي خوب و يا بد بودن اين مسئله نيستم. به علت فقدان كلماتي كه نياز داشتم من خودم مجبور شدم كلماتي را به وجود بياورم و تعريف كنم. بنابراين ممكن است برداشت‌هاي اشتباهي از جاي جاي اين نوشتار شود و اين به علت ناتواني نويسنده در نگارش مطالب است اما داراي تناقض منطقي نمي‌باشد مي‌توانيد با خودم در ميان بگذاريد تا موضوع را روشن‌تر بيان كنم و اين ضعف نويسنده در نوشتن مي‌باشد و اميدوارم در آينده بتوانم آنچه را كه در ذهنم هست بهتر بيان كنم.

 

دفعه‌ي پيش وضع موجود را به صورت تاريخي بررسي كردم و حوادثي اين‌چنيني را طبيعي توصيف كردم كه با توجه به وضع موجود راه فراري از آن وجود ندارد. اين بررسي يك بررسي تاريخي بود كه با شواهد تاريخي همراه بود.(هر چند همچون اين نوشتار حاوي نتيجه‌گيري نبود و نتيجه‌گيري را به خواننده واگذار كرده بودم.) اما اين بار به دنبال يك بررسي تاريخي نمي‌باشم بلكه مي‌خواهم پا را فراتر بگذارم و انسان را از ديدگاه فلسفي بررسي كنم. تشريح اين واقعيت كه چرا تاريخ اين‌چنين تكرار مي‌شود و انسان در اين وادي در كجا قرار دارد و چرا اين‌گونه عمل مي‌كند. بنابراين با شناختِ حقيقتِ انسان مي‌توان راه‌كارهاي فرار از وقوع چنين حوادثي را بيرون كشيد يا جوامع را اصلاح كرد. (كه خارج از حوصله‌ي اين نوشتار است و بحث در اين مورد بسيار است.)

 

با اين پيش فرض آغاز مي‌كنم كه انسان داراي اختيار مي‌باشد (حدود اختيار زياد اثري در اين نوشتار ندارد.) فرض ديگري كه در اين نوشتار از آن استفاده مي‌شود فرض قوه‌ي تعقل مي‌باشد. اين فرض را مي‌‌كنيم كه انسان داراي قوه‌ي تعقل مي‌باشد. فرض ديگر اين است كه، انسان داراي شناختي نسبت به خود و دنياي پيرامونش مي‌باشد و داراي افكار و عقايدي براي خودش است. (مهم نيست كه اين شناخت چگونه حاصل شده باشد – تجربي بر اساس احساسات يا با تفكر و بر اساس تعقل – بلكه آنچه مهم است اين است كه هر كدام از انواع بشر براي خود شناختي از حال حاضر خود و دنياي اطرافش دارد.) نكته‌ي بعدي كه در اينجا لازم است عنوان شود اين است كه مهم نيست كه اين شناخت درست است و كدامين عقيده يا طرز تفكري درست مي‌باشد بلكه آنچه در اين نوشتار مهم است اين است كه هر كدام از ما شناختي براي خود داريم و اين شناخت و طرز تفكر در همه‌ي ما وجود دارد. عقايد نتيجه‌ي شناخت است و جداگانه نمي‌تواند در فرض قرار گيرد بعداً فرآيند تبديل شناخت به عقايد را بررسي مي‌كنيم.

