تبليغاتX
تا آزادي...!

تا آزادي...!

 

من نه بر آنم که از تاریخ چندین هزار ساله‌ی خویش به دفاع پردازم نه بر آنم که گذشته‌ی تاریخ و اهمیت تاریخی خویش را نادیده انگارم. عاقلانه‌ترین روش تاریخ‌نگاری و بازنگری به تاریخ را نیز روش نقادانه می‌دانم چراکه پیشرفت تاریخی را تنها می‌توان در نگاه نقادانه بدان مشاهده ‌نمود. نگاه نقادانه به تاریخ است که تضمین کننده‌‌ی پیشرفت تاریخی یک کشور می‌باشد، اما نگاه نقادانه به تاریخ با تخریب و تحریف تاریخی فرسنگ‌ها فاصله دارد. با این وجود ما امروز به وضوح شاهد تخریب و تحریف تاریخی در رسانه‌‌ها و نشریات و سخنرانی‌ها میباشیم. چندی پیش مصاحبه‌ای از آقای پرویز رجبی در روزنامه وزین اعتماد منتشر گردید که نمونه‌ی بارزی از تحریف تاریخی می‌باشد و  جای بسی تاسف دارد که نقد تاریخی را که بایستی دربستری منصفانه انجام گیرد را با تحریف تاریخی و وارنه جلوه دادن حقایق موجود اشتباه گرفته‌ایم.

در ابتدا بایستی بدین نکته اشاره نمود که حوداث تاریخی و بررسی سیر تحول تاریخی تنها در جایگاه تاریخی خود معنا و مفهوم پیدا می‌کنند و نمی‌توان حوادث تاریخی را در به تنهایی و بدون در نظر گرفتن بستر آن بررسی نمود. این روش نقد و بررسی در اکثر علوم پدیدار می‌گردد، برای مثال ما در بررسی آثار هنری نمی‌توانیم بستری را که یک اثر در آن خلق شده است نادیده انگاریم. همچنین در ادبیات و فلسفه و … چنین روشی برای بررسی و نقد آثار بزرگ برقرار می‌باشد. شما بدون در نظر گرفتن شرایط تاریخی منشور سراسر انسانی و اخلاقی کوروش کبیر را که تمامی مردم در گوشه و کنار دنیا برآن اقرار کرده‌اند اولین منشور آزادی و حقوق بشر نمی‌دانید. آیا آن منشور را با جامعه و قوانین حاکم بر دنیای امروز بررسی می‌کنید و یا آن را در جایگاه تاریخی خود بررسی کرده‌اید ؟ شما در آن زمان کدامین ملت دیگری را سراغ دارید که در اندیشه‌ی فتح نبوده‌است و هنگام فتح این چنین به مردم سرزمین فتح شده احترام بگذارد ؟ آیا او اولین حاکمی نبود که پس از فتح نه تنها سرزمین فتح شده را (بر خلاف نظریه‌های شما) ویران نکرد بلکه به آبادانی آنجا همت گذارد ؟ آیا او اولین حاکمی نبود که به دیگر ملت‌ها در ساخت معابدشان کمک مالی نمود ؟ این درحالی است که دنیای متمدن امروز همچنان بسیاری کشورها به فکر منافع ملی خویش می‌باشند و هیچگاه به آبادانی دیگر سرزمین‌ها کوچکترین کمکی نمی‌کنند و شما در کمال ناباوری آن منشور سراسر اخلاقی را با شرایط امروز مقایسه می‌فرمایید. جناب رجبی از وجود جامعه‌ی طبقاتی در زمان هخامنشیان سخن راندید اما اشاره بدین نکته نکردند که تمامی اقشار جامعه در کمال آرامش زندگی می‌کرده‌اند و امنیت جانی و مالی آنان همواره برقرار بوده است همچنین هیچگاه ایرانیان در هیچ طبقه‌ای تهی‌دست و ناتوان نبوده‌اند و تمامی اقشار جامعه در نعمت فراوان زندگی می‌کرده‌اند و از زندگی خویش همواره رضایت داشته‌اند و هنگامی که دستگاه حکومتی رو به فساد می‌رفت حکومتی دیگر جای آن را می‌گرفت همانند اتفاقی که در اواخر زمان ساسانیان اتفاق افتاد. اما ایرانیان هیچ‌گاه در تنگ‌دستی و فقر زندگی نکرده‌اند و جامعه‌ی طبقاتی انان را از زندگی مرفهانه جدا نکرده است و همچنین همواره در روستا‌ها و شهرها امنیت و آرامش برقرار بوده است و با مردم به بهترین شکل ممکن رفتار می‌شده است مخصوصاً در زمان هخامنشیان و خصوصاً کوروش کبیر. شایسته است بار دیگر یادآوری کنم منشور سراسر اخلاقی و انسانی حقوق بشر در زمانی تنظیم و اجرا گردید که اقوام بدون کوچکترین رحمی به کشتار دیگر اقوام و تجاوز به حریم خانه‌های کشورهای فتح شده می‌پرداختند با این وجود کوروش کبیر منادی آزادی و برابری برای ملت‌ها بوده‌است. آثاری از همان قوانین اولیه اکنون پس از گذشت هزاران سال در بسیاری از کشورها آثاری مشاهده نمی‌گردد.

تاریخ‌نگاری و تاریخ پژوهی نیازمند منابع و شواهد مستند می‌باشد تا ارزش علمی آن حفظ گردد حال شما در مصاحبه‌ی خود بسیاری از حوادث تاریخی را بیان نمودید که با شواهد و اسناد تاریخی موجود کاملاً در تناقض می‌باشد و شما هیچگونه سندی برای حرف‌های خود نیاورده‌اید. سند و مدرک تنها ارجاع دادن به کتب مرجع نمی‌باشد بلکه کتیبه‌ها و آثار برجای مانده از قرون گذشته همچون آثار هنری، معماری، ابزار و … و همچنین سفرنامه‌ها و زندگی‌نامه‌ها خود بخش عظیمی از منابع تاریخی را تشکیل می‌دهند اما شما حتی به چنین شواهدی نیز ارجاع نداده‌اید و در ادامه یکی از بزرگترین منابع مورخین را بدون هیچگونه سند و مدرکی زیر سوال بردید. آیا بهتر نبود برای مستند کردن و علمی کردن حرف خود سند و مدرک ارائه می‌دادید تا خواننده شما را متهم به تحریف کننده‌ی تاریخ نگرداند ؟ 

برای مثال شما درباره‌ی کوروش گفته‌اید: « کوروش در بابل و بين النهرين برخي جاها را نيز آتش زد و سوزاند و از بين برد. او سه امپراتوري بزرگ جهان را از بين برد بين النهرين باستان يکي از بزرگ ترين فرهنگ ها بود که يک روز بعد از فتح بابل ديگر وجود نداشت. آخر چرا فراموش مي کنيم، بله کوروش اولين فاتحي است که بعد از فتح هر جايي به مردم احترام مي گذاشت که کار قشنگي است ولي آيا 40 هزار سرباز همراه او نبودند. شکم 40 هزار سرباز بايد پر شود. اين آدم ها سپر خود را به در خانه هاي فتح شده مي زدند و وارد مي شدند و هر کاري دوست داشتند، مي کردند. » در حالی که منابع تاریخی چیز دیگری می‌گویند. ویلدرانت در کتاب مشرق زمین خود در جای دیگر درباره‌ی کوروش کبیر چنین می‌نویسد: "… روح شاهانه داشت و شاهانه به کار برمی‌خواست؛ در اداره‌ی امور همانگونه شایستگی داشت که در کشور‌گشاییهای حیرت‌انگیز خود؛ با شکست خوردگان به بزرگواری رفتار می‌کرد و نسبت به دشمنان سابق خود مهربانی می‌کرد. پس مایه‌ی شگفتی نیست که یونانیان درباره‌ی وی داستان‌های بیشمار نوشته‌اند و او را بزرگترین پهلوان جهان، پیش از اسکندر، دانسته باشند. مایه‌ی تاسف آن است که از نوشته‌های هردوت و گزنوفون نمی‌توانیم اوصاف و شمایل وی را طوری ترسیم کنیم که قابل اعتماد باشد…[1] " و در ادامه در جای دیگر می‌آورد که: "… کوروش از کشور‌گشایانی بوده است که بیش از هر کشور گشای دیگری او را دوست می‌داشته‌اند، و پایه‌های سلطنت خود را بر بخشندگی و خوی نیکو قرار داده بود. دشمنان وی از نرمی و گذشت وی آگاه بوده‌اند … کرزوس را از سوختن در میان هیزم‌های افروخته رهانید و بزرگش داشت و او را از رایزنان خود ساخت؛ نیز از بخشندگی و نیکی رفتار او با یهودیان سخن گفتیم. یکی از ارکان سیاسات و حکومت وی آن بود که، برای ملل و اقوام مختلفی که اجزای امپراطوری او را تشکیل می‌دادند، به آزادی و عقیده‌ی دینی و عبادت معتقد بود… وی هرگز شهر‌ها را غارت نمی‌کرد و معابد را ویران نمی‌ساخت، بلکه نسبت به خدایان ملل مغلوب به چشم احترام می‌نگریست و برای نگاهداری پرستشگاهها و آرامگاههای خدایان، از خود، کمک مالی نیز می‌کرد…[2] " در ادامه‌ی همان کتاب از زیبایی‌شناسی، نجابت، فرهنگ والا و انسان‌دوستی و اخلاق‌‌مداری هخامنشیان و ایرانیان سخن می‌گوید که خود حدیث مفصلی است. در کتاب دیگری با عنوان تاریخ ایران اثر ژنرال سپرسی سایکس در باب کشورگشایی کوروش می‌خوانیم: "… بنابر امر اکید کوروش لشکریان ایرانی معابد را حفظ کردند و دست به غارت و چپاول نبردند و چون بالاخره جهانگیر بزرگ وارد شهر شد اهالی او را نجات دهنده دانستند …[3] " در کتاب تاریخ ایران (از آغاز تا انقراض قاجاریه) نوشته‌ی حسن پیرنیا و عباس اقبال آشتیانی در باب خصایل کوروش نوشته‌شده است: "… برخلاف پادشاهان آسور و بابل و غیره با مردم مغلوب رئوف و مهربان بود به پادشاهان مغلوب به اندازه‌ای مهربانی می‌کرد که آنها دوست صمیمی کوروش شده و در مواقع مشکل به او یاری می‌نمودند. با مذهب و معتقدات ملل کاری نداشت بلکه آداب مذهبی آنان را احترام می‌داشت چنانکه بعد از فتح بابل هرچه از پیروان مذاهب مختلفه بغارت برده و به بابل آورده بودند همه را پس داد شهرها و ممالکی که در تحت تسلط او در می‌آمدند معرض قتل و غارت واقع نمی‌شدند…[4] "  همچنین در کتابی دیگر با نام تاریخ ایران آمده است: "… کوروش امنیت ساکنان آن کشور (بابل) را تضمین و صلح را در آنجا برقرار نمود. معبد بزرگ بابل از سوی کوروش به وسیله‌ی سربازان ویژه‌ای نگهبانی شد تا از تاراج مصون بماند… آشوری و ایلامی را نوسازی کرد، بر آن شد مردمی را که با زور به بین‌انهرین کوچانده شده‌ بودند به زادگاه‌های خودشان برگرداند … کوروش پس از تصرف بین‌النهرین قلمرو پادشاهی بابل را دست‌نخورده نگهداشت، شهر بابل را به عنوان یکی از مراکز دولت پارس برگزید. در نظر اول در بابل هیچ چیز تغییر نکرد. بابلی‌ها موقعیت ممتاز خود را حفظ کردند، کاهنان امکان یافتند به ترویج کیش باستانی خود بپردازند و کوروش در نوسازی معبدهایشان به آنها کمک کرد. علاوه بر این گویا چون کوروش رسماً از سوی خدای بابلی‌ها یعتی مردوک به فرمانروائی بابل منصوب شده بود، در این دیار فرمانروای بیگانه به شمار نمی‌آمد، به ویژه از سنت‌های مقدس بابلی‌ها پیروی می‌کرد…[5] "