 

حال اين شناختي كه در ما وجود دارد باعث مي گردد كه ما دنياي خويش را با توجه به شناختي كه از آن به‌دست آورده‌ايم تبيين كنيم و هر آنچه كه ما داريم -- عقايد، افكار، عملكرد ما در شرايط مختلف، طرز تفكر[1] – نتيجه‌ي شناختي است كه در ما به وجود آمده است. هر آنچه كه از انسان بيرون مي‌آيد نتيجه‌ي شناختي است كه در او به وجود آمده است چراكه شناخت ما با توجه به شرايط گوناگون ما را وادار مي‌كند كه در شرايط گوناگون تصميم گيري كنيم. به نظر مي‌رسد كه اين طرز تفكر جبر را القا مي‌كند كه مي‌توان نام "جبر شناختي"[2] را بر آن نهاد يعني با توجه به شناختي كه هر كس دارد عملكردش از پيش معلوم مي‌باشد. اما با بررسي دقيق‌تر اين موضوع و موشكافي بيشتر مي‌بينيم كه چنين نمي‌باشد و اختيار همچنين جايگاه خود را حفظ مي‌كند. اين مرحله كه پس از شناخت است (و در ادامه از آن به عنوان "شناختِ انتخابگر"[3] ياد مي‌كنم)، خود با اختيار انتخاب شده است و اختيار در مرحله‌اي قبل از شناخت انتخابگر وجود دارد. اين جمله را بيشتر باز مي‌كنم، انسان به طريقي كه مهم نمي‌باشد چيست، از اطراف خود شناخت حاصل مي‌كند و با توجه به خصوصيت تعقل و اراده(اختيار)، خود نتيجه‌گيري  و انتخاب مي‌كند يعني از آنچه باعث شناخت مي‌شود – رويدادها،‌ حوادث، مطالعات شخصي، ديده‌ها،‌ شنيده‌ها، آزمايش‌ها و ... – انسان آنها را با تجزيه و تحليل (قوه‌ي تعقل-ِ خود)‌ با اراده و اختيار نتيجه‌گيري مي‌كند و "شناخت انتخابگر" حاصل مي‌گردد. از اين پس به بعد بر اساس شناخت به وجود آمده در شرايط گوناگون عملكرد‌هاي گوناگوني از او سر مي‌زند. "شناختِ انتخابگر"[4] مرحله‌اي است پس از شناخت، كه در آن پس از انتخاب (مرحله‌ي اختيار)، «معيارها، عقايد و ...» شكل مي‌گيرد.

توجه شود كه در بالا با چند پيش فرض ساده‌ي : اختيار، قوه‌ي تعقل و شناخت نسبت به دنياي پيرامون و درون، به نتايج حاصله رسيديم. تا اينجا منظور از "شناختِ انتخابگر" را نيز متوجه شديم.

 

با مشاهده در جوامع انساني و بررسي روابط بين انسان‌ها و مشاهده‌ي اعمال آنها به سادگي مي‌توان پي‌برد كه عملكردها، طرز فكرها، رفتارها، عقايد و ... در افراد مختلف در قبال حوادث يكسان متفاوت مي‌باشد بنابراين مي‌توان نتيجه گرفت كه "شناختِ انتخابگر" در افراد گوناگون متفاوت مي‌باشد و اين در حال حاضر يكي از خصوصيت‌هاي بارز انساني است كه در افراد گوناگون، "شناختِ انتخابگر" متفاوت مي‌باشد. (ريشه‌يابي نمي‌كنيم چرا چنين است بلكه فعلاً مشاهده‌ي خود را بيان مي‌كنيم كه چنين است.) ممكن است در بعضي افراد موارد مشتركي پيدا شود اما به طور كلي و در بسياري از جزئيات افراد در "شناختِ انتخابگر" با يكديگر فرق دارند.

در اينجا مثالي ذكر مي‌كنيم براي روشن‌تر شدن مفهوم كه خواننده "شناختِ انتخابگر" را تنها در اعتقادات نبيند بلكه مي‌توان ديد كه شناخت انتخابگر حتي در ساده‌ترين مسائل روزمره‌ي ما دخيل است. براي مثال هنگامي كه با دوستان خود به رستوران مي‌رويد هر كدام از شما غذايي را سفارش مي‌دهيد كه ممكن است يكي باشد يا متفاوت يعني شما در شرايط يكسان انتخاب متفاوتي كرديد كه اين نتيجه‌ي شناخت انتخابگر شما مي‌باشد. اگر شما بيمار باشيد و تنها يك غذا را بتوانيد بخوريد آن غذا را مي‌خوريد از اين حادثه نبايد برداشت اشتباهي شود چرا كه شما در مرحله شناخت فهميديد كه بيمار هستيد، خصوصيات غذاها رو فهميديد، از روي دانسته‌هاي قبلي مي‌دانيد چه چيزي براي شما مضر مي‌باشد سپس با اختيار كامل غذاي مورد نظر را انتخاب مي‌كنيد. بنابراين شما در مرحله‌ي "شناخت انتخابگر" غذا را انتخاب كرديد. حال در يك يكِ مسائل روزمره مي‌توان اين موضوع را بررسي كرد و مي‌توان دريافت كه افراد در "شناخت انتخابگر" با يكديگر فرق دارند. حتي در مسايل عقيدتي نيز مي‌توان به هنگام عملكرد و جزئيات اين تفاوت‌ها را احساس كرد كه هيچ يك از افراد بشر داراي يك "شناخت انتخابگر" يكسان نمي‌باشند. (از ساده‌ترين مسائل روزمره تا پيچيده‌ترين آنها)

تا به اينجا مفهوم "شناختِ انتخابگر" را فهميديم و دريافتيم كه افراد بشر در اين "شناخت انتخابگر" با يكديگر تفاوت دارند. اين تفاوت در "شناخت انتخابگر" است كه باعث مي‌شود افراد در شرايط يكسان و در قبال مسائل گوناگون عكس‌العمل‌هاي متفاوتي را نشان دهند.

 

حال به تشريح تنهايي[5] مي‌پردازيم. تنهايي به معناي جدايي در عمق وجود انساني مي‌باشد. هر يك از افراد بشر جدا از ديگران شناختي را حاصل مي‌كنند، انتخاب مي‌كنند و عمل مي‌كنند و در هر يك از افراد بشر اين تفاوت دارد. اين تفاوت در عمق هر يك از افراد بشر وجود دارد و در مسائل گوناگون، انسان آن را بروز مي‌دهد. انسان‌ها در عمق وجود خود و از مرحله‌ي ابتدايي كه شناخت مي‌باشد و مرحله‌ي بعدي كه انتخاب از روي تعقل مي‌باشد، يكه و جدا از ديگران است. هر چند شرايط محيطي اثر گذار مي‌باشد اما در عمق وجود انساني تصميم‌گيري‌ها رخ مي‌دهد كه در آنجا به هنگان تصميم‌گيري انسان تنهاست، يعني اثر مي‌گيرد اما اوست كه انتخاب مي‌كند[6] و تفكر مي‌كند. اثر بخشي از شرايط بيروني در مرحله‌ي شناخت است كه باز هم اين اثر بخشي براي افراد گوناگون متفاوت مي‌باشد و تجزيه و تحليل و انتخاب به تنهايي انجام مي‌شود. (توجه داشته باشيد كه اختيار و قوه‌ي تعقل را به عنوان پيش فرض گرفته بودم.) بنابراين در اين دو مرحله مي‌توان جدايي بين انسان‌ها را مشاهده كرد و اين مسئله نتيجه مي‌دهد كه در "شناخت انتخابگر" انسان‌ها متفاوت مي‌شوند. در دو مرحله‌ي نخست انسان تنهاي مي‌باشد و در مرحله‌ي آخر كه نمود تمامي موارد قبلي است تفاوت‌ها ظاهر مي‌شود تفاوت‌هايي كه نتيجه‌ي تنهايست.[7]

 

جدال‌ها و برخوردها هنگامي شكل مي‌گيرد كه اين "شناخت‌هاي انتخابگر" اثرها و عملكرد‌هاي بسيار متضادي را در مسائلي واحد، به دنبال داشته باشند. بنابراين جدال‌ها، برخوردها و حتي جنگ‌هاي جهاني به وجود مي‌آيد. و جالب اينجاست كه تمامي اين موارد برخواسته از تنهايي انسان است، تنهايي‌اي كه خصوصيت بارز انسان است.