  جامعه‌ی اعراب را پیش از ورود به ایران این چنین توصیف کرده‌اید : « مردم مکه و مدینه آدم‌های صادقی بوده‌اند. کاروان‌های بزرگ با توجه به پاکی اعراب بدون خطر از شامات عبور می‌کرد و به بازار مکاره مکه می‌رسید. » و از امنیت در سرزمین عرب سخن راندید در حالیکه در کتاب کتاب تاریخ ایران (از آغاز تا انقراض قاجاریه) نوشته‌ی حسن پیرنیا و عباس اقبال آشتیانی می‌خوانیم: "… قبایل یا خانواده‌های عرب اکثر اوقات بر سر امور جزئی یا مسائلی واهی سالها بلکه در پاره‌ای موارد نسلاً بعد نسل با یکدیگر می‌جنگیده… اینگونه جنگ‌ها که آنها را ایام عرب می‌گویند مدتها طول می‌کشیده است و حالت جنگ و نکبت کشت و کشتار در میان ایشان دائمی بوده …[6] " یا در جای دیگر همان کتاب در باب دزدی و غارت آمده است که : "…جمیع قبایل عرب را دارای یک رشته آداب و عاداتی بوده است که بعضی از آنها مثل مهمان‌نوازی و وفای به عهد و کرم و جوانمردی و رشادت پسندیده و بعضی دیگر مثل کینه‌جویی و دزدی و غارتگری و زنده در خاک کردن دختران نکوهیده است …[7] " و همچنین ویلدرانت در کتاب مشرق زمین خود درباره‌ی اعراب می‌نویسد:"… آنان در سرزمین خود باقی ماندند، تمدن اعراب و بدویان را بنیان نهادند، که اساس آن پدرشاهی یعنی تسلط کامل پدر بر خانواده و اصول اخلاقی خشک و فرمانبرداری، و در نتیجه محیط خشک و زندگی سخت، معتقد به جبر قضا و قدر، دلیری احمقانه‌ی کشتن دختران به عنوان قربانی برای خدایان بوده است… از هنر و خوشی‌های زندگی غافل بودند و این‌گونه چیز‌ها را شایسته‌ی زنان و اسباب و عوامل ضعف و انحطاط می‌دانستند.[8] " خلاف اعراب که کوچکترین اهمیتی به زن نمی‌دادند و حتی فرزند دختر را مایه‌ی ننگ خویش می‌دانستند ایرانیان جایگاه والایی برای زن و نقش او در جامعه قایل بودند و چنان‌که در تاریخ تمدن درباره‌ی زنان می‌خوانیم: "… منزلتی عالی داشتند، با کمال آزادی، با روی گشاده، در میان مردم آمد و شد می‌کردند، صاحب ملک و زمین می‌شدند و در آن تصرفات مالکانه داشتند…[9] "  در جایی دیگر در کتاب تاریخ تمدن اسلام می‌بینیم: "…چون عرب‌های حجاز با مردم دیگر مربوط نبودند بجان یکدیگر افتادند و کاری جز قتل و غارت داخلی نداشتند…[10] " در مورد علاقه‌ی عرب به نوشتن سخن‌راندید در حالی که در همان کتاب می‌خوانیم: "…در میان بدویان عرب هیچ قسم خط و کتابت و معارف نوشته وجود نداشت. اگر هم معلوماتی از اقوام مجاور اقتباس شده بود دهن به دهن و سینه به سینه بود آن هم مخلوط به خرافات و افسانه‌ها به طوری که برای ان هیچگونه جنبه علمی نمی‌توان قائل شد…[11] "

هنگامی که شما از عدم وجود کتاب و کتابخانه در ایران باستان یاد می‌کنید و می‌فرماید کتابی برای آتش زدن وجود نداشته است تعجب ما دوچندان می‌شود هنگامی که حتی تاریخ‌نگاران عرب و خارجی نیز خود به این مساله اقرار کرده‌اند. برای مثال در تاریخ ایران اثر ژنرال سپرسی سایکس می‌خوانیم: "… بالاخره مسلمانان فاتح درآمده و سردار عرب تمام اسرا را جمع کرده و همه را مانند گوسفند قصابی ذبح نمود تا این حد که گندم سپاه فاتح از نهری آسیا می‌شد که آب آن از خون قرمز بوده است…[12] " تاریخ‌نگاران عرب نیز خود اقرار نموده‌اند که اعراب به هر کجا (نه فقط ایران) رسیده‌اند کتاب‌های و کتاب‌خانه‌ها را به آتش کشیده‌اند. جرجی زیدان در کتاب خود نوشته‌است که اعراب در فتوحات خویش به هرجا که رسیده‌اند کتاب‌ها را آتش زده یا به رودخانه ریخته‌اند. او چگونگی تخریب کتاب‌های ایرانی را اینچنین شرح می‌دهد: "… در کتب تاریخی مسلمانان خبر سوزانیدن کتابخانه‌های ایران و غیره موارد بسیاری دارد مولف کشف‌الظنون درضمن صحبت از علوم پیشینیان آن اخبار را چنان تلخیص می‌کند: « همینکه مسلمانان ممالک ایران را گشودند و بر کتب ایرانیان دست یافتند سعدوقاص نامه به عمر نگاشته اجازه خواست آن کتاب‌ها را به مسلمانان انتقال دهد، عمر در پاسخ سعد اینگونه نوشت: همه‌ی آنها را در آب بریزید چه اگر در آن رستگاری هست خدا ما را به بهتر از آن راهنمایی فرموده و اگر گمراهی در آن بوده خدا ما را از ان گمراهی رهایی داده است. سعد آن کتاب‌ها را در آب انداخت یا سوزانید و به این طریق از علوم ایرانیان از بین رفت» جای دیگر ضمن گفتگو از مسلمانان و علوم اسلامی چنین می‌گوید: « مسلمانان هرجایی را گشودند کتاب‌های آنجا را سوزاندند» …[13] " حتی او درکتابش فراتر از ان را می‌آورد و می‌گوید: : "…در تواریخ اسلام مذکور است که بسیاری از بزرگان (مسلمانان) کتاب‌های خود را سوزانیده‌اند از آن جمله احمدبن‌ابوالحواری پس از تعلیم و تعلم طولانی به خاطرش رسید که حق و حقیقت به وی ظاهر گشته است لذا کتاب‌های خود را کنار دجله برده ساعتی گریه کرد و سپس کتاب‌های خود را در آب شست … همینقسم اباعمروبن‌علاء یک خانه پر از کتاب داشت و همین‌که گوشه‌گیری اختیار کرد همه‌ی آن کتاب‌ها را سوزانید. بنابرانچه گذشت محقق گردید عرب‌ها در صدر اسلام برای تایید مسلمانی آنچه کتاب غیر اسلامی (قدیمی) یافتند آتش زدند…[14] "

 شما مغ را چنین تعریف کرده‌اید : « اهل جادو و جنبل بودند … ما اهل جادو و جنبل بودیم. » و در ادامه کلمه مغ را به MAGIC ربط داده‌اید اما اجازه دهید نگاهی به کتب دیگر نیز بیندازیم که ببینیم در این باره چه می‌گویند. در برهان قاطع که به دست محمد حسین بن خلف تبریزی نوشته شده است درباره کلمه مغ چنین می‌خوانیم: « در اوستا یک بار moghu (در ضمن کلمه مرکب moghu tbish در یسنا 65 : 7 ) ذکر شده است. Messisna نیز بر همین عقیده است، اما استاد بنونیست ارتباط این کلمه مرکب را با مغ رد کرده ریشه مغ را magu که با maga هم ریشه است. اما کلمه دیگری که از ریشه همین کلمه است مکرر در خود گاتاها آمده است، از آن جمله است maga ( یسنا 29 : 11 ؛ یسنا 46 : 14 ؛ یسنا 51 : 11 ) مفسران اروپایی اوستا این کلمه را به معانی مختلف گرفته‌اند. اگر این کلمه را با لغت سانسکریت magha که به معنی ثروت و پاداش و دهش است مربوط دانسته، بمعنی دهش و بخشش بگیریم مقرون‌تر بصواب است «پورداوود ایضاً»، در کتیبه داریوش بزرگ بهستان (بیستون) مکرر mogu (مغ) آمده است. کماتا که به اسم بردیا برادر کمبوجیه و پسر کوروش سلطنت هخامنشیان را غصب کرده خود را پادشاه خواند، یک مغ بوده است. در تورات و انجیل نیز چندین بار به این اسم بر می‌خوریم: در کتاب ارمیا باب 39 بند 3 راجع‌ بلشکرکشی بخت نصر (نلوکدنزر 606 – 562 ق.م. ) باورشلیم در جزو سران و خواجه‌سرایان و سرداران، بزرگان مغان (rab mag) نیز همراه پادشاه بابل بود. در موآخذ چینی این کلمه به صورت Mo-hu آمده. نویسندگان یونان آنرا  بصورت Mágoi ، Mághos (کلمه mage در زبان اروپایی نیز از همین ریشه است) و در عربی به صورت مجوس آمده است. در پهلوی magu ، magupat (موبد)، ارمنی mog ، mogpet ، movpetan ، movpet آمده. » در فرهنگ فارسی دکتر معین آمده است: « مغ : - موبد زرتشتی: زجمع فلسفیان با مغی بدم پیکار            نگرکه ماند ز پیکار در سخن بیکار. (اسدی طوسی مجمع الصفاء) – زرتشتی (بطور اعم): همچون کلاه گوشه نوشیروان مغ     برزد هلال سر ز پس کوه بیدواز. (رودکی) » در بخش اعلام همان کتاب می‌خوانیم:« مغان در اصل قبیله‌ای از قوم ماد بودند که مقام روحانین منحصراً به آنان تعلق داشت. انگاه که آئین زردشت بر نواحی غرب و جنوب ایران یعنی ماد و پارس مستولی شد، مغان پیشوایان دیانت جدید شدند. در کتاب اوستا نام طبقه‌ روحانی  را به همان عنوان قدیمی که داشته‌اند یعنی آترون می‌بینیم، اما در عهد اشکانیان و ساسانیان معمولاً این طایفه را مغان می‌خوانند. »  در کتاب فرهنگ جامع شاهنامه اثر دکتر محمود زنجانی نوشته‌است: « کار مغان اجرای مراسم دینی است. مغان از دانشمندان و فرزانگان دین زرتشتی بودند، و پادشاه قبل از سلطنت بایستی نزد مغان تعالیم دین زرتشتی را فرا گیرد. مغان غیر از مراسم مذهبی و دینی در کار محاکم قضایی بودند، و امور جنایی و قضایی بدست آنها اجرا می‌شد. » باتوجه به موارد یاد شده که نمونه‌های ان نیز در کتب دیگر بسیار است مغان، همان روحانیون زرتشتی بوده‌اند و حتی در تاریخ ایران باستان ما همواره سرآمد علومی همچون پزشکی و اخترشناسی و معماری و … بوده‌ایم و هنوز هم تقویم ایرانی یکی از زیباترین و دقیق‌ترین تقویم‌های موجود می‌باشد. اما هیچ اثری از جادوگری در ایران باستان نمی‌بینیم با این وجود معلوم نیست جناب رجبی بر اساس کدامین شواهد و قراین و اسناد و مدارکی گفته‌اند اهل جادو و جنبل بوده‌ایم. آن هم نه در بین مردم عادی بلکه در میان روحانیون زرتشتی که از عالمان زمان خود بوده‌اند.

در تمامی موارد آورده شده امانتداری رعایت شده و عیناً نقل قول ازکتاب مربوطه آورده شده است و سعی شده است که در اکثر ارجاعات داده شده از نویسندگان و تاریخ‌نگاران ایرانی استفاده نگردد تا شبه‌ای نباشد که مولف به علت حس میهن‌پرستی خویش تاریخ را اینچنین نقل کرده است. اکثر موارد خالی از کوچکترین حس میهن‌پرستی می‌باشد و هر یک از کتب یاد شده مراجع تاریخی می‌باشند که نویسنده یا نویسندگان سال‌ها برروی آن تحقیق و تفحص کرده‌اند.

نمونه موارد فوق را که تنها اندکی از آن را بیان کردیم در مصاحبه ایشان به کررات به چشم می‌خورد و معلوم نیست استدلالات و حوادث تاریخی که در آن مصاحبه یاد شده است بر مبنای کدامین مرجع و منبع و شاهدی می‌باشد. حتی اگر شواهد تاریخی ایشان را بر فرضی محال درست فرض کنیم در هیچ کجای مصاحبه، حوادث تاریخی را در جایگاه تاریخی خود تحلیل نکرده‌اند و این یک ضعف بسیار بزرگ برای نقد تاریخی می‌باشد. اما آنچه که بیشتر خواننده را می‌رنجاند تحریف تاریخی‌ است که در خلال سطور این مصاحبه به وفور یافت می‌شود. شایسته است مسئولین روزنامه‌ی وزین اعتماد پاسخگوی موارد فوق باشند تا دیگر شاهد چنین مواردی نباشیم.


 

پی‌نوشت: اصل مصاحبه را می‌توانید در اینجا مطالعه کنید.

پی‌نوشت: پیشنهاد می‌گردد برای اطلاعات بیشتر درباره‌ی کوروش کبیر به کتب زیر مراجعه کنید که آوردن تمامی موارد فوق در این نوشتار غیر ممکن می‌بود:

-             کوروش کبیر؛ تالیف: آلبرشاندرو؛ ترجمه: محمد قاضی

-             کوروش کبیر؛ تالیف: ابوالکلام آزاد؛ ترجمه: باستانی پاریزی

پی‌نوشت: در مورد حس ملیت تحقیق جالبی در کتاب تاریخ ایران در قرون نخستین اسلامی نوشته‌ی برتولداشپولر ترجمه جوادفلاطوری جلد اول آمده است که خواند آن خالی از لطف نیست و همچنین هویت ایرانی و زبان فارسی اثر شاهرخ مسکوب نیز در این زمینه درخور توجه می‌باشد. آن‌ها را با عرب ستیزی که در مصاحبه ایشان گفته شده است مقایسه کنید.



[1]  تاریخ تمدن؛ ویلدرانت؛ ترجمه‌ی احمد آرام، ع. پاشایی و امیرحسین‌آریانپور؛ جلد اول مشرق‌زمین گاهواره‌ی تمدن؛ صفحه 408

[2]  تاریخ تمدن؛ ویلدرانت؛ ترجمه‌ی احمد آرام، ع. پاشایی و امیرحسین‌آریانپور؛ جلد اول مشرق‌زمین گاهواره‌ی تمدن؛ صفحه 408

[3]  تاریخ ایران؛ ژنرال سرپرسی سایکس؛ ترجمه‌ی سید محمد تقی فخر داعی گیلانی؛ جلد اول ؛ صفحه 196

[4]  کتاب تاریخ ایران (از آغاز تا انقراض قاجاریه)؛ نوشته‌ی حسن پیرنیا و عباس اقبال آشتیانی؛ جلد اول ؛ صفحه 72

[5]  تاریخ ایران (از زمان باستان تا امروز)؛ تالیف: ا.آ. گرانتوسکی، موآ.داندامایو، گ.آ.کاشلنکو، ای.پ.پتروشفسکی، م.ش.ایوانف، ل.ک.بلوری؛ ترجمه‌ی کیخسرو کشاورزی؛ صفحه 78

[6]  کتاب تاریخ ایران (از آغاز تا انقراض قاجاریه)؛ نوشته‌ی حسن پیرنیا و عباس اقبال آشتیانی؛ جلد دوم ؛ صفحه 9

[7]  کتاب تاریخ ایران (از آغاز تا انقراض قاجاریه)؛ نوشته‌ی حسن پیرنیا و عباس اقبال آشتیانی؛ جلد دوم ؛ صفحه 24