 

....

 

(ادامه دارد)

 

 

 پي‌نوشت: گفتم نتيجه‌گيري نمي‌كنم چرا كه اين نتيجه‌گيري شايد چهره‌ي خوشايندي نداشته باشد و آثار نامناسبي را به همراه داشته باشد. بنابراين تنها به بيان تنهايي بشر اكتفا كردم.

 پي‌نوشت: نوشتار ديگر من در اين باره با عنوان كلمات نامفهوم كه شايد مكمل اين باشد و حاوي عقايد شخصي نويسنده در مورد تنهايي.

پي‌نوشت: اين نوشتار نيز در مورد تنهايي است كه خيلي وقت پيش نوشتم و تنها احساساتي دروني است. خارج از هر گونه منطق و استدلالي و  بررسي تنهايي اما امروز اين نوشته معناي خيلي بيشتري پيدا مي‌كند.

 



[1]  . اين موارد در ادامه نتيجه‌ي "شناختِ انتخاب‌گر" هستند كه در ادامه توضيح داده‌ مي‌شود.

[2]  . اين يكي از كلماتي است كه با توجه به نيازم خود به وجود آوردم و نتونستم معادل بهتري براي اين كلمه پيدا كنم.

[3]  . اين يكي از كلماتي است كه با توجه به نيازم خود به وجود آوردم و نتونستم معادل بهتري براي اين كلمه پيدا كنم. شايد يكي از بزرگ‌ترين ايراد‌هاي اين نوشتار اين است كه نتونستم اين كلمه رو به خوبي توصيف كنم.

[4]  . چون اين كلمه، كلمه‌اي جديد است بنابراين ارتباط برقرار كردن و درك درست از آن كه منظور نويسنده مي‌باشد سخت است بنابراين توضيحاتي تكميلي‌تر مي‌دهم. در واقع مرحله‌اي با مضمون شناخت و انتخاب و "شناخت‌ انتخابگر" وجود ندارد. بلكه شناخت پيش از همه چيز است و فرايند انتخاب (اختيار) و "شناخت انتخابگر" با يكديگر رخ مي‌دهد و جداگانه از يكديگر نمي‌باشند. در واقع مرحله‌ي "شناخت انتخابگر" جايي است كه فرد براي خود چيزي را مي‌سازد. اين چيز مي‌تواند يك عقيده و يا يك عملكرد يا يك احساس يا يك انتخاب و ... باشد. و چون شناخت با زمان تغيير مي‌كند بنابراين شناخت انتخابگر وابسطه به زمان است و در لحظه به وجود مي‌آيد و در آينده ممكن است تغيير كند چون شناخت كه پيش از اين مرحله مي‌باشد در زمان تغيير مي‌كند. ما فرايند رسيدن به يك انتخاب يا عملكرد يا عقيده را بررسي مي‌كنيم بنابراين واجب بود چنين كلمه‌اي تعريف گردد. در واقع "شناخت انتخابگر" و اختيار با هم پديد مي‌آيند اما "شناخت انتخابگر" نتيجه‌‌ي شناخت و اختيار مي‌باشد بنابراين اختيار را مرحله‌اي بين شناخت و "شناخت انتخابگر" قرار دادم.

[5]  . اين كلمه نيز در اين نوشتار با مفهوم روزمره‌ي آن متفاوت است.

[6]  . بايستي اين نكته را دقت كرد كه ما اختيار را به عنوان پيش فرض قبول كرديم.

[7]  . البته اين تحليل‌ها به هنگامي اعتبار دارد كه پيش فرض اختيار و تعقل بر قرار باشد. به نظر نگارنده‌ي اين نوشتار در بعضي از جوامع اين فرض‌ها  بر قرار نمي‌باشد كه بررسي اين موضوع و تحليل چنين جوامعي در حوصله‌ي اين مقاله نمي‌گنجد.