[8]  تاریخ تمدن؛ ویلدرانت؛ ترجمه‌ی احمد آرام، ع. پاشایی و امیرحسین‌آریانپور؛ جلد اول مشرق‌زمین گاهواره‌ی تمدن؛ صفحه 341

[9]  تاریخ تمدن؛ ویلدرانت؛ ترجمه‌ی احمد آرام، ع. پاشایی و امیرحسین‌آریانپور؛ جلد اول مشرق‌زمین گاهواره‌ی تمدن؛ صفحه 433

[10]  کتاب تاریخ و تمدن عرب؛ تالیف جرجی زیدان؛ ترجمه علی جواهر کلام؛ جلد اول ؛ صفحه 12

[11]  کتاب تاریخ ایران (از آغاز تا انقراض قاجاریه)؛ نوشته‌ی حسن پیرنیا و عباس اقبال آشتیانی؛ جلد دوم ؛ صفحه 10

[12]  تاریخ ایران؛ ژنرال سرپرسی سایکس؛ ترجمه‌ی سید محمد تقی فخر داعی گیلانی؛ جلد اول ؛ صفحه 680

[13]  کتاب تاریخ و تمدن عرب؛ تالیف جرجی زیدان؛ ترجمه علی جواهر کلام؛ جلد اول ؛ صفحه 443

[14]  کتاب تاریخ و تمدن عرب؛ تالیف جرجی زیدان؛ ترجمه علی جواهر کلام؛ جلد اول ؛ صفحه 444

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت 20:55  توسط آریا  | 

کوانتوم مکانیک یا مختصرا کوانتم از یک ابزار شبیه‌سازی و یا نهایتاً عینکی برای هستی‌شناسی (آن هم سطح خاصی از آن) امروز در حال تبدیل شدن به اسباب‌بازی هر داستان‌نویس و فیلسوف و حتی صحبت‌های کوچه‌بازاری شده‌است. ذات هیجان‌انگیز و اسرارآمیز کوانتم و همچنین مفاهیم یکتا و منحصر به فردی که در سیستم‌های کوانتمی، همچون عدم قطعیت، نهفته است آن را تبدیل به بازیچه‌ای شورانگیز کرده‌است. اما آیا تفاسیر دلربا‌ و زیبایی که از کوانتم مکانیک در دیگر موضوعات سرچشمه می‌گیرد حقیقتی جدید را برای ما روشن می‌کند یا تنها خماری پس از مصرف است؟

امروز تفریح هر کسی که احساس فیلسوف بودن دارد استفاده از مفاهیم کوانتم در دیگر زمینه‌های معرفتی و دینی و … است. ابتدا به بررسی کوانتم می‌پردازیم تا نهایتا از دل آن بیرون آوریم که کوانتم توانایی تبیین و تفسیر چه سیستم‌ها و موضوعاتی را دارد. کوانتم همانند دیگر سیستم‌های بررسی فیزیکی (همچون مکانیک نیوتونی و نسبیتی) شبیه‌سازی مفید و دقیقی است که برای تبیین پدیده‌ها از آن استفاده می‌شود. هدف از ابداع این سیستم برای بررسی پدیده‌های طبیعی پیدا کردن سیستمی است که توانایی تبیین پدیده‌های طبیعی را بهتر از گذشته به ما بدهد و پدیده‌هایی را که در گذشته توانایی تبیین‌ آنها را با ابزار قبلی نداشتیم به ما بدهد. در ادامه توانایی پیشبینی مسایل جدیدی در حوزه‌ی فیزیک نظری و عملی را داشته‌ باشد که به کمک آن می‌توان کوانتم مکانیک را در بوته‌ی آزمایش گذارد و کارایی آن را، در صورت توانایی پیشبینی‌ها، به اثبات رساند. اما با توجه به ذاتی که در تمامی این سیستم‌های تفسیر فیزیکی وجود دارد هیچگاه نمی‌توان از آنها به عنوان آخرین و کاملترین تبیین کننده نام برد. اگرچه در تمامی موارد مشاهده شده صحت خود را به اثبات رسانده باشد با این وجود همواره نمی‌توان گفت که این نظریه آخرین نظریه و کاملترین نظریه است. چرا که همواره اگر از دیدگاه شک‌گرایانه بخواهیم بدان نگاه کنیم نمی‌توان اثبات کرد که آیا تمامی پدیده‌هایی که تا به امروز مشاهده نشده است آیا با این نظریه همخوانی داد یا خیر. بنابراین همواره این نظریه‌ها عدم کامل بودن را با خود به همراه دارند و هیچگاه نمی‌توان ادعا کرد که این نظریه کاملترین نظریه است. هرچند می‌توان دایره‌ی این شک را گسترده‌تر نمود و تا بدان‌جا پیش رفت که صحت آن را زیر سوال برد. اما با این وجود تا همین جا نیز برای ما کافی است برای نتایجی که در ادامه می‌خواهیم بگیریم. تا بدین جا فهمیدیم که نمی‌توان از کوانتم به عنوان کاملترین نظریه نام برد بنابراین در همین‌جا عدم مطلق بودن این نظریه اثبات می‌شود.

خالی از لطف نیست که نگاهی تاریخی نیز به نظریه‌پردازی بشر بیافکنیم. در ابتدا مدل‌هایی بسیار ابتدایی برای تبیین پدیده‌های طبیعی داده می‌شد که هر کدام تنها برای پدیده‌ای خاص همخوانی داشت تا زمان نیوتن نظریه‌ای ارایه گردید که تا قرن‌ها تصور می‌شد که آخرین نظریه و کاملترین نظریه می‌باشد تا حدی که عده‌ای اعلام می‌کنند به پایان علم رسیده‌ایم. هر چند این نظریه توانست کارایی و دقت خود را به سرعت تشان دهد و به کمک آن حرکت سیارات و ستارگان با بالاترین دقت‌ها پیشبینی می‌شد و بر اساس آن دقیق‌ترین گاه‌شماری‌ها نیز به وجود آمد. وسایل و ابزار فراوانی با این قوانین طراحی و ساخته شد و در ادامه انقلاب صنعتی را می‌توان یکی از نتایج آن دانست. مدلی که توانایی پیشبینی و شبیه‌سازی پدیده‌ها را با دقتی مثال زدنی دارا بود و اگر خطایی مشاهده میگردید به علت خطا‌های ساده‌سازی و اندازه‌گیری و انسانی نسبت داده می‌شد. اما با پیشرفت تدریجی علم آزمایش‌های خاصی با دقت‌های بسیار بالایی انجام شد که هیچ گونه سازگاری‌ای با قوانین نیوتنی نداشت. در قرن 19 و 20 این بنیان پوشالی که مکانیک نیوتنی آخر علم است در هم پاشید و از دل این آزمایش‌ها نظریات جدیدی همچون نسبیت و کوانتم مکانیک سر برآوردند.

می‌توان گفت که چنین نظریه‌هایی، تنها هستی شناختی خاصی را به ما می‌دهند که این هستی شناختی حقیقت هستی و پدیده‌ها نمی‌باشد بلکه تنها حد خاصی از آن است که همواره ممکن است سطوح پایین‌تری برای این هستی‌شناسی موجود باشد که توانایی تبیین و تفسیر پدیده‌‌ها را بهتر از نظریات قبلی خود دارا می‌باشند. بنابراین حد آخری که برای نظریات فیزیکی می‌توان در نظر گرفت سطح خاصی از هستی‌شناسی می‌باشد که لزوماً تمامی حقیقت را روشن نمی‌نماید. بنابراین در سایه‌ی چنین نظریه‌پردازی‌هایی با توجه به ماهیت عدم کامل بودنشان نمی‌توانند هستی شناسی مطلق و کاملی را به ما بدهد.

حال که با ماهیت نظریه کوانتمی آشنا گردیدیم می‌توانیم به اصل موضوع برگردیم. عده‌ی بسیاری با توجه به مفاهیمی که از دل این نظریه استخراج می‌گردد تلاش بر اثبات بر مسایل دیگری می‌کنند همچون وجود خدا، تبیین اخلاق به صورت مطلق، تبیین راه کمال و تبیین انسان و مفاهیمی از این قبیل که معمولا در فلسفه‌ی اولا آنها را بررسی می‌کنند. راه سعادت بشر از مکانیک کوانتم می‌گذرد. شاید این تیتر، ظاهری جذاب و مسحور کننده داشته باشد اما آیا می‌توان از نظریه‌ای که تنها ، و نهایتاً، توانایی سطح خاصی از هستی‌شناسی را دارد در معرفت شناسی[1] استفاده کنیم؟! در معرفت‌شناسی ما به دنبال حقیقتی می‌باشیم که با پدیده یا موضوع یا مفهوم در هم تنیده است و هیچ‌راه شکی در آن باقی نمی‌باشد. بنابراین استفاده از نظریاتی که هستی‌شناسی را آن هم در سطح خاصی به ما می‌دهد در معرفت شناسی کاری به شدت عبث و بیهوده می‌باشد (با توجه به تعریفی که از معرفت‌شناسی گردید و در حوزه‌های یاد شده). همچنین در نظریات فیزیکی ما به دنبال تبیین پدیده‌های فیزیکی و طبیعت می‌باشیم بنابراین نمی‌توان به سادگی آن را به مفاهیم و ایده‌های آن را بسط داد. این بدان معنا است که نمی‌توان نظریات فیزیکی را که در حیطه‌ی شناخت ماهیت طبیعت است در محدوده‌هایی همچون انسان‌شناسی[2] و اخلاق و الاهیات به کار برد.

هیچ گذار منطقی‌ای بین یک نظریه فیزیکی، با توجه به ماهیتی که برای آن در نظر گرفته شد، و یک نقطه‌ی شروع فلسفی در دیگر حوزه‌های فلسفه وجود ندارد و اگر چنین کاری انجام گرفت می‌توان گفت که به نوعی دچار سفسطه شده‌است. همچنین چنین برداشت‌های نابه‌جایی، با وجود تمامی زیبایی‌ها و هیجان‌هایی که دارد، از نظریات فیزیکی می‌تواند آثار مخرب و غیرقابل جبرانی هم برای فلسفه هم برای علم به وجود آورد.

مغلطه‌ای بالاتر از این وجود ندارد که ما بخواهیم الاهیات را که ذاتی مطلق دارند و شکی نبایستی در آن راه داد را با استفاده از نظریاتی که خواهان تبیین دنیای مادی می‌باشند و ذاتاً حاوی شک و تردید می‌باشند استفاده نمود. این بدان معنا است با توجه به تمامی زیبایی‌هایی که چنین تبیین‌ها و تفسیر‌هایی دارند با این وجود این تفاسیر هیچ ارزش فلسفی ندارد. بنابراین نظریه‌پردازی در حوزه الاهیات و عرفان و انسان‌شناسی و … هیچ فصل مشترکی با نظریه‌هایی همچون کوانتم‌مکانیک ندارد.

در بسیاری از موارد تنها از شباهت‌های اسمی و کلامی و همچنین با استفاده از تخیلات شگفت‌انگیز برای برقراری ارتباط بین این حوزه‌ها استفاده می‌گردد که در ذات ارزش فلسفی‌ای نمی‌توان برای آن قائل شد و تنها به داستان‌پردازی‌ای هیجان‌‌انگیز تبدیل می‌گردد. به علت شباهت‌های کلامی و زیبایی چنین داستان‌پردازی‌هایی، امروزه چنین فلسفه پردازی‌هایی رایج شده‌است و گرایش فراوان و همچنین حامیان فراوانی پیدا کرده‌است به حدی که امروزه جایگاه قابل توجهی بین علما و فلاسفه پیدا کرده است. اما بایستی توجه گردد که گرایش به چیزی، نشان‌دهنده‌ی برهان و استدلالی بر صحیح و یا سفسطه‌امیز بودن آن نمی‌شود. در نتیجه نمی‌توان بدان استدلال نمود، چون عده‌ای در این زمینه حرف‌هایی زده‌اند و طرفدارانی نیز دارد بنابراین سخنی مطابق بر حقیقت گفته شده‌است.

این نکته نکته‌ی بسیار مهمی است که بایستی بدان توجه کرد. موضوعی فلسفی ممکن است بر حقیقت موجود منطبق باشد اما حقیقتش و یا حتی برهانی برای وجود حقیقتش را از چنین استدلالاتی نمی‌آورد بلکه تنها شانس و اقبال و شاید جهت دهی خاصی به چنین استدلالاتی است که نتیجه‌ی مورد نظر را به وجود می‌اورد. بنابراین حقیقت، برهانش را از چنین داستان‌پردازی‌هایی نمی‌آورد بلکه جدا از چنین داستان‌پردازی‌هایی حقیقت حقیقت و نیازمند برهانی قاطع و محکم و اصولی است. چنین داستان‌پردازی‌هایی در حال حاضر به ویژه در بحث‌های الاهیات و انسان‌‌شناسی جایگاه قابل توجهی در حال پیدا کردن است و اگر این روند ادامه پیدا کند زنگ خطری است برای پیروان حقیقت و طالبان برهان ناب و دقیق و همچنین نقطه‌ی شروعی است برای انحراف این چنین بحث‌هایی به سراب داستان‌پردازی.  

 

پی‌نوشت: می‌توان نظریات فیزیکی را در حیطه‌هایی همچون جامعه‌شناسی، حیوان‌شناسی، جمعیت‌شناسی, سیستم‌شناسی و … به‌ کار برد اما نیازمند باز تعریف مفاهیم اولیه می‌باشیم و در ادامه بایستی کارایی آن برای هر سیستمی جداگانه به صورت تجربی اثبات گردد.

پی‌نوشت: از نوشتار بالا برداشت روبه‌رو کاملاً اشتباه است: نظریات فیزیکی ارزش بررسی فلسفی ندارند. بررسی‌های فلسفیِ نظریاتِ فیزیکی می‌توانند هستی‌شناسی ما را نسبت به طبیعت بیشتر کنند اما نمی‌توان از این مفاهیم در هیچ‌ کجای دیگر فلسفه استفاده نمود.

پی‌نوشت بی‌ربط: زمان می‌گذرد و پرده از حقایق بر می‌دارد.



[1]  منظور از معرفت شناسی معرفت پیدا کردن نسبت به موضوعی خاص می‌باشد. معرفت به معنای درک مفهوم با موضوع به طور کامل و مطلق می‌باشد بدان معنا که هیچ شکی در آن وارد نمی‌گردد. تعریفی است که تنها برای روشن شدن مفاهیم در این نوشتار از آن استفاده کردیم و به طور کلی معرفت شناسی به شکلی دیگر تعریف و بررسی می‌گردد که ما با تغییر آن در این نوشتار تعریفی یاد شده را برای روشن شدن موضوع برگزیدیم و استفاده کرده‌ایم. که این‌کار از کلی بودن حکم ما نمی‌کاهد.

[2]  به معنای انسان‌شناسی در فلسفه نه در حوزه جامعه شناسی

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 0:21  توسط آریا  | 

اول مهر نماد حقارت و توهم دنیای امروز می‌باشد. نماد تمامی بدبختی و زجریست که انسان می‌کشد. نماد تمامی رذالت‌ها و جنایت‌پیشگی‌های انسان است. اول مهر هویت خویش را از هیچ می‌آورد و از هیچ، خود را می‌بافد و نمو می‌کند. اول مهر را نه کودکان و دانش‌آموزان می‌سازند بلکه عناصری به خون آغشته می‌سازند که کودکی کودکان و علم را از دانش‌آموزان می‌گیرند و با آن سنگ‌بنای رذالت‌های خویش را می‌نهند. اول مهر متعلق به جنایت‌پشگان تاریخ بشریست. انان می‌باشد که اول مهر را رقم می‌زنند و در وصف آن می‌بافند و می‌بافند و بدان شاخ و برگ می‌دهند و قربانی آن کودکان خردسالی هستند که در خودخواهی خودکامگان غرق شده‌اند. آری، اول مهر ساخته‌ی دست کسانیست که دستانشان به خون کودکان مظلوم آراسته گردیده است.

بوع تعفن مدارس و اول مهر، هوای سرد و رخوت انگیز پاییز را دو چندان مسموم می‌کند که تنها انسانی قادر است آن را استشمام کند که انسانیت خود را به حراج گذارد و با آن مخدری بگیرد تا دردش را التیام بخشد. نظام تحصیلی انچنان به لجن‌آلوده است که بوی تعفن آن تمامی فضای شهر را پر کرده است. صدای خنده‌های کودکان در این روزها همانند صدای خنده‌ی دیوانگان و از خودبیگانگانی است که چیزی جز صدایشان برای عرضه ندارند. نه روحیست نه هویتی. مدرسه روح و هویت انسان‌ها را می‌گیرد و در عوض کالای پست و حقیر بندگی را عرضه می‌کند.

روح کودکان از آغاز با بندگی و حقارت‌پیشگی پر می‌گردد تا در بزرگسالی بنده‌ی قدرت و شهوت و ثروت باشند. بنده‌ی انسان‌های رذلی که خون آنان را در کودکی نوشیده‌اند. بنده‌ی دنیایی که روحشان را بدان فروخته‌اند. آری، کودکان پاک و معصوم امروز، انسان‌های از روح و وجدان تهی‌ شده‌ی فردا می‌باشند و آغاز این راه مرگبار اول مهر است.

کودکان هویتشان را، انسانیتشان را و تمام وجودیتشان را با خلوص نیت تقدیم خون‌آشامانی‌ می‌کنند که چیزی جز بندگی کودکان را تاب ندارند. علم چیست؟!؟! علم همان مخدریست که درد بندگی کودکان را التیام می‌بخشد اما هویت این علم نه ذات مقدسیست برای شناخت بلکه چون جرعه آبی مسموم و زهرآگین می‌باشد که هر کس که از آن آب بنوشد چون برده‌ای می‌گردد که تنها  مالکش قدرت افسار او را دارد. علم راستین که هدفی جز شناخت ندارد هویت خود را از دست می‌دهد و جای خود را به مخدری می‌دهد که خداوندگاران زمینی به کودکان می‌نوشانند تا آنان را برای همیشه بنده و برده‌ی خویش گردانند.

آینده‌سازان نام به جد زیبایست و برازنده‌ی این مصرف‌کنند‌گان علم است. چه زیبا به کارگرانی که چیزی جز بندگی نیاموخته‌اند تشبیه شده اند. به حق که برازنده‌ی این خفتگان راه حقیقت است. آنان هستند که کاخ‌های قدرت و شهوت و ثروت را می‌سازند و در این وادی پست خویش را به ناچیزی به حراج می‌گذارند.