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم مهر 1387ساعت 0:55  توسط آریا  | 

"بگو اي يار بگو

        اي وفادار بگو

از سر بلند عشق ،

        بر سر دار بگو

                    بگو ، از خونه بگو

                                بگو ، از گل پونه بگو

......"

 

جاده چالوس، خطوط سفد و پشت سر مي‌زاره. تونل اول، تونل دوم !!! سد. صدا رو بلندتر مي‌كنه.

 

 

تونل

 

 

"........

بگو از كلاغ پير،

كه به خونه نرسيد

از بهار غصه‌هاي،

كه سر شاخه تكيد

......"

 

بوي عطر همه جا رو پر كرده. صحنه‌ها يكي يكي از جلو چشماش با سرعت مي‌گذره. يه نگا به بقلش مي‌كنه. يه پرادو با سرعت از بقلش رد مي‌شه. چشاش رو مي‌بنده و يه پك به سيگار تو دستش مي‌زنه.

 

تونل سوم. تونل چهارم ...!

 

دكمه Replay رو مي‌زنه.

 

"بگو اي يار بگو

        اي وفادار بگو

از سر بلند عشق ،

        بر سر دار بگو

                    بگو ، از خونه بگو

                                بگو ، از گل پونه بگو"

 

دود همه جا رو پر كرده. يه كمي شيشه رو مي‌ده پايين كه هواي تازه بياد تو. چشماشو مي‌بنده و نفس مي‌كشه. بعد يه پك ديگه به سيگارش مي‌زنه. چند تا فش زير لبش مي‌ده.

 

"بگو اي يار بگو

كه دلم تنگ شده

...."

 

 

پاشو مي‌زاره رو پدال گاز پيچا رو يكي يكي با سرعت رد مي‌كنه. بازم مي‌ندازه تو دست‌انداز-ِ هميشگي. با اينكه مي‌دونه جاش كجاست اما يه عادتِ ديگه، جلو بندي ماشينشم عادت كرده به اين دست‌انداز، انگار كه اگه نندازه توش يه چيزي كم داره و تا شب اعصابش خورده.

 

خطوط ممتده كه از جلو چشماش مي‌گذره انگار كه هيچ جا نمي‌شه سبقت بگيره. اما اون كه كاري به ممتد و غير ممتد نداره كار خودشو مي‌‌كنه.

 

شيشه رو تا ته مي‌كشه پايين تا باد سرد بزنه تو صورتش و سر حال بياردش. چند تا نفش عميق مي‌كشه و ته سيگارشو كه رسيده به فيلترش مي‌ندازه بيرون.

 

Next

 

" ...  مگه بت نگفته بودم

 بي تو روزگار من تيره و تاره؟

حالا يادگار من بعد سفر كردن تو طناب داره

ديگه جون نداره دستام

آخره قصه رسيده

عطر تو مثه نفس بود واسه اين نفس بريده ...."

 

Next

 

"....

مي‌دوني وقتي نيستي

دل من مي‌شه غمگين و خسته

دو تا چشماي گريونم

اگه بري كم‌كم مي‌شه بسته

آسمون بي تو مي‌باره

دلم از بارون بيزاره

دل من

اي بيچاره

......"

 

صحنه‌هاي يكي يكي ازجلو چماش مي‌گذره. خاطره‌‌هاش براش زنده مي‌شه. 23 مهر ولنجك، بام تهران ساعت 10 شب..... 17 دي ساعت 11 شب يه جا تو شهرك ... 3 بهمن ساعت 12 و نيم مي‌رسن دم در خونشون ... يه نخ سيگار ديگه از جلو ماشين بر مي‌داره و با فندك تو دستش روشن مي‌كنه و يه پك مي‌زنه. شيشه‌ها رو مي كشه بالا تا تو دودِ خودش خفه شه. احساس رهايي مي‌كنه اما كم‌كم داره خفه مي‌شه.