باران می‌بارد. هوا سرد‌تر و سردتر می‌گردد. فردا اول مهر است و کودکان خمار شده‌اند و نفس نفس می‌زنند. لحظه شماری می‌کنند برای حراجی بزرگ.

 


 

پی‌نوشت (مهم): نوشتار فوق به هیچ عنوان سیاسی نمی‌باشد بلکه با مایه‌های فلسفی نگاشته شده است. بنابراین هرگونه برداشت سیاسی از آن مغلطه می‌باشد. این را به تاکید می‌گویم چراکه امروز به علت آلوده شدن نگاه همگان به سیاست چشمان پاکی وجود ندارد که خالصانه بنگرد.

پی‌نوشت: اول مهر (1) و اول مهر (2)

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم مهر 1388ساعت 1:12  توسط آریا  | 

اخلاق معنا و مفهومی حقیقی ندارد تنها ارضاگر وجود انسان است وگرنه هیچ چیزی به نام اخلاق وجود ندارد.

خوب و بد تعریفیست در ذهن کودکانه ی انسان برای ارضای هوس های بچه گانه اش.

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت 1:3  توسط آریا  | 

انسان از زمانی که چشم گشود خود را در برابر جهانی عظیم یافت و همواره در پی شناخت هر چه بیشتر آن و پرده برداری از اسرار نهان آن تلاش‌های بسیار کرد. طبیعت و جهان پیرامون همچون چمن‌زار تاریکی بوده است که تا به امروز نتوانسته جز اندکی از آن را  روشن گرداند. انسان از روزگار اولیه در جهل بوده و امروز نیز همچنان در همان جهل نسبت به دنیای خارجش قرار دارد. شناخت هرچه بیشتر نه به معنای رفع جهل می‌باشد نه به معنای شناخت حقیقی، تنها معرفتیست تکامل یافته نسبت به قبل و اکثر منابع امروزی تایید کرده‌اند که شناخت پدیده‌ای تکاملی در طول تاریخ، می‌باشد.

دنیایی که در آن پای گذارد هیچ نشانی از یقین در آن وجود نداشت چرا که احساس به خطا می‌رود، شهود عاری از خطا نمی‌باشد و منبع دیگری جز عقل و تفکر برای شناخت او باقی نمی‌ماند. چنان‌چه در تاریخ نیز بسیار دیده‌ایم عقل نیز به خطا می‌رود، و او تنها، در زمان گام بر می‌دارد و آرام آرام در طول تاریخ پیش می‌‌رود. تاریخ را رقم می‌زند بدین‌سان اکنون را به ارمغان آورده است و اکنون حاصل پبشرفت تاریخی انسان از گذشته تا به امروز می‌باشد. زمان حال نه حاصل یک پدیده‌ی تاریخی نه حاصل یک نفر می‌باشد بلکه تمامی تاریخ بشر و تمدن بشری در تحویل این ودیعه به انسان در زمان حال موثر می‌باشد.

نقطه‌ی شروع تمامی اختلافات بشر و مجادلات و حتی پیشرفت‌های تاریخی در تضادی بوده که بین یکایک انسان‌ها وجود داشته و می‌توان آن را به عنوان نیروی محرکه تاریخ نام برد. اما تضاد، خود محصول طبیعی شناخت دنیای بیرونی است. شناختی که در یکایک افراد متفاوت و بعضاً با یکدیگر در تضاد می‌باشد. و این شناخت متغیر (در سطح فردی) به دلیل نبود منبعی برای شناخت یقینی می‌باشد[1]. منبعی که تمامی نوع بشر متحداً آن را تایید کنند و نسبت به آن معرفت داشته باشند تا شناخت حاصل گردد. نبود شناخت یقینی نقطه‌ی آغازی است برای تضاد و اختلاف.

اما بشر از ابتدای تاریخ همواره به دنبال روش و راهی برای دست‌یابی به شناخت یقینی بوده و هست. او روزی به احساس، روزی به عقل و ساخته‌های آن از جمله ریاضیات، روزی به ترکیبی از آن دو و … رجوع کرده است که شاید در سایه‌ی آن بتواند برای خود منبعی برای شناخت یقینی بیابد و به کمک آن بتواند نسبت به دنیای پیرامون خود، عاری از هر گونه خطایی، معرفت پیدا کند. با این وجود مشاهده می‌کنیم که همواره بشر در سایه‌ای از خطا و عدم قطعیت قرار دارد و همچنان درمانی برای این درد تاریخی‌اش نیافته است تا بر روی زخم تاریخی خود بگذارد و آن را التیام بخشد. دردی که از روزگاران نخستین با بشر همراه بوده است و تا به امروز نیز او را همراهی می‌کند، درد عدم معرفت یقینی نسبت به دنیای خارج.

همواره این عدم معرفت یقینی در طول تاریخ منشا بروز اختلافات بسیاری بوده است از جنگ و خون‌ریزی گرفته تا انواع مشاجرات ساده‌ی خانوادگی. اما اگر بخواهیم به صورتی دیگر بدان بنگریم این عدم شناخت یقینی را می‌‌توان نیروی محرکه‌ی تاریخ نامید چراکه پیشرفت تاریخی همواره در گرو تضاد در وضع موجود بوده است و این تضاد خود نتیجه‌ی شناخت متفاوت در افراد متفاوت می‌باشد. نمونه‌ی بارز آن پیشرفت‌های علمی و صنعتی می‌‌باشد که عدم قبول وضع موجود و عدم قبول شناختِ گذشتگان باعث پدید آمدن نتایج جدید و ابداع ابزار و وسایل و کشف پدیده‌های جدید گردیده است. بنابراین عدم معرفت یقینی نه تنها بسیار فاجعه‌‌انگیز نمی‌باشد، بلکه هویت انسانی و تاریخی  با این مفهوم در هم‌تنیدگی عمیقی دارد به طوری که بحث درباره‌ی انسان و یا تاریخ انسانی بدون در نظر گرفتن این مفهوم کاری عبث و بیوده می‌باشد.

در هم‌تنیدگی انسان و تاریخ و عدم معرفت حقیقی از نوعی نیست که بتوان اجزا را از بکدیگر جدا کرد و هر کدام را بدون در نظر گرفتن دیگری بررسی کرد. از طرف دیگر به نظر می‌رسد برای تببین انسان بایستی این خصوصیت را یکی از خصوصیت‌های بارز انسان برشمرد. از طرفی می‌توان گفت که تاریخ به دست انسانی بدون معرفت یقینی رقم می‌‌خورد و مقهوم تاریخ از این مفاهیم جدا نیست همچنین مغهوم انسان نیز از مفهوم عدم معرفت یقینی جدا نیست بنابراین نمی‌توان این سه مفهوم را جدای از یکدیگر توصیف و تبیین نمود. انسان مولد تاریخ، انسان نادانیست که حوادث را در دامان طبیعت رقم می‌زند.

از اینجاست که تنهایی، که بسیاری از نویسندگان در پی توصیف آن برآمده‌اند، معنا پیدا می‌کند و انسان فلسفی جدای از این مفهوم معنایی ندارد. چرا که انسان موجودی تنهاست و تنهایی یک مشخصه‌ی انسانی می‌باشد. انسان تنها آفریده شد و تنها از دنیا می‌رود و تا زمانی که تنها باشد انسان است. روزی که تنهایی از بشر گرفته شود دیگر انسان انسان نیست بلکه موجودیست بیگانه با هویت واقعی خویشتن. دنیای مدرن امروز در پی راهیست که تنهایی انسان را که پایه‌های هویت او را تشکیل می‌دهد می‌خواهد از بین ببرد و زمانی که این تنهایی از بشر گرفته شود بدان معناست که انسانیت انسان از او گرفته شده است و دیگر او انسان نیست بلکه موجودیست در این پهنه‌ی پهناور هستی که هیچ اختیاری از خویش ندارد.

انسان بی‌اغراق، تنها، در پرتوی این تنهایست که می‌تواند خویش خود را ارضا کند، هویت خویش را باز شناسد و پرتو بر حقیقت وجودیش افکند. انسانِ تنها، به حقیقت وجودی خویش دست می‌یابد و دیگر ان را دستمایه‌ی بازیچه‌ی دیگران قرار نخواهد داد بنابراین حاکمیت‌های خودکامه به دنبال از بین بردن تنهایی و هویت واقعی انسان‌ها می‌باشد که در سایه‌ی آن بر انسان‌ها حکمرانی کنند.

تا به امروز تاریخ محصولِ دستِ انسان‌هایِ تنها بوده است انسان‌هایی که خویششان را فدای خودخواهی‌های دیگران نکرده‌اند و هویت‌شان را به خود‌کامه‌گان نفروخته‌اند. شاید از نگاهی دیگر بتوان انسان تنها را به انسان جاهل تشبیه کرد چراکه انسانِ تنها، نتیجه‌ی عدم معرفت یقینی به دنیای خارج است و اگر جهل را همان عدم معرفت یقینی در نظر بگیریم، انسان تنها، همان انسان جاهل می‌باشد[2].

انسان جاهل است که تاریخ را رقم می‌زند.

 



[1]   بایستی توجه کرد که نوشتار کنونی و نتایج حاصله تماماً نتایجی است که نویسنده بر اساس مشاهدات، مطالعات و تجربیات و تفکرات خویش تا بدین لحظه بدست آورده‌است. بنابراین مطلقاً چنین نظری ندارد و خود ممکن است شامل تکامل تاریخی گردد و در آینده تصحیح و تکمیل شود. در این باره نیز نقد یکایک دوستان عزیز می‌تواند مفید فایده واقع شود.

[2]  هدف این دست نوشتار‌ها توصیف انسان است نه ارایه‌ی راه‌کار. ما همچنان در مرحله‌ی توصیف قرار داریم.

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت 0:59  توسط آریا  | 

امتحانا تازه شروع شده ....

امیدوارم نوشته ی بعدیم یک نتیجه گیری فلسفی باشه از آنچه که تا به حال نوشتم ....

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم تیر 1388ساعت 23:55  توسط آریا  | 

همواره در مسائل روزمره از شهود خویش برای شناخت محیط پیرامون خویش استفاده می‌کنیم و آن را روشی سودمند برای دست‌یابی به شناخت می‌دانیم. اما آیا سودمندی روش به معنای شناخت یقینی می‌باشد؟!

در گزاره‌های تجربی و علوم تجربی ما از شهود به کرات استفاده می‌کنیم. با این وجود همانگونه که روشن می‌باشد ما هیچ‌گاه در این علوم ادعای شناخت کامل (شناخت یقینی) را نداریم. و همچنین همواره فلاسفه در بررسی‌های فلسفی خود به دنبال روش‌هایی برای پیدا کردن شناخت یقینی بوده و هستند. برای نمونه دکارت با مکتب شک خویش هدفش ایجاد مکتبی با یک دیدگاه معرفت یقینی بوده است و به دنبال آن فلاسفه‌ی دیگری که با استمداد از روش‌های دیگر به دنبال شناخت یقینی بوده و هستند. هدف ما در این نوشتار این است که بررسی کنیم که آیا شهود توانایی دادن شناخت یقینی را به ما دارد یا خیر.

شهود با توجه به خاصیتی که دارا می‌باشد در تمامی موارد مختص فرد است بدان معنا که هر فرد نسبت به قضایای گوناگون شهود دارد و این شهود ممکن است فرد به فرد متفاوت باشد بنابراین دیدگاه شهودی دیگاه فردی می‌باشد که لزوماً با افراد دیگر یکسان نمی‌باشد. دراینجا ما می‌توانیم همواره فرض کنیم که در قبال موضوعی خاص اگر شهودی وجود داشته باشد می‌توان فرض نمود که فردی وجود دارد که دقیقاً به نقیض همان گزاره شهود دارد. حال نسبت به موضوع خاصی دوگزاره وجود دارد که نقیض یکدیگر می‌باشند و ممکن است هر فرد به یکی از موارد فوق شهودی پیدا کند. حالت دیگر آن است که نسبت به موضوعی خاص دسته‌ای از شهودهای غیر قابل جمع با یکدیگر وجود دارد (که دسته‌ی اول حالت خاصی از این دسته می‌باشد)  در اینجا نیز هر فردی امکان دارد به یکی از این گزاره‌های موجود شهود پیدا کند.

در اینجا به بررسی این نکته می‌پردازیم که آیا تمامی شهود‌های ما در دسته‌های بالا قرار می‌گیرند یا خیر. اگر ما به شهود خود نسبت به یک قضیه به صورت یک گزاره نگاه کنیم همواره می‌توان برای آن گزاره نقیضی را بیان نمود بنابراین همواره می‌توان شهود‌ها را حداقل در دسته‌ی اول قرار داد و همچنین می‌توان فرض کرد که حداقل یک نفر می‌تواند وجود داشته باشد که به گزاره‌ی فوق شهود پیدا کرده است. بنابراین گزاره‌های شهودی همواره در یکی از دسته‌های بالا قرار می‌گیرند.

بنابر موارد گفته شده هیچ‌گاه نمی‌توان گفت که شهود می‌تواند حامل معرفت یقینی باشد. بنابراین در تحلیل‌هایی که ما به دنبال منبعی برای معرفت یقینی می‌باشیم نمی‌توان از شهود استفاده کرد. کاربرد شهود را می‌توان در مواردی پیدا کرد که ما نیاز به معرفت یقینی نداریم. اما خود باز نیز جای بحث دارد که آیا شهود منحرف کننده از حقیقت می‌تواند باشد یا خیر.

به نظر می‌رسد برای اینکه بتوان از شهود استفاده‌ی منطقی کرد نیازمند تحقیق تجربی برای آن می‌باشیم و نمی‌توان از روش‌های دیالکتیکی برای تبیین قضایا به کمک شهود استفاده نمود جز در مواردی که تایید تجربی با خود به همراه داشته باشد بنابراین همواره در شهود یک رابطه‌ی رفت و برگشتی وجود دارد بدان معنا که از تجربه شهودی بدست می‌آید و برای تحقیق درستی آن دوباره نیازمند تجربه می‌باشیم. اما از شهود به عنوان منبعی برای معرفت یقینی نمی‌توان استفاده نمود و کسانی که شناخت خود را بر اساس شهود قرار می‌دهند همواره می‌تواند گفت که در معرض خطا می‌باشند.

 

پی‌نوشت: نوشتارهای فوق نوشتارهایی اولیه است و نویسنده در ابتدای راه معرفت شناسی قرار دارد بنابراین نمی‌تواند گفت که نوشتارهای فوق عاری از خطا و لغزش می‌باشد.

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم تیر 1388ساعت 14:12  توسط آریا  | 

گل یخ توی دلم جوونه کرده ...

تو اتاقم دارم از تنهایی آتیش می‌گیرم ...

اَه ، اَه ، اَه ، اَه .... فقط می‌تونم بگم اَه ... همین ...

فقط کتاب می‌‌خونم، آهنگ گوش می‌دم، فیلم می‌بینم ... دهنم هم می‌‌بندم که نخوام حرفی بزنم که به دل بعضیا خوش نیاد ...

وبلاگ بچه‌ها رو می‌خونم و گریه می‌کنم. آخرش می‌پرسم چرا ؟! چرا بعضی چیزا این قدر هزینه داره ... هی بشین برای مردم قضیه رو از سطح کلان تحلیل کن، اما کی که بگه بابا همه آدم هستن، بعضیا از بعضی دیگه آدم تر نیستن ... دلم می‌خواست منم یاد بگیرم که چه جوری یه آدم می‌تونه بی‌احساس باشه اگه کسی بلد بود به منم بگین که بیام یاد  بگیرم ... لازم می‌شه

یه سوال بپرسم؟! چرا بعضیا هستن و بعضیا نیستن؟!

آخرش چی؟! تا حالا فک کردین این همه کار آخرش چی؟! فک کنم تا حالا واقعاً یکی‌تونم به این فکر نکرده ...!

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم تیر 1388ساعت 0:43  توسط آریا  | 

 

انسان[1] موجودی رها شده در تاریخ و در تنهایی خویشتن می‌باشد. اما از کجا بایستی آغاز کرد. آیا نقطه‌ی شروع شناخت انسان اخلاق است ؟! یا آرزوی‌هایش ؟! انسان چیست ؟! این پرسش بنیادین است که سال‌ها فکر و ذهن بشر را به خود معطوف مرده است و همچنان جوابی درخود بدان داده نشده است. اما برای جاری شدن در این جاده‌ی شناخت بایستی از کجا شروع کنیم؟! یا بهتر بگویم از کجا نبایستی شروع کنیم.

" مایکل مردی سیه چهره بود که همواره صداقت و پاکی را عنصر بی چون و چرای زندگیش تصور می‌کرد معشوقه‌اش را برای اولین بار در کاباره‌ای در  یکی از مناطق حاشیه‌نشین شهر دیده بود. ماری زنی با قد بلند بود که همواره لبخندی شیطنت‌آمیز بر لب داشت. اما برخلاف مایکل زندگی را دروغی می‌پنداشت که بایستی برای نگه داشتنش دست به هرکاری می‌زد. اغلب پنهان‌‌کاری و در خفا زندگی کردن را می‌ستود و همواره دوست داشت دور از دید دیگران زندگی خصوصی‌اش را بگذراند. در نقطه‌ی مقابل او مایکل زندگی‌ را هنگامی هیجان‌انگیز و آرامش بخش می‌یافت که هیچ نقطه‌ی تاریکی را در آن باقی نمی‌گذارد و همواره آن را با دیگر دوستانش تقسیم می‌کرد. اما هیچ کدام انسانی مذهبی نبودند. هنری که واسط آشنایی آنان بود فردی فوق‌العاده مذهبی و خشک بود تا حدی که سال‌ها خود را به خاطر آنکه این دو نفر را با یکدیگر اشنا کرده بود نمی‌بخشید و هر شب از خدایش طلب بخشش می‌کرد. حقیقت زندگی برای این سه نفر که سال‌های سال است یکدیگر را می‌شناسند متفاوت بود یکی انسانی صادق در پشت اتاق‌های شیشه‌ای که ماوراء و طبیعه را جز برای سرگرمی دوست نمی‌داشت و دیگری محبوسی در رویاهای بچه‌گانه‌اش بود که برای دورنگاه داشتن آنها از چشمان نامحرمان دست به هر کاری می‌زد و هنری نیز انسانی خشن در عین‌حال معتقد به اصولی بود که دیوارهای زندگی او را محصور خود کرده بودند و به چیزی فراتر از آن نمی‌اندیشید.[2] "

انسان چه موجودی است که می تواند تمامی این خصوصیات را که در عین حال با یکدیگر در تناقضند با هم داشته باشد!؟ آیا چیزی که از انسان می‌شناسیم تنها شمای جسمانی اوست که او را از دیگر موجودات جدا می‌گرداند یا اینکه چیزی فراتر وجود دارد که انسان را انسان می‌گرداند مفهومی که ما نام انسان را بر او می‌نهیم چرا می‌تواند تا بدین حد تناقض‌امیز رفتار کند؟!