 

پاشو محكم مي‌زاره رو پدال ترمز نزديك بود بزنه به سنگي كه افتاده بود وسط جاده - بعد اون پيچ هميشگي كه بعدش رودخونه به خوبي معلوم بود – صداي ترمزش تو كوه مي‌پيچه. سنگ رو دور مي‌زنه و مي‌يوفته تو راهش دوباره.

 

" ...

مي‌دوني مي‌دونم

يار مهربونم

مي‌خونم مي‌خونم

پاي تو مي‌مونم

 

مي‌دوني مي‌دونم

يار مهربونم

مي‌خونم مي‌خونم

پاي تو مي‌مونم

 

مي‌دوني مي‌دونم

يار مهربونم

مي‌خونم مي‌خونم

پاي تو مي‌مونم

...."

 

يه پك ديگه به سيگارش مي‌زنه و دودشو مي‌فرسته تو ماشين تا دو باره و سه باره اونو نفس بكشه تا شهيد بقييه چيزا هم يادش بره.

 

"......

چرا مي‌ره جلو عقربه هي

متنفرم از ته دل

من از اول مهر

مي‌خوام مست شم

بكنم خدا رو نيگا

اِنقد  بكشم

تا شُشارو بدم به گ*

......."

 

 

ياد پسر گل فروش سر چهار راه كنار خونشون مي‌يوفته. ياد چشماي معصومش كه چند روز پيش شنيده بود يكي با يه سانتافه زده بود بهش الانم معلوم نبود كجاست. ياد جوونه‌اي افتاده بود كه شبا تو يه كارتون تو پارك سر كوچشون مي‌خوابيد صبح زودم پا مي‌شد مي‌رفت جايي كه حداقل اون نمي‌دونست كجاست. ياد دوست بيچارش افتاده بود كه به خاطر تصادف با يه موتوري افتاده بود گوشه زندون. ياد التماسا و ضجه زدناي اون روز دوستش - اون روز كه با چند تا از دوستاش بعد از سال‌ها رفته بودن بيرون – افتاد كه اصرار مي‌كرد سوار اين وناي گشت ارشادش نكنن. ياد خواهر دوستش كه از گريه چشماش قرمز شده بود. ياد چشماي معصوم دختركي افتاد كه چند روز قبل آگهي ترحيمشو رو ديوار دانشگاه ديده بود كه به علتي نا معلوم خودكشي كرده بود.

 

تونل 6

 

تونل 7

 

كم‌كم داشت به جاي هميشگيش نزديك مي‌شد.

 

Track 45

 

"بگو اي يار بگو

اي وفادار بگو

از سر بلند عشق ،

بر سر دار بگو

        بگو ، از خونه بگو

                    بگو ، از گل پونه بگو

......"

 

پاشو گذاشت رو پدال گاز تا زودتر برسه.

 

"........

بگو از كلاغ پير،

كه به خونه نرسيد

از بهار غصه‌هاي،

كه سر شاخه تكيد

......"

 

 

ديگه به آخرش رسيده بود. بعد از تونل 9. كنار رود خونه.

 

پيچيد تو خاكي و ته سيگارشو انداخت وسط جاده، كه هر ماشيني رد مي‌شه يه بار با چرخاش لهش كنه.

 

"....

مي‌دوني وقتي نيستي

دل من مي‌شه غمگين و خسته

دو تا چشماي گريونم

اگه بري كم‌كم مي‌شه بسته

آسمون بي تو مي‌باره

دلم از بارون بيزاره

دل من

اي بيچاره

......"

 

 

پي‌نوشت: فقط يه داستان بود. يه سري احساسات شخصي.

پي‌نوشت: اينجاست كه دنياي شخصي با دنياي بيرون در هم مي‌پيچه، هر كدام دنيايي متفاوت هستند و شايد هيچ شباهتي بين آنها نباشد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم مهر 1387ساعت 13:51  توسط آریا  |