در عین حال که مایکل و هنری از یک طرف و مایکل و مری از طرف دیگر دو هویتی متناقض را از خود بروز می‌دهند با این وجود همه‌ی انها انسان می‌باشند و مفهومی واحد را منتقل می‌کنند. مفهومی که می‌تواند در عین یگانگی از خود نمودی متناقض بروز دهد که هیچ‌گاه با یکدیگر قابل جمع نمی‌باشند. انسان ماهیتی‌ست که در عین یگانگی و وحدتی که در این مفهوم وجود دارد می‌تواند از خود نمودهایی متناقض را بروز دهد نمودهایی که در قالب رفتار، تفکر و بیان با یکدیگر متفاوت می‌باشند. این تناقض موجود نقطه‌ی گذاری است برای رسیدن به هویتی واحد و مستقل با نام انسان که می‌‌تواند به شکل‌های گوناگونی خود را بروز دهد. برای رسیدن به وحدت نیازمند کلی می‌باشیم که می‌تواند به هنگام بروز از خود جنبه‌های گوناگونی را نشان دهد و همین عامل است که جریان زندگی را تضمین می‌کند و به زندکی و تاریخ سیالیت می‌بخشد. اگر انسان‌ها سازندگان تاریخ در نظر بگیریم همین تضاد‌ها و تناقض‌ها می‌باشد که تاریخ را پویا می‌گرداند و آن را از ساکن بودن خارج می‌کند. همین تضاد و تناقض است که وجود حرکت و تغییر را تضمین می‌کند.

تناقض، نمودِ بیرونی مفهومی واحد می‌باشد که بایستی با تحلیل صحیح این تناقض، راه را برای بررسی انسان هموار گردانیم یعنی با آشتی دادن تناقض‌ها در سایه‌ای کاملاً فلسفی مفهوم انسان را تبیین و روشن گردانیم. برای این‌ کار نیازمند روشی فلسفی هستیم که بر تناقض‌ها موجود فایق آید و ابهام آن را برطرف سازد و از داخل آن وحدتی را بیرون کشد و انسان را تبیین گرداند.

اما بار دیگر انسان و جنبه‌های گوناگون آن را بررسی می‌کنیم تا ببنیم تا چه حد تناقض در نمود ظاهری انسان جدی می‌باشد.

با توجه به آنچه که در نوشتارها‌ی پیشین با نام تنهایی (1) و (2) آمد به کرات این تناقض‌ها را آشکار کردیم و انها را از دل خصوصیاتی بیرون کشیدیم که تناقض را امری طبیعی می‌داند و انسان بایستی این مفهوم را به همراه خود به دنبال کشد وگرنه هنگامی که این تناقض‌ها از بین رود چرخ زندگی متوقف می‌گردد و انسان دیگر انسان نمی‌باشد. برای برطرف کردن تناقض بایستی از روش دیالکتیکی استفاده کرد. در این روش با در نظر گرفتن تناقضات و روش موجود می‌توان مفاهیم جدیدی را تعریف نمود که در آنها تناقض‌ها موجود برطرف گردند. در این روش پس از به وجود آمدن مفاهیم جدید این تناقض‌ها در مفهوم جدید از بین می‌روندو در کنار یکدیگر قرار می‌گیرند. اما ممکن است خود مفهوم جدید با مفهوم دیگری در تناقض باشد که فهم این مفاهیم در کنار یکدیگر متضمن وجود هر دو مفهوم می‌باشد که خود غیرقابل جمع با یکدیگرند بنابراین دوباره با استفاده از این روش مفاهیم جدیدی تعریف می‌گردد که تمامی موارد قبلی را با یکدیگر در بردارد و تناقض موجود در آنها را حل نموده است. این روش را تا جایی ادامه می‌دهیم که در آن مفهوم نهایی خود دارای تناقض داخلی نباشد و نبایستی با در کنار قرار گرفتن در مفهومی دیگر که متناقض با آن می‌باشد وجودش قابل درک باشد. بنابراین تنها هنگامی می‌توان انسان را تبیین نمود که این مفهوم را که تمامی موارد قبلی را در کنار یکدیگر در بر دارد و همچنین نیازمند مفهومی متناقض نمی‌باشد تا معنا پیدا کند.

 با توجه به آنچه که در بالا در تبیین دیالکتیکی قضیه ذکر گردید نمی‌توان اختیار را نقطه‌ی شروعی در نظر گرفت چراکه نیازمند مفهومی متناقض با خود برای تبیین می‌باشد. اختیار در نقطه‌ی مقابل جبر قرار دارد که نمی‌توان این دو مفهوم را جداگانه و با در نظر نگرفتن مفهوم متضاد خود بررسی نمود و هر دو با یکدیگر معنا و مفهوم پیدا می‌کنند. پس اگر حتی اختیار نقطه‌ی گذاری برای ما باشد باز نمی‌تواند نقطه‌ی نهایی که در آن انسان معنا پیدا می‌کند باشد بنابراین ما بایستی به دنبال آن نقطه‌ی انتهایی بگردیم که شرایط گفته شده را دارا باشد.

در مقالات قبلی با استفاده از مفهوم اختیار و شناخت توانستین از روش‌های قیاسی موارد فوق‌الذکر را روشن کنیم اما برای تبیین انسان به عنوان مفهومی کلی نیازمند هستیم که درباره‌ی اختیار و شناخت نیز انسان را تبیین کنیم تا بتوانیم مفهومی کلی و خودسازگار را برای انسان به وجود آوریم که در آن هم موارد فوق‌الذکر حل شده می‌باشد هم درخود مفهوم ناسازگاری داخلی وجود ندارد. اما شاید با اینکار ما از انسان فراتر رویم و روحی را تبیین کنیم که انسان جزیی از آن کل می‌باشد. حال ما به دنبال تعریف این روح می‌رویم. در قسمت شناخت هگل به اندازه‌ی کافی نوشتار نوشته است و این قضیه را در کتاب " پدیدار شناسی روح " خود روشن نموده است که اگر فرصتی بود شاید در مقاله‌ی بعد به تشریح آن پرداختیم. اما او روح مطلق را به عنوان سوژه‌ی شناخت (عامل شناخت) و همچنین ابژه‌ی شناخت (محمول شناخت) عنوان می‌کند. که در آن مفاهیمی همچون خود-آگاهی در روح و شناخت و علم مطلق را تبیین و بررسی می‌کند و همچنین انسان را جزیی محدود از این روح بیکران مطلق می‌داند.

اما با توجه به مطالعاتی که من داشتم مواردی را که به بررسی اختیار از روش دیالکتیکی بپردازد پیدا نکردم. (شاید این موضوع به دلیل عدم آگاهی نویسنده از وجود مطلبی در این باره می‌باشد.) همچین دانسته‌های خود را در این زمینه آنچنان کم می‌دانیم که جایز نمی‌دانم در حال حاضر نظری در این باره عنوان کنم.

تا بدین جا انسان را سوژه‌ی صاحب اختیاری تعریف می‌کنیم. اما این مقاله برای تبیینی فلسفی نوشته نشده بود بلکه همانگونه که در مقدمه نیز آمده بود تنها هدفش بررسی انسان به صورتی دقیق‌تر و موشکافی انسان از جوانب گوناگون بود. همچنین با ذکر مطالب فوق‌الذکر توانستیم مواردی را یار کنیم که نمی‌توان تعریف انسان را از آن موارد شروع کرد بیان کردیم.

 

پی‌نوشت: امیدوارم نوشتار بعدی درباره‌ی آگاهی و شناخت باشد با بررسی تاریخی قضیه و همچنین روشن‌تر کردن آگاهی از دیدگاه هگل برآیم.

پی‌نوشت: این نوشتار بسیار ناقص و نادقیق می‌باشد اما شروعی بود برای بازگشت به نوشتن.



[1] این مقاله سیاسی نمی‌باشد بنابراین کسانی که به دنبال یک نوشتار سیاسی می‌گردند توصیه می‌شود آن را نخوانند. این نوشتار تنها هدفش بررسی انسان به معنای عامش می‌باشد.

[2] می‌توانستیم با تصویر ایران سیاست‌زده‌ی امروز به نحوی زیبا‌تر و ملموس‌تر و گویاتر حق مطلب را ادا کنیم اما با توجه به اینکه شاید برداشت‌های سویی از ان می‌شد از این کار خود داری کردیم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت 22:56  توسط آریا  | 

تکرار و تکرار باز هم تکرار

و تاریخ بار دیگر تکرار می شود ....

نمی دانم چرا از تاریخ درس نمی گیریم و ذره ای برای پیشرفت تاریخی اهمیت قائل نیستیم  ....


از امروز تا اطلاع ثانوی که دیر نمی باشد انصراف خود را از نویسندگی اعلام می کنم.

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم تیر 1388ساعت 23:39  توسط آریا  